یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
من خودم را هک کردم ........ دوستان عزیز این یک استکان چای را که می خواستیم در آرامش به بهانه ی عشق به بهانه ی این همه زیبایی که خداوند در نهاد ما و طبیعت قرار داده دور همنوش جان کنیم به کاممان تلخ کردند. قصه ی زنده باد و مرده باد نیست کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد . اجازه دهید مدتی بی خیال این یک استکان چای دور هم شویم که می ترسم کام شما را هم تلخ کنم . از مهدی عزیز که موفق نشدم در همدان ببینمش سپاسگذارم و خواهشمند که چند صباحی نفسی تازه تا بعد....... قلم در دست آنها بود و ما را بجای صفحه ای کاغذ گزیدند هر از گاهی مثال طفلکی خرد خطی بر روی کاغذ می کشیدند قلم در رنگ قرمز صفحه خون شد خطی از خشمشان بر صفحه بر جاست و گر طرحی به رنگ نیلگون شد حدیث چشم ما و آب دریاست و در آخر همین بس طرح بازان سیاهی را فراتر دوست دارند هر از گاهی مورب گوشه ی طرح نواری تیره بر جا می گذارند. نوشتند مرگ و بر چوبی کشیدند هر از گاهی به پا شد هوی و هایی به هر اسمی که شد مقصد یکی بود رسد از این نمد شاید کلاهی گهی قران شدیم و نیزه کردند که تا چشم شعوری را بپوشیم و گاهی صفحه ای تاریخ گشتیم که فردا در رگ غیرت بجوشیم نمی دانند ما بودیم و هستیم نمی دانند ما از جنس خاکیم هزاران رنگ هم بر ما نپاشند همیشه تا ابد ما پاک پاکیم و هر طرحی که باشد ما صبوریم و هر خطی که باشد ما بپاییم شما و رنگ ها تان در افولید ولی ما صفحه ای دایم به جاییم . یا علی خاکی تقدیم به همه ی بیست ساله های امروز زمان عصر جمعه و مکان باغ خاله ام من هم هنوز همان بیست ساله ام بعد از تمام خوشی , خنده , گفتگو اکنون به دلتنگی غروب است حواله ام. بالای سنگ بزرگ توی کوچه باغ فکرم کجاست......... فردا چکاره ام ؟ اما چه غم امروز با همیم من با تو و همه ی اهل خانه ام. رنگ خیال من از غم نمی پرد. حس غریب جمعه مرا نعشه می کند. من روی سنگ بزرگ توی کوچه باغ کس راز آتیه را برملا نکرد تا نعشه های جمعه شبانم ز سر رود. زمان عصر جمعه و مکان باغ خا له ام اکنون شکسته تر از بیست ساله ام. راز عجیب آتیه اکنون عیان شده چیزی به نام تجربه در من نهان شده فردای بیست سالگیم ناب ناب نیست اکنون گذشته از چهلم اینکه خواب نیست ؟ زنگ صدای کسی توی باغ نیست شبهای تار می رسد اینجا چراغ نیست ؟ آی با شمایم همه ی بیست ساله ها دستی برآورید که من جسته ام همه جا هیچ جای زمین مثل باغ نیست مجید خاکی زاده ( خاکی) درمان عشق درمان عشق صبر است تا آن زمان که شاید هرچند عمر عاشق زین بیشتر نپاید باخون دل نوشتم بر کارگاه دیده دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد به جانان یاجان زتن برآید ای غافل از درونم بر روی شاد منگر کشتی غم فکنده در شط سینه لنگر دانی که عشق خوبان آخر چه کرد با دل بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز اتش درونم دود از کفن براید آن کس که دفتر ما آغاز شد به نامش پرکرده دور گردون از کینه جام جانش جانا قسم به هستی وین شور و حال مستی بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید با حسن رویت ای ماه در جمع دل فریبان بی دانه هم در آینددر دام تو اسیران سالی گذشت و مارا به زین نبوده حالی جان بر لب است وحسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن بر آید ای آنکه دوش گشتی غایب ز دیدگانم در سینه جای داری ای راحت روانم گویم به نکته رازی در کار عشق بازی از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آید هر کو زآتش حق شد سینه اش گدازان نامش به نیکی آید در جمع سرفرازان خاکی چو در طریقت از خواجه پیروی کرد گویند ذکر خیرش در جمع عشق بازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید. خاکی با کسب اجازه از حضرت حافظ راه تمام آرزو ها را نبندیم ........... چون ساز در دستان بی تدبیر دنیا هر دم صدای ناخوشی کردیم و طی شد . وامروز سر تاسر نوای آشناییم افسوس فروردین باور ها که دی شد . ناچیده از مودار هستی خوشه ای عشق در حسرت شهد زمین انگشت لیسیم درد مضاعف آنکه باید از خاطرات خوشه چینی مان نویسیم . آخر قلم خشکید از داغ تعصب بر هر چه که تردید کردم از زمین بود خامش خاموش خط قرمز لب فروبند اصل تمام دردهامان هم همین بود. آهسته از پستوی دنیا دزدیده گاهی سر کشیدیم در انتظار روی ماه آرزوها ما زخم های شیعه بودن را خریدیم و امروز ماییم وشاید....... باز حسرت و امروز ماییم و شاید......... باز شاید. راه تمام آرزو ها را نبندیم امید وارم زودتر "مهدی " بیاید . خاکی تو چقدر زیبایی فرصتی بود در آرامش یک شب رویایی به چشمان زیبای تو نگاه کنم . ارامشی که همیشه گفته ای برای در کنار من بودن یافته ای در نگاهت موج می زد. هیچ وقت دلم نیامده از تو بپرسم در این طوفان پر التهاب مردی خسته که لحظه های دوری از بدیها را کنار تو جشن می گیرد کجا آرامشی را تقسیم می کردند که تو این غنیمت را گرفته ای . فرصتی بود برای یک لحظه هم شده خیالم را از افکار مزاحم دنیا پاک کنم تا پذیرای آرزو هایی باشد که در نگاه ارام تودست در دست هم می ساختیم. آرزوی روزهای بدون بدی که در تقویم این شهر غریب هم نبود . آرزوی کارهای بزرگ که بندهای روزمرگی دست و پای ما را بست تا به آن نرسیم. آرزوی لبخندهایی که تصویر های وحشتناک فقر و جنگ بر لبانمان خشکانید . آرزوی سلامها و دوستی هایی که حسادت و خشم آدم ها در بخشش آن کوتاهی کرد. چقدر پر توقع شده ام امشب....... تو اینجایی . درست روبروی من . در ارامش اجباری شب که هدیه ی خداست برای اضطراب های روزانه . تو هستی با چشمانی زیبا و آرام و ....... سکوتی که فرصت مرور دیروز زیبا را به من می دهد. تو اینجایی پس چه فرق می کند ارزوهایم نا رس به خاک افتادند..... چه فرق می کند کدام زخم امروز آدمک ها بر دلم زخمی عمیق تر نهاده است . چه فرقی می کند پشت سرم چه شد .....که تو روبروی منی. بگذار در دروغ دنیا حقیقت دوستت دارم را بی صدا در نگاهت فریاد بکشم. خاکی کرشمه همره باد می رود دل به سفر دوان دوان خاطر یار مهربان می کشدش کشان کشان آخر راه عاشقی غیر بلا نصیب نیست باز دلم برو برو عقل مگو بمان بمان در همه جای شهر ما جلوه ای از حضور او هر طرفی به سرکشی میگذرم نشان نشان یار من آنکه حسن او طعنه به حور می زند جانب ما نمی کند روی نظر امان امان مرغ سحر نیایشم شنیده است و می کند گوش به گوش بر ملا سر مرا به این وآن هنوز در وجود من حضور تو یقین یقین هنوز در دل توام به گوشه ای گمان گمان سکوت عاشقانه ام گناه شرم روبروست شکسته ام بهانه را به گردن زمین زمان از این طرف صبوری و از آن طرف کرشمه ها چنین نمانده نازنین نمی شود بجا چنان آینه شب بود و خلوت آرام آرزو احساس خسته و بی های و هوی خواب آیینه بود و من و فکر گفتگو من در تو بودم و تو پاک پاک پاک با یک نگاه تو خود را شناختم . پیش امدم که سلامت کنم ....... ولی پژواک زمزمه ام ابر تیره شد بر روی اینه- هم صحبتم – نشست . آه از نفس که مرا از تو دور کرد آه از نفس که مرا در تو گم نمود. تا آنکه از سکوت نلرزد نیاز من بغضم حصار بسته ی آیینه را شکست . وقتی خدا قصه ی تنهاییم شنید از روح پاک بهارانه ی امید بر جسم خاکی پاکم دمید آکنده شد به هم این روح و خاک پاک آری خدا در دل من عشق آفرید. خاکی آخرین گزارش از وضع هوای شهر برای آنهایی که نمی دانند یا نمی خواهند بدانند : اسمان دلها کاملا ابری است . باد هوس از هر سوی شهر می وزد .یک جبهه هوای سبک از سمت خارج مناطقی از رفتار ها را فرا گرفته است. گرد و غبار شهوت فضای شهر را فرا گرفته است بطوریکه چشم های حیا کاملا بسته است. امروز مثل هر روز امروز از صبح زود تا دیر وقت دویدم درست مثل دیروز . مثل هر روز . امروز از صبح با کارهایم کلنجار رفتم . کارهایی که هیچ وقت تمام نمی شوند . انگار این بار ریشه در زندگی دارد . با آن می آید با آن هست و نمی دانم با آن به خاک می افتد یا نه؟ نمی دانم چند بار عصبانی شدم . چند بار بد دیگران را گفتم . نمی دانم چقدر عجولانه نوبت دیگری را گرفتم به امیدی که کارم زودتر راه بیفتد . کاری که می دانم سالهاست منتظر راه افتادنش هستم. بین لحظه های هراس و خشم و تعجیل نمی دانم های زیادی دارم اما یک چیز را خوب می دانم : می دانم در این میان هیچ گاه برای تو درنگ نکردم . هیچ گاه در این عبور پراز دلواپسی تو را همراه خویش نداشتم . روزی سی و چهار بار در حالی که در آخرین لحظه های قرار باعجله در مقابلت به خاک می افتم دلم جای دیگری است. دیر آمده گاهی عدد ها را هم گم می کنم. هر جا هستم اما می دانم نزد تو نیست. تو را برای لچظه های سختم کنار گذاشته ام مثل دفتر بیمه . تو لطیف بودی و من خشمگین شدم. حساب فردا را روزی هزار بار می کنم. دیروز را از روی حسرت روزی صد بار ورق می زنم . من خسته ام . خیلی خسته. کجایی ؟ بگو می شود دوباره نو شوم ؟ دوباره ببینم ولی این بار روشن تر ؟ خدایا اعتراف می کنم اگر از این همه دور گردی روزی را جدا کنم ما بقی دور باطل است که به قیمت جدایی از تو خریده ام. بگذار از شعرهایم مرا نشناسند. بگذار با خواندن نوشته هایم مرا نفهمند بگذار ...... دلتنگ تر از آنی هستم که بخواهم شعار دهم ..... یک کلام ...... خدایا دستم رابگیر از خاک بلندم کن که زیبنده چنین خالق آسمانی بنده ای زمین افتاده نیست ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی در های امید بر رخم بسته شده خاکی من از پنجره های زندگی آرزوهایی را دیده ام که فقط شبها به چشم های بسته سر می زنند و جغد وار روزها در کنج لانه ی سینه ها به خواب می روند . من شاعر هایی را دیده ام که تمام واژه های هستی را قافیه می کنند ولی وقتی به خودشان می رسند از اسم مستعار استفاده می کنند . من نقاشی را می شناسم که زندگی را در زیباترین پرده ها رسم کرده ولی نمی تواند طرحی از خودش بکشد . به تو می نویسم امشب به تو ای همیشه باقی به تو ای مذاق جان را زشراب عشق ساقی به تو رفته می نویسم زمن به جای مانده به تو ای همیشه باقی ز من همیشه رانده به تو از غمم نگویم نه فراق و شعر و از می تو بگو همیشه باقی من بی تو مانده تا کی؟ زغروب توشه کردم همه تن سفر شدم من چو زخویشتن گذشتم ز تو با خبر شدم من ز شبم تو خواب بردی توبه چشمم آب دادی ز کدام جام عشقت به من خراب دادی؟ همه شب به یادت ای مه به سکوت شب سحر شد زحکایت نگفته همه شهر با خبر شد به هزار واژه گفتم به دوصد غزل غمم را به تو هدیه کرده ام من همه خلوت شبم را نه تو آنی ای گرامی که به واژه ها بگنجی نه خوش است ای کبوتر بنشانمت به کنجی تو ز جنس آسمانی بگشای بال و پر را ولی از قضای روزی بزن این نبسته در را که دو چشم ناشکیبا همه روز تا قیامت به رهت نشسته عاشق به امید یک نگاهت مناجاتنامه 2 قسمت نخست بنای عشق بر بنیان درد است هرآن کس ماند اندر راه مرد است بیا ای درد من عاشق ترینم برای جان سپردن بهترینم برای بودن اینجا ناگزیرم من از درد تو درمان می پذیرم برای خوب ماندن وقت تنگ است خدا را زندگی بی درد ننگ است بیا ای سینه پر خون شو غمین باش بیا میراث مولا را امین باش خدایا برد لم صد موج خون زن اساس بودنم را بر جنون زن مرا هم سلک مولا لا فتی کن مرا با صبر زهرا آشنا کن به سنخ نینوا پر طاقتم کن صبوری بر بلا را عادتم کن به گل بین در و دیوار سوگند به چشم تا سحر بیدار سوگند به مشک آب بر دندان کشیده به مولایی که جز زندان ندیده پناه آخر آهوی صحرا به روی مخفی فرزند زهرا مرا از جنس خاک کربلا کن مرا با درد عشقت آشنا کن مرا چون رود جاری کن بجوشان مرا یک قطره از کوثر بن.شان شب یلدای هجرم را سحر کن مرا از درد زینب با خبر کن زچشمم خواب و از روحم هوس بر مرا تا عرش عشقت یک نفس بر مرا در بند عشقت سخت تر گیر ز روح سرکشم این رخت بر گیر .................................................... خاکی امشب حال خوشی ندارم . اسمی برای متن نگذاشتم . نمی دانم مهدی چه عکسی برای آن انتخاب می کند ...... حال و حوصله ی مقدمه هم ندارم . یک راست می روم سر اصل مطلب. ببین همین الان اگر گوشی رابر دارم به حساب خودم ده تا از نزدیک ترین کسانم را به کمک بخواهم .....نه به همفکری یا حتی همدلی................... من شاعر لحظه های ناب عشقم که بعد از شام وقتی یک باد گلوی جانانه زدم خلقش می کنم. آن هم با عجله ....که فردا با زندگی قرار دارم . با کارم با ماشینم ....................... نه عزیز من . از دروغ گفتن به خودم به دوستانم خسته شدم. دلم گرفته ...دلتان را تنگ کردم.. یا علی وگذر کردم باز من از آن کوچه ی بی رونق عشق نه صدای کف کفش زنکی بر دل سنگ و نه بر دیوارش اول اسم من و دخترکی . ای که از کوچه ی معشوقه ما می گذری " برسانش ز من غمزده پیغام و بگو عشق یخ نیست که در عوج عطش آب شود . عشق پر نیست که با باد هوس کوچ کند . عشق شب نیست که با خواب خوشی سر گردد . عشق یعنی من و تو بی نیرنگ عشق یعنی من و تو با امید عشق آغاز عبور است به سمتی روشن باور وسوسه آمیز امید در زمینی پر از احساس دروغ سادگی در دل رنگ ................... و گذر کردم باز مجید سجاده ترسم ای ناله که امشب همه بیدار کنیم مردمان را ز غم عشق خبردار کنیم زده ایم آتش شوری همه شب سرتا پای شمعی افروخته اندر ره دلدار کنیم تا سحر بر سر سجاده و مشغول نماز ما به هر سجده رخ خوب تو دیدار کنیم هر دم ای دل پی راهی تو فرستادیمان تا به کی خویشتن از دست تو آزار کنیم مرد مجنون و سرانجام به لیلی نرسید ترسم اخر سر هم این واقعه تکرار کنیم دل به هر کس که سپردیم جفا کرد جفا این چه سوداست که هر روزه به بازار کنیم تو به گل می نگری خاکی غمدیده به تو چه خوش است در بر هم دیدن گلزار کنیم مجید خاکی زاده ( خاکی ) بگویم چرا ؟ باران جان من بی تو بارها و بارها از این کوچه گذشته ام اما چه گذشتی . من ساکن اینجایم حتی وقتی تن خسته ام جایی دور تر مرا به مهمانی شب می برد دلم همین حوالی است . . آخ باران جان باران حان نمی دانی چقدر عزیز است حتی خیالش . باران جان ملامتش نمی کنم . چه می داند ؟ کجای کتابش از عشق مبحثی دارد . بیچاره چه می داند این سکه هر دو سویش برد است . باران جان همراهی کن چشمانم را که امشب در عبور تکراریم از این کوچه حال خوشی دارم . دل شکسته بر ده ای به یک نگاه و می روی به این خزان زده دلم دمی اگر نظر کنی گهی به دست باد و گه به دست شانه می دهی رهایی ار طلب کنی به عشق سجده کن سحر به کوی اوچو آمدی بشوی دست از این جهان مگو که خاکی از چه رو ز دیدنم فسون شدی خاکی رویم سیاه به قدر شعورم سیاسیم من شاعری فاقد هر دیپلماسیم ..... من آدم سیا سی نیستم . خودم را به دیدن حقیقت عادت داده ام . حقیقت یعنی سلام رودر رو به سمت بهار می رویم . به سمت معاد طبیعت . به این بیندیشیم که حقیقت مرگ رو به سمت آغاز است . غربت نشینی در غمت ترک دل و دین می کند آن عاشق افسرده ای کز درگهت نو مید شد امشب دعا را ختم بر طه و یاسین می کند تنها نه من کافر شدم از جادوی چشمان او صوفی و شیخ و پیر را ولاه بی دین می کند گر پرسد از کردار ما داروی درد زار ما گویید در د عشق را با اشک تسکین می کند گر آید از افسانه ها بیند بسر شوق مرا فرهاد هم کار مرا در عشق تحسین میکند خاکی مشو نومید از لطف خدا و وصل او روز لقای یار را تقدیر تعیین می کند . مجید خاکی زاده ( خاکی ) ای آخر آخر زمستان اول قدمت به کوچ مستان ای نقطه ی عطف زندگانی مهمان نخست باغ و بستان تو آمدی و بهار آمد دوران فراغ گل سر آمد یاد روزهای خوب آغازمان به خیر . روزهای خوبی که تولدت را با شعر : از جنس گلی شتاب کردی ده روز تو زود تر رسیدی جشن گرفتیم . حتی قبل از آن . یاد روزهایی که دورا دور شاهد حضور زیبا و با وقارت در یک قدمیم بودی بی آنکه جسارت آن را داشته باشم بگویم : "تو را سرودم و دیدم ز نو جوان شده ام همانکه در نظرت بوده ام همان شده ام بلند قامت غمگین پسند عاشق کش به شادی عشق تو چون کمان شده ام درون سراچه ی آشوب و رخ کشیده نقاب به پشت چهره ی مردی خود نهان شده ام شب و خیال تو و عکس و آیینه ببین به جای تو با که هم زبان شده ام ...." و اکنون کنار من هستی درست مثل نفس . به همان آرامی به همان طراوت . باز هم برایت خواهم سرود . این تنها هدیه مهمترین دارایی من است . هدیه ای داشت نسیم - قلبی از جنس بلور- و فرستنده , خدا به نشانی : زمین روبرو آخر یخ و کمی مانده به گل یک قدم سمت بهار آبی پنجره ای رو به بهشت برسد دست کسی مثل نسیم برسد دست کسی جنس بلور . تولدت مبارک خاکی – اسفند 87 بر چهره های شما سایه می زند از پستی زمین بخدا روح من گرفت رنگی دگر به چهره ی تاریک می کشد آغاز نوشدن ماست " فصل عشق " فارغ زچشم هر کس و ناکس به باد ده چیزی زجنس خدایم به روی خاک باید شتاب کرد زمان می رود ز دست مجید خاکی زاده ( خاکی) پنجره باز باید کرد این پنجره را و به مهمانی باد و به پابوس علف و به هم صحبتی چلچله بایست شتافت باید از پشت همین پنجره احساس کنیم زندگی نزدیک است و سعادت دم دست من و توست باید از پشت همین پنجره تا مزرعه پرواز کنیم تا لب چشمه ی اب باید از پشت همین پنجره احساس کنیم بغض را در دل ابر عشق را در سر ماه پنجره تابلو نیست پنجره زاویه ی دید ظریفی است به تکرار حیات خاکی اسم غبار همدانی را شاید فقط بچه های اهل همدان شنیده باشند . شاعر شهیری نیست اما در جوانی فرصتی بود در کارها و آثارش به عشق لطیفی که داشته پی ببرم . .................................................................... غبار همدانی در سال 1265 ه. ق در محله کبابیان همدان به دنیا آمد . نام اصلی او حسین رضوی بود. جالب است دو بیتی که الفت اصفهانی در وصف او گفته است : در دامن الوند غباری پیداست بر توسن عشق نو سواری پیداست گر بگذری از غبار اندر پس ابر خورشید صفت جمال یاری پیداست غبار در زمان ناصر الدین شاه قاجار می زیسته و از شعرای هم دوره اش پروین جاوید و مظفر در همدان را می توان نام برد. مقبره او در صحن مطهر حضرت معصومه در قم است . از اشعارش باز خواهم نوشت . خاکی روزهای زیبایی در پیش است . روزهایی به رنگ زندگی بعد از خواب سنگین زمین . آغاز دوباره . تولدی تازه . میعاد و معاد . بهانه ای برای زندگی . فرصتی برای عشق ورزیدن . نوبت شکوفه و هفت سین و سلام . با یک استکان چای به پیشباز می رویم . زود است ؟ هنوز مانده ؟ نه جان دل . ما غم پرستی نمی کنیم . بهانه می خواهیم برای پای کوبی و دست افشانی . گلایه ها ی شاعرانه ی ما دلیل دلتنگی است از خودمان . ما از لحظه های بی حقیقت به خویش شکایت می بریم اما دنبال بهانه ای برای دست بوسی حضرت عشقیم . حال و هوای یک استکان چای تا اطلاع ثانوی بهاری است . قاصدی از میان کوچه گذشت باید برای نو شدن این قاصد غریب قد خمیده و موی سپید و چین پیشانی رفیق نیمه ی راهی چو موی و قد ای دل عبور می کنم از سرنوشت , می مانی ؟ تمام زندگی ای دل به عشق بازی شد نگو که از همه ی کرده ها پشیمانی خدای سفره گشود و به دعوتش رفتی چقدر مانده دگر از قرار مهمانی ؟ قفس حکایت تنگی برای مرغان است عبور می کنم از لحظه های زندانی نماز و ورد و دعا بهانه ی ما شد حکایتی میان من و تو نگفته می دانی بجز دل عاشق چه مانده خاکی جای قد خمیده و موی سپید و چین پیشانی مجید خاکی زاده ( خاکی ) خدا شانه های تو را آفرید و یک روز از روزهای خدا نه....یک شب شبی از خدا دور دور دلم مانده در التهابی غریب پس کوچه های بدون عبور شبی از هراسش قلم وازده غزل مثل گل های سرمازده در آن لحظه های بدون امید ( کسی غیر خود را نمی خواست دید ) من از تو سرودم خدایم شنید . خدا شانه های تو را آفرید . به جایی چنان امن سر جا گرفت از آنجا غزل گفتنم پا گرفت . اهالی این شهر شب های......هوش منم راوی عشق مردم به گوش خدا این طرف هاست بودست و است اهالی شهر بدی....... توبه هست.................... خدا این طرف هاست با یک سبد پر از عشق لبریز از زندگی........................ ................... به موقع به دادم رسیدی . یک لحظه مانده بود تا به خاطرم بگذرد همه حتی خدا فراموشم کرده است . تو امدی تا " عشق " نیمه جان خود را به قلبم برساندو پیغام فردا را به گوشم .... " که نومیدی کفر است کفر کفر کفر ...." به خانه ی من ....نه به خانه ی خودت خوش آمدی . دلم می گیرد از بن بست از این از خویشتن ها دور دلم می گیرد از بن بست من از ماندن هراسانم من از " من " می گریزم هجوم شعر می آید سکوت نخواهم کرد . یک جا نخواهم ماند . هنوز نفسی برای رفتن هست . دلم می گیرد از بن بست. بگو من دوستت دارم خاکی من مرغ سبکبالم در جمع رفیقانم دور از غم این عالم فردوس هم اگر باشم به زین نشود حالم خواهم که غزل خوانم حافظ به بغل گیرم چشم تو و جام می تفسیر کند فالم گویند مکن افشا سر دل و می گویم من بنده ی آن زلفم من کشته ی آن خالم در راه تو زر ریزند عشاق دغل کارت من جان به برت ریزم به زین نبود مالم هر چند در این محفل عشق است و صفا و مهر چون خانه کنم اینجا من مرغ سبکبالم خاکی تو و بد مستی بیرون شو زمیخانه من می روم و در پی غم ها همه دنبالم خاکی الا اخوان مهربان استاد جوانی پر تلاطم مانده بر خشکی ساحل ساحل تفتیده ی هستی خودم را پیش روی آرزوهایم سپر کردم تمام شعرهایت را ز بر کردم. شب آغاز راهم را کنار شعر های تو سحر کردم . من آنجا بند دل تنگی و هر ساز بد آهنگی بساط خویش بر چیدم گذشتم آمدم دیدم که آری آسمان هر کجا انگار یک رنگ است . زمین این گنج جا مانده که آدم را به خود خوانده درونش بلبشوی جنگ و نیرنگ است ............. همه جا همه به دنبال گمشده ی خویش می گشتند. هر جا رفتم بین آدمها روزمرگی به وسعت سکوت فاصله انداخته بود . تولد وکسی هدیه به دستم نسپرد مثل هر شب من و تنهایی و آینه با هم بودیم سبدم خالی بود – مثل سهراب – و فروغ گونه ماندم به - امید – نه چراغی در این خانه بر افروخته شد . و نه یک روزنه کانجا به تماشا بروم . هیچ کس حتی ماه چینی نازک تنهایی من را نشکست . از تکاپوی زمین خنده ام می گیرد . سوی بی برگشتی است. قصه اینجاست که باید بگذاشت . غصه اینجاست که باید بگذشت . و من از شکوه فرو بستم لب و گذشتم زخطاکاری عشق سالیانی است که این شبها را با خیالی به سحر وصله زدم . وشکیبا ماندم سال دیگر شاید ...... چینی نازک تنهایی من ترکی بردارد . خاکی 1376 تولدم مبارک................................................. ایستگاه بعدی پیاده می شوم لحظه ها با شتاب می گذرند . فرصت نمی کنم حتی شعرهایم را بنویسم . هر لحظه چند کاری هست تا ذهنم را به تسخیر خود در آورد . همیشگی تو باشی یا نباشی پیش مایی خیالت لب نهاده بر لبانم چه فرقی می کند امشب کجایی باور کنیم هر لحظه به هر کسی می شود قلبمان را امانت بدهیم بدون آنکه از شکستن ها بترسیم . مگر می شود از هراس سقوط, کوه را فرو ریخت . مگر می شود از ترس سوختن, آتش ها را فرو نشاند . ما در کنار هم هستیم . ما در کنار هم خواهیم ماند . فاصله ها همیشه مارا به مسلخ تردید می کشند اما ما ابراهیمان عشق از آتش های تردید سر بلند بیرون خواهیم آمد . با من هر جا که هستی همراهی کن, بی هیچ هراسی. بامن بیا و به من اعتماد کن. از کنار من و اشعار من اسان بگذر قصه ام بشنو و از یاد ببر من در آیینه و ذهن تو نخواهم گنجید که به آواره ترین واژه ی هستی به اندازه ی عشق در هجوم غزل و قافیه ها گم شده ام . رفته بودم غزلم را پر احساس کنم زندگی حیف که هم قافیه ی عشق نبود. قلب عرفان زده ام می لرزد . وه چه آرام به شعر شب من سر زده ای هیچ کس حتی عشق از صدای قدم عاطفه بیدار نشد . من هم از کوچه ی ذهن تو گذر خواهم کرد . شاید از پنجره ی احساست بنشینی به تماشای عبورم که به اندازه ی شب آرام است . خاکی سنگ و دریا من دلم سنگ است سنگ . نقش تو حک گشته بر آن تا ابد هم ماندنی ست لیک می ترسم عزیزم از دل دریایی ات کز پی هر موج نقشم را به سویی می زند . یادت نمی رسد که بسوزاندم شبی آهی پای دلم نبودی و به گل آرزو فرو مانده هر لحظه در بهانه ی نو ره نمی برم راهی آنقدر ترد و ناب باقی می مانند که بعد از مرگ بر تابوتشان می توان نوشت : " با احتیاط حمل شود شکستنی است " . ....................................................... خاکی راه تمام آرزو ها را نبندیم ........... هر دم صدای ناخوشی کردیم و طی شد . وامروز سر تاسر نوای آشناییم افسوس فروردین باور ها که دی شد . ناچیده از مودار هستی خوشه ای عشق در حسرت شهد زمین انگشت لیسیم درد مضاعف آنکه باید از خاطرات خوشه چینی مان نویسیم . آخر قلم خشکید از داغ تعصب بر هر چه که تردید کردم از زمین بود خامش خاموش خط قرمز لب فروبند اصل تمام دردهامان هم همین بود. آهسته از پستوی دنیا دزدیده گاهی سر کشیدیم در انتظار روی ماه آرزوها ما زخم های شیعه بودن را خریدیم و امروز ماییم وشاید....... باز حسرت و امروز ماییم و شاید......... باز شاید. راه تمام آرزو ها را نبندیم امید وارم زودتر "مهدی " بیاید . خاکی در حسرت یک نظر در آیی ای خواب خوش شب غریبی ای شهره به حسن و دل فریبی ای غیر من غریب دل تنگ از حسن رخت همه نصیبی دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در آیی ای آمده بی صدا به خوابم ای برده براه نا صوابم ای غنچه ی بسته لب به پاسخ آخر چه شود دهی جوابم دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در آیی راه سر کویت ار بجویم وین ره به سرشک دیده شویم یک دم به برت نشینم آرام این را به زبان حال گویم دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر درآیی دل جز به تو دلستان نبندیم ناز از تو و ما نیازمندیم تا غیر تو در نظر نیاید دل از همه دوستان بکندیم دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر درآیی عشق امد و خواب و راحتم برد تب گشت و زتن سلامتم برد پرسیدم و پاسخی نیامد قفل لب یار طاقتم برد دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر درآیی بر روی تو بسته گر دری نیست وزیاد تو بی خبر سری نیست اواره ترین عشق ماییم هر چند به کیسه مان زری نیست دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در ایی ........................ ............................ خاکی مکن از غمش شکایت وین غصه مکن به کس حکایت حک کن به سرشک دیده بر دل این غصه و درد بی نهایت دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در آیی خاکی از خودم می پرسم : اگر عاشورا بود و تو بودی و لب تشنه و .... یک شط پر آب آه عباس شدن دشوار است . بعضی حکایت ها را زیاده نباید گفت . درس می شود گرفت عباس شدن دشوار است خاکی دانه های برف آرام آرام خود را به زمین می رسانند . گرمای مطبوع خانه و نوای دلنشین ماهور هم نمی توانست آرامم کند. بهانه ای برای نوشتن کم داشتم.پنجره را باز کردم تا از زمستان واژه ای قرض بگیرم حرفی بهانه ای. چیزی که بتواند ذهن آشفته شاعری را تلنگری بزند .قلمی را بدواند . برگی را سیاه کند. همه جا سپید سپید بود. همه جا یکرنگ . همه جا یک شکل . گم شده ام را پیدا کردم . قلم را برداشتم و نوشتم : به خیابان زدم تا احساسم هوایی بخورد. حس برف حال عجیبی داشت. دلم برای آدمهایی که می خواستند با عجله خود را به خانه برسانند سوخت. برای پنجره های بسته خانه ها برای شیشه های مه گرفته ماشین ها و چشم هایی که پشت آن از دیدن این همه زیبایی زمین محرومند. همه حتی فواره های پارک خواب بودند. هیچکس به اندازه کودک کوچک همسایه که با دستان سرد و یخ زده اش برف را گلوله می کرد نمی توانست زیبایی زمستان را احساس کند. و هیچ چیز به اندازه لبخند ساده او برای بیان این احساس شیرین شکوهمند نبود. لحظه ای هم بازی تنهایی اش شدم تا بهانه ای برای پرواز به دیروز کودکیم پیدا کنم. آنجا که همه چیز مثل برف مثل زمستان یکرنگ بود. بیاد کوچه های یخ زده . دیوار های زغال نوشته نگاه ها و عشق های جوانی . بیاد روزهایی که بافتنی مادر با سر خوشی دل نمی گذاشت سرما را احساس کنم. بیاد روزهایی که می دانستم برای وجود سرا پا برف و گلم همیشه کسی منتظر است ( کسی که هیچ وقت نفهمیدم در دلش چه می گذرد حتی وقتی برای رفتنم گریه کرد . حتی وقتی با سازم شعر های محلی را زمزمه کرد حتی ..............) دل تنگ نبودم اما هوای چشمم ابری بود . در پارک هیچ کس نبود . راستی مردم کجا دارند دنبال خوشبختی می گردند . کجا تنهایی اشان را جشن گرفته اند؟ آرزوها آنقدر به رنگ ها و اگرها گره خورده که کلاف سردرگم زندگی با هراس گره خورده. تنهاییم و در هراس. راستی کاش می شد زمستان ها پرستو نمی رفت . کاشکی می شد برگها را دانه دانه به درختان گره زد. کاشکی صورت باغچه گل می انداخت . آن وقت زمستان چیزی از بهار کم نداشت. تا آدم ها بهانه نکنند که اگر بهار بود می شد عاشقی کرد. با خودم گفتم : راستی کجای کار اشتباه کردیم ؟ چرا نفهمیدیم خوشبختی هم رنگ سادگی است ؟ چرا به بهانه رنگ ها بهار را زمزمه کردیم ؟ هوای چشمم ابری است . پارک هنوز خالی است . و من از خودم می پرسم : " ادمها کجا دارند دنبال خوشبختی می گردند ؟ " چگونه زندگی کنم که شب مرا رها نمی کند و وقت خوب یک غزل قلم بهانه می کند که وقت نسترن گذشت خاکی – زمستان 1378 من هم آدمم تق تق تق می زنم به در تا غریبه ای آشنا ...مگر! این طرف منم اهل این زمین مثل دیگران مثل آن واین . من چه رنگیم ؟! چیست مذهبم ؟! فرق می کند ؟ من هم آدمم . باورم خداست از که زاده ام از همه مرا عشق داده ام . باورم خداست عادتم امید راه گر چه دور می شود رسید . تق تق تق ! کاش در نبود کاش هر کجا رفت و دید وبود . تق تق تق ! مرز خاک و دین ما یکی شدیم اهل یک زمین هم زبانیان دور دور دور هم نشانیان سرد سرد سرد تق تق تق باز کن منم بی نشانی و بی زبانیم . لیک مثل تو اهل یک دلم روبروی توست درب منزلم خاکی عزیز دلم : نگذار فیلم ها شعرها کتابها و آهنگ های تاریخ گذشته دورت را پر کنند . همه را گوش کن . با آنها بخند گریه کن برقص اما برای ذهن زیبایت فقط زیبا ها را نگهدار. هر حرفی را برای هر کسی نباید گفت . همان طور که هر حرفی را از هر زبانی نباید شنید. من کم نوشته ام .کم بیرون داده ام اما اگر روزی حتی یک بیت شعرم دلی را روی پل زیبای ارتباط به دیدار خدا ببرد همه چیزم را می دهم. بازار پر از جنس های تاریخ مصرف گذشته است اما می توانی دلت را عادت بدهی.اگر یاد بگیری جنس اصل بدست آوری زمان به تو یاری خواهد داد با یک نگاه بفهمی هر کالایی چه تاریخ مصرفی دارد. خدا نکند مذاقی به طعم بد عادت کند . دستان با وضویی که سه تار را روی تخت کنار حوض به صدا در می آورد سال هاست رنگ خاک گرفته است. در ادبیات هم از آنجایی که مرز انسان با خدا آغاز می گردد وازه ها تمثیل می گردد.. دست و زلف و جام و شمع و....... آنقدر این نقطه عبور ظریف است . آنقدر این عبور رویایی است که در قالب هیچ واژه ای نمی گنجد. می دانی خوب من من گمان می کنم خدا موسیقی و شعر را آفرید تا آدم ها از هزار چیز بگویند اما همه یک چیز را بدانند. خاکی زنده باد وطن من درس زندگی به پسر یاد می دهم آسمان حسرت داشت از زمین خبری برسد . نه پرنده ای سبک بال تا از خودش پرسید : (پرسشی که دل حسودش را نوازش می کرد ) احساس خاصی داشت .سرک کشید . آن پایین همه در هم می پیچید . "خاک پران است؟" " چه بسر آب های براق زمینی آمده ؟" ابری از دور پیدا شد . مهربانانی که پس از رسیدن ما به هم یادشان افتاده بزرگتری کنند اکنون زیر ذره بین تردیدهایشان باهم بودن مارا به تماشا نشسته اند. فرصتی می خواهند " دیدی گفتم " را به رویمان بزنند. ما در این جنگ نابرابر با سیلی عشق صورت زندگیمان را سرخ خواهیم کرد. بی انصافی است اما وقتی می خواهیم از دلتنگی روزگار رو ترش کنیم باید دورو مگر زندگی همین لحظه های انتخاب نیست چرا باید اختلاف سلیقه هایمان را در پستوی دلمهایمان قایم کنیم. چه کسی گفته عاشق ها حق اختلاف نظر ندارند ؟ چه کسی گفته عاشق ها در مدار زندگی همیشه حول محور محبت می چرخند. مگر چشم های ما از جنس آسمان است که درد ها و سختی های زمین را نبیند / ما در سکوت و لبخندمان بی گناهیم. با هم هستیم . دلتنگی را نقاشی نمی کنیم. در سکوت و لبخند به حساب های سر ماه فکر می کنیم و وقتی دلمان تنگ شد راستی وقتی دلمان تنگ شد ...............؟ لبخند بزن یکی از مهربانان از دور می آید. لبخند بزن وگرنه فردا نقل محفل دوستان خواهیم شد. خاکی من از جنس پاک زمستان تو آکنده از حرفهای طراوت و من شاعری زیر باران شاعری زیر باران مجموعه ای جدید از کار هایم است که متفاوت از گذشته خواهد بود . عمری باشد هدیه اتان خواهم کرد. هیچ گاه ساده دل نبستم. از کنار زیبایی های زیبارویان ساده گذشتم بی آنکه دل ببندم به رنگها . شعر هایم رنگ دنیا نگرفت . دلتنگی کرد اما دلبستگی نه . می گویم تا بدانی آنکه لحظه هایش را تقسیم کرد ...نه آنکه لحظه هایش را هدیه کرد به قیمت با تو بودن مانده ای نبود تا پناهش دهی..... دوستت دارم . دوستت داشتم . تو آنی که می ارزد برایش بمیرم حتی اگر برایم تب نکند. ای پیر دل از ابر بهارانه جوان شد ای بغض فرو مانده به دل وقت فغان شد ای راز شبانگاه سحر گشته عیان شو ای چهره که از سیلی دوران شده ای سرخ همرنگ غم انگیز ترین برگ خزان شو ای قصه ی دل فاش نشو همنفسی نیست در سینه فرو مان و پس پرده نهان شو ای صبح دل انگیز امید و شعف و مهر از جنس شب و حسرت و اندوه وفغان شو ای پیک نگاهی که پر از عاطفه بودی پیکان بلا گشته بر سینه نشان شو ای سرو قد امشب به حریفان گذران کن وی قامت خم گشته از این در گذران شو ای چشم سیه سوی رقیبان نگران باش وی دیده تو از گردش دوران نگران شو ........................................... .......................................... شعری به مناسبت شب یلدا به لهجه همدانی تقدیم به همه دوستان کاش می شد خواب بمانه خورشید و فردا نمی شد چلچراغ خانه ها شمع سر کرسی بودش دلا ی ساده بیخود ماطل دنیا نمی شد دور هم لقمه ای نون بود و تا صب حرها کوک سر هم چشمی نبود یی غذا دوتا نمی شد گرمی مجلسا ا مهر و محبت بود و بس ا یی کرسی به خدا ای همه گرما نمی شد دارو درمان نبودش اما دل خوش تا بخوای ای همه دردا قدیم هیچ کجا پیدا نمی شد دوره ی مردانگی محضر و مدرک نبودش صد تا امضا به خدا یی موی مردان می شد هر کجا دعوا می شد یی صلوات بود و تمام سر یی هچی گری ای همه غوغا نمی شد پشت مردا مث کوه بود زیر بار زندگی بری یی لقمه ی نون هیچ کسی دولا نمی شد دور کرسی به خدا صد تا گرام هم اگه بود جای یی بیت غزل خواندن ادای نمی شد ................................................. ................................................... ور چین ای دفتر شعره خاکی او دورا گذشت که غمی هرچی کوچول بود تو دلا جا نمی شد قصه هجران یارب شب هجران مرا هم سحری هست ؟ از درگه تو بر دل ما هم نظری هست ؟ دانند همه دیده ی مستش دل ما برد از دیده ی خونریز من او را خبری هست ؟ گم گشته به عالم گهر مهر و محبت دریای غم عشق مهان را گهری هست ؟ با هر نفسم آه در آمیخت ز جورت سوزنده تر از آه دل ما شرری هست ؟ دوران به من آموخت که از عشق ننالم بهتر زصبوری به دو عالم هنری هست ؟ در آرزوی دیدن او باده بد ستم از درگه این میکده او را گذری هست ؟ یک شب زسر لطف به این کلبه گذر کن در پرسش احوال غریبان ضرری هست؟ امروز غزلها که به وصلم نرسانید فردا به جهان از قلم من اثری هست ؟ مخلوق تو یا رب به جهان هر عملی کرد فی الجمله به شر بود ندانم بشری هست ؟ تا چند اسیر قفس جسم خدا را این روح به حبس آمده ام را سفری هست ؟ خاکی مکش این قصه ی هجران به درازا اندر پس این ظلمت شبها سحری هست . مجید خاکی زاده ( خاکی) عجب است زسر کوی من ای دوست گذشتی عجب است شه ما در بر درویش نشستی عجب است ای دل این کلبه ز حسن رخ او گشته منیر ماه داری و چراغت نشکستی عجب است عطر گیسوی تو مستی ده و کامت چو شراب تو که خود جام می ای باده بدستی عجب است دوش کز دست بلا رو به تو کردم ساقی تا سحر هم در میخانه نبستی عجب است زاهد از من نبود رندی و مستی عجبی از تو که جنت و فردوس پرستی عجب است با خبر بود که من عاشق اویم همه عمر باز پرسید که بیمار که هستی عجب است کمر تا نشد از دست عدو هیچ زمان از تو ای دوست که پشتم بشکستی عجب است تو که خاکی نشدی بندی کس پس زچه رو بر این دام نشستی و نرستی عجب است مجید خاکی زاده ( خاکی ) به باران قسم الا ای درختان سبز ای درختان زیبا من همچون شما سبز پوشم و در یک زمستان سرد و غم انگیز زمانه قبای سپیدی کشاند به دوشم الا ای درختان سبز ای درختان زیبا به باران قسم رنگها جاودان نیست به باران قسم بعد از این فصل رویش نصیبی بجز رنگ زرد خزان نیست غم انگیز و سرد است این وازه اما زمستان شبی خواهد آمد بیایید اکنون که بر پا و سبزیم به هر شاخه ای مرغ عشقی نشانیم سر هر غریبی که از پا فتاده خنک سایه ای بر کشانیم بیایید تا ریشه ها را کنار شط خوب بودن بشوییم بیایید با هر نسیمی از امید و احساس بودن بگوییم ................... که فردا زمستان چو از در درآید بروی همه سبز ها برف شادی بریزد............. خاکی سلامی دوباره این یک شاخه گل و یک سلام ببین به شاخه های گل دیگر التهاب هیچ حضور تازه ای غریب آشنا من عاشق نگاه های شرم اگینم دو گونه ی سرخ زشرم رنگینم دوباره جوانی دوباره کوچه دوباره عبور تو را درون چادر گل رنگ خواب می بینم تو آمدی و گذشتی من و نگاه وسکوت به خواب هم نشد به گفتگوی تو بنشینم گذشت روز پس از روز و ماه بعد از ماه و همچنان در التهاب همان خاطرات شیرینم جوان پر ز هوس یا که پیر عالم سوز کنون میانه ی راهم نه آن و نه اینم بهانه بود یاد تو تا سری به خانه برگردد زبعد عمر غریبی خیال مسکینم خیال خام تو را همچنان به دل دارم شبی که از رخ خاک بوسه برچینم خاکی پیغام.... شد دل از دست و نیامد ز تو پیغامی دوش چه کنم چاره داغ غمت ای حسن فروش دیده ام دید و پسندید دل و گام کشید یعنی اعضا همه در عشق تو افتاد به جوش هر کجا قبله کنم روی مهت می بینم نازنین در همه جا نام تو سر داد سروش عاشقان را ز بر دوست جفا نیز صفاست تا توانی به جفا کاری این قوم بکوش گفته بودم که در این عهد وفا نیست مرو بکش ای ساده دل این بار غم عشق بدوش یک شب از منزل خاکی گذری گر بکنی می رسد ناله ی دلتنگ غریبیش به گوش در یک روز سرد پاییزی .نرم نرمک پنج شنبه عصر می رسد . باران دیشب و امروز در این شهر خشک و گرم نعمتی بود که کمتر دست می دهد .قدم زدن در بین این همه نور که شب را روز می کند نه حال شبگردی ها در کوچه پس کوچه های شکریه را داشت نه ارامش آنجا را اما بهانه خوبی بود برای شاعری . امروز روز« هیچ کس فقط خودش نیست . نقاش راننده تاکسی است . نوازنده کارمند دفتری وشاعر ........ نو دستها را بند خودش کرده و گاهی حتی دلها را . خرج زندگی را هنر نمی دهد ولی شب..........فارغ از آنچه روز بودی فرصت خوبی برای عاشقی است. دوستی به طعنه می گفت ما ایرانی ها دو تا زندگی داریم . یک شخصیت خانوادگی در درون خانه که تلفیقی ناگوار از موسیقی و ماهواره و سیاست گویی است و یک شخصیت در بیرون خانه که هفت رنگ دین نمایی و اجتماع ستیزی است. راست است . اما می شود سوژه های ناب عشق را روزها ببینی و شبها نقاشی کنی اگر......اگر سنگینی چرخ زندگی شب پلک هایت را پیش از آنکه به خودت بیایی ندوزد. اینجا خودم هستم . نیازی به نمایش نیست چون آنقدر همه در گیر خودشانند که تماشاچی برای نمایشت نمی ماند. اینجا فرصت دارم خودم باشم ولی شعرهایم کمی رنگ دلتنگی گرفته..... در یک روز سرد پاییزی . نرم نرمک عصر پنج شنبه می رسد....... مجید خاکی زاده ( خاکی ) _ تقصیر خودته . می خواستی هر روز حرف دلت رو شعر نکنی براش بخونی تا حالا مجبور نشی رو بازی کنی . _ نمی گفتم کی ضمانت می کردامروز روزی باشم که بخوام بگم؟ _ خوب که چی ؟ هر روز گفتی . حالا هم بگو.... _ آخه امروز فرق داره . یه چیزایی هست که حتی شاعرا هم نمی تونن بگن. نقاشان می تونن بکشن . تو سازها کوک نمی شه . یه چیزهایی هست که همیشه می ترسی ازت بپرسه و نتونی جواب بدی . شاید میدونه نمی دونی . _ مثله....؟ _ بگذریم بزار یادی از میرزاده عشقی کنم : امشب آماده یار و بزم و شراب است گو که همین امشبم از عمر حساب است هر شب از هجر آب دیده روان بود امشبم از شوق وصل دیده پر آب است لب بر لب میگسارش نازده مستم آنچه زیاد است این میانه شراب است ............... عمر پر از یاد گار جور به جور است عشق فقط یادگار عهد شباب است بیست و دو سال است تند می روی ای عمر اندکی امشب تامل این چه شتاب است روز خراب من از خرابی بختم نیست که از اصل روزگار خراب است _ قشنگ بود ولی نگفتی حرف دلت رو ؟ _ چی بگم ؟..... ببین تو خیالت روزی رو می سازی که می خوای ازش افسانه بسازی اما زندگی یادت میاره که یه حقیقته نه افسانه......می خوای خیلی کارا بکنی ..می خوای اون روز ............. _ ببین بگذریم . ببینم این رو برات خوندم ؟ هر که از سمت باغ زندگی امد سبدش خالی از حقیقت بود بار تردید هم نفس هایم پشت خسته ی مرا تا کرد هر که آمد نشست پهلویم غصه ها را به سینه ام جا کرد . حرفی از جنس هم صدایی نیست چه نکو تر سکوت و تنهایی که خبر دارم عاقبت روزی تو سفر کرده باز می آیی بر تنت گرد یک سفر تردید کوله بارت پر از شکیبایی هم نفس با امید فردا باش ای که از نام ناب " رویایی" _ قشنگ بود . حس خوبی دارم . خوب داشتی می گفتی ..... _ ببین می دونه که می خواستی...نتونستی .... این رو می فهمی _ چه جوری ؟ _ باید زندگی کنی . گفتنی نیست . حس میشه. _ چرا رک نباید بگی . ما ایرونیا همش تو گیرشرم و حیاییم ..... _ می خوای بگی که چی ؟ که بفهمه ... خوب می گم می دونه می خوای بگی که بعدش بگی چرا ؟ بگی چی شد که نشد ؟ اون با تو هست قبولت کرده . همین جوری بدون اون خواب های رنگیت . با همین که داری .همین که هستی ........... تو زندگی لازم نیست همیشه سوار آرزو ها باشی . توی این عشق زمینی باید با هم زندگی کنید . _ پس عشق ..... _ زندگی یعنی عشق بعلاوه همه نیازهای دو انسان _ این کا رو خیلی سخت می کنه..... _ نه این کارو خیلی زیبا می کنه . باید راجع به خرج ماهیانه با اونی که د وست دارهمه چیزت رو بپاش بریزی حرف بزنی . گاهی بحث و کل کل کنی با اونی که دوست داری هر چیزی که می خواد همون بشه.........قشنگه نه ...... _ خوب تو چی ؟ _ این شعر رو از بهار شنیدی ؟ شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریه ی جان سوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار که دادند در پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچ روزی که دلی را به نگاهی بنوازند از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ زین قوم چه خواهی که بهین پیشه و دانش گهواره تراشند و کفن دوز و دگر هیچ.......... _ همه چیز گفتی غیر از اونیکه توی نهمین سالگرد عروسیت می خواستی بگی ........ _ هر چند پیر و خسته دل و نا توان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منت های همت خود کامران شدم ................ از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه ی اخر زمان شدم ........ _ حافظ غم دل با که بگویم که در این دور جز جام نشاید که بود محرم رازم به امید روزهایی مثل همین روزها .......... به پیش باز زمستان می روم .به یاد روزهای قدیم صبح که چشو باز می کنی تو اون پایین روی تراس با همه بی حوصلگیت دنبال روزی که خدا بسه حاجی خراب بشه شب چره ها هر جوری شد بعد سلام نشسته ای بگم چقد ر ساده بودیم دونه های انار تو ........................................ این قصه ادامه دارد اما بگذارید قسمت قسمت تا زمستان روی سایت بیاید مجید خاکی زاده ( خاکی ) بگو اگر چه ذهن من درگیر کار است کنارت می نشینم بگو بلا خیز است دنیا نازنینم زمستان زمین است و من و تو برای هم هنوزم وقت داریم " قصه ی تکراری من " شانه می ارم به مویم عطر می پاشم به جامه می کشم دستی به رویم اینه زیبا ترم کن بر دلش شاید نشینم بخت امشب یاوری کن روی زیبایش ببینم راه اما نی چنان دور لیک امشب ناتمام است وقت اما نی چنان دیر نرم تر تا نشنود او از صدای ضرب اهنگت که در حال شتاب است حرف های ناب گویم دست با من همرهی کن راه در زلفش بجویم . شانه امشب تاب اور سر برو یت گر گذارد لب مگو می سوزی امشب گرکه کامی بر نیارد چون و چندش خاطرم نیست پشت در هستم من اکنون چشت در؟...من باورم نیست. می زنم آهسته بر در قلبم اما سخت محکم باز هم تکرار تکرار تر س می اید سراغم. نیستی.....؟ در خاطرت هست ساعت قول و قرارت ؟ امشب این ساعت همین جا خود شنیدم از لبانت . باز می کوبم به در باز لیک محکم تر زپیشین هیچ کس نگشایدم در لحظه هایی وه چه سنگین ......... در دلم صد " شاید " "اما " در درونم جنگ بر پاست اشتباهی امدم من ؟ نه قرار" اکنون " و " اینجاست ". با که هستی و کجایی من که بی تو "هیچ جایم " مثل دیروز و پریروز باز می گردی سرایم . عذر این بارت چه باشد "کار فوری "؟ " دیر کردن " ؟ خوب می دانی عزیزم راه دل درگیر کردن . ساز فردا را نوا کن تا برقص آیم به سازت باز می آیم به این در پشت در بگذار بازم (مجید خاکی زاده ) خاکی در امتداد روشن راه در امتداد روشن این راه می روم گاه از سر تلاطم بیگاه می روم گرگ وجود برادر همه جا سایه می کند مصرم. امید من .ازچاه می روم اینجا بمانم آینه فردا به سر زنش رویم نگاه کرده کشد آه می روم فردا قرا رمن و افتاب خواهد بود دیگر کفایتم نکند ماه می روم از اخر حکایت این راه بی خبر از حاصل نرفتنم اگاه می روم دنبال خویش در این قیل و قالها سوزن فتاده در انبار کاه می روم نا خواه آمدم چه کنم دست من نبود دست من است رفتنم و خواه می روم ماندن به خواری و با ناکسان دریغ کیشی پیاده دهد شاه ؟ می روم گاهی توقفی به بازی شیطانکان اگر لیکن به اشتیاق خدا گاه می روم راهی به سوی توبه گشودست یار من در امتداد روشن این راه می روم فرصت کم است و حرفهای نگفته. کارهای نکرده راههای نرفته راز های نگشوده و جاهای ندیده بسیار. دست دلم را بگیر . با هم راهی می شویم . تو برای من کفایت می کنی . توشه راهم .هم کلامم . همراهم. با من بمان که این احتیاج نیست . عادت هم نیست . این باور من است ...... خاکی




هوا وارونه است و همین امر باعث شده نفس کشیدن با دشواری صورت گیرد.
گرد و غبار عادت روی جانماز ها نشسته است.باران توبه را فعلا نخواهیم داشت .
رنگ ایمان کمی تا قسمتی پریده است.
جاده ی باور ها کاملا لغزنده است. باد از هر سو می وزد جمعی را با خود می برد.
طبق آنچه در مانیتور صورت آدمک ها مشاهده می شود جای مهر ها کاملا برجسته و ملتهب است.
لطافت عشق فقط در صفحه تلویزیون ها ی خارجی رنگی مشاهده می شود کاملا رنگی............
سیل گناه مناطق وسیعی از دلها را فرا گرفته است تا آنجا که کمک رساندن به باورهای اسیب دیده را دشوار نموده است.
امر به معروف در سیلاب تغییر گرفتار است.
هوای چشم یادگاری شهدا همچنان ابری است اما از اوضاع خانواده مفقودین اطلاع دقیقی در دسترس نیست.
تمام گردنه های زندگی شدیدا لغزنده است و هر غفلتی منجر به سقوط در دره های گناه می شود.
مردم زیر چتر ریا خود را از خدا پنهان کرده اند.
بر اثر سیلاب هوس دیشب آخرین پل بین زمین و بهشت شکست.
زمین لرزه ای به قوت رفاه ریشتر مناطق شمالی شهر را به لرزه انداخته است.
از جاده زندگی خبر می رسد راه توبه نیمه باز است و عبور مرور فعلا از بیراهه مصلحت صورت می گیرد.
کسانیکه از باورهای شخصی استفاده می کنند به دلیل کثرت شعار دیرتر به مقصد می رسند.
با توجه به تلاش شبانه روزی شیطان آتش فشان غیرت و شرف کاملا خاموش شده است.
گرمای هوای بی غیرتی گلهای روسری ها را باز کرده است.
این جمعه هم هوا ابری است و خورشید در نمی آید.
متاسفانه با این همه بلا در ذهن آدمها هنوز ستاد حوادث غیر مترقبه تشکیل نشده است .
خاکی
ا
تو را نگه داشته ام تا هر وقت کارم گره خورد آن سجده ها را به رویت بزنم .
تو کریم بودی و من نا امید شدم.
تومهربان بودی و من به امید دیگری نشستم.
من از حال مانده ام .
بگو چگونه دوباره آغاز کنم ؟
بگو دلم را هوایی می کنی ؟
در ظلمت شب صبح نماینده تویی
بگشای خدایا که گشاینده تویی

.....................................................
طرحی از پاییز.......
یک پنجره شکسته با دیدی از بوران برف......
طرح یک بیابان خشک با.....................
مرده شور هر چه فرهنگ هم زیستی است . هرچه باور جمعی است .هرچه قانون نا نوشته هم زیستی است ببرد.
سرم را مثل کبک کرده ام زیر برف . برای گول زدن دلم هر روز حرف های خوش رنگ و رو را سر هم می کنم به خورد شما و خودم می دهم که چه ؟؟؟؟
که با تکرار باور هایم به باور برسم.
بلا نسبت شما گمان کرده ام مثل چهار پاهای امام زاده داوود اگر این راه را هر روز بروم
ولم کنند نا خود آگاه بلد راهم ...............................
نه عزیز من این حرف ها نیست . چنان مهاری به گردن دلم هست که یک لحظه غفلت می کنم مرا به نا کجا آباد می کشد........................
دور شدم نشد...........
پشت زندگی پنهان شدم نشد................
نوشتم.نشد
سرودم نشد..................
دفتر هایم روبرو توی کتابخانه به استمرارم بر این حماقت می خندند.. کجای کارم.
دارم برای که می گویم ؟ دارم چه می گویم؟
فکرش هم تنم را می لرزاند.
خدا مرا ببخشد ولی انگار مثل کفتار بالای جسم نیمه جان عزیزانمان به انتظار لحظه فروامدن بر فرو ماندگانیم.
عشق کیلویی چند؟
عصر حال است. موبایل های دوربین دار برای ثبت لحظه ها ناب حتی با چشم های بسته
دیش های بزرگ برای دیدن جاهای دور در چند قدمی.
با خیال راحت شعری در وصف بهار می گویم و .........خوابی راحت....به من چه بچه ی همسایه گرسنه است.
به من چه برادرم کجاست . به من چه خواهرم چه می کند. به من چه همکارم به من چه فامیلم...........................................................................................................................................................................................................................................................................
بی بزرگ تر مانده ایم .بد جوری هم مانده ایم . هر کدام در این حقارت روزمرگی برای خودمان بزرگتری می کنیم.
حالا نوبت بچه های ما است تا تصویر دیروز وحشتناکی که برای پدر و مادرمان ساختیم برایمان نمایش دهند.
به بخشید . اما اگر خواستید هوای سرتان عوض شود پنجره را باز کنید. شاید در کنار صدای پای بهار ناله عزیزی را که شاید تنها نیازش درد و دلی با شما باشد بشنوید
هیچ کس ضمانت نداده فردای بیماری یا زمین گیری یا تنهایی برای ما نباشد.
بیمه کنیم فردای تنهاییمان را با همدلی امروز



باران جان چه به موقع بر گونه هایم نشستی. نگذار رهگذران این کوچه قدیمی چشمان خیس مرا بی تو تعبیر کنند.
چه فرقی می کند الان کجاست ؟ چه فرقی می کند به من می اندیشد یا نه ؟
من با خیالش نفس می کشم . این برای من همه چیز است .
گمان می کرد با رفتنش می میرم . گمان می کرد در دور دستها بین روزها گم می شوم واز این قصه فقط اول اسمهایمان روی دیوار کاهگلی باقی می ماند .
نمی رود ز یاد من بهار آشنایی ات
فسانه شد کلام ما ز قصه ی جدایی ات
امان ز دل ستانی ات فغان ز بی وفایی ات
بهار جاودان شود ز لطف و با صفایی ات
اسیر و بندیم نکن به زلف هر کجایی ات
به یک اشاره می دهد زبند ها رهایی ات
که کیسه ی تهی شود بهانه ی گدایی ات
زهر کجا که بگذری هزار ها فدایی ات.
و درود پشت سر . حقیقت یعنی تحمل گلایه ها . من از سکوت بیزارم . از نرفتن ها از ترس
نرسیدن ها اما شعر به من آموخته است در زندگی حقایق را می شود گفت . می شود هزار بار تکرار کرد .می شود برای اطمینان از باور آن آن را سرود ترانه کرد .
می شود نشست و ساعت ها حرف زد و شنید ...................................................
باید شنیدن را هم مثل گفتن تکرار کرد باور کرد مثل شعر مثل ترانه .
ادم های کوچک حرف هایشان را نمی گویند فریاد می زنند . باورهایشان را روی بوم نقاشی نمی کنند ..............
مشت کردن ها ........انگشت های تهدید تکان دادن ها تاریخ مصرف دارد فراموش می شود
این راز ترانه هاست که جاویدانند .آنها تکرار موزون حقایق ساده زندگیند و سادگی و آرامش راز بقاست .
باید تحمل شنیدن را تقویت کرد . باید عادت کرد به رو در رو چشم در چشم گفتگو .
از راه چشم با کوتاه ترین راه می شود به قلب ها رسید اما ........................
وای از روزی که حقیقت را بخواهیم فریاد کنیم مشت کنیم .........................
مهم نیست من از کجا هستم .مهم نیست رودر روی تو به چه باور دارم .مهم این است که خداوند به من فرصت یک نگاه یک لبخند یک گفتگوی ساده را داده است.
یک استکان چای شعار من است . فرصتی برای گفتگو .
نگذارید زور بازوانتان را برای فشردن دستان دوستان به مشت ها تبدیل کنند.
باور کنیم همیشه در آخرین لحظه های ناامیدی و مرگ شروعی دوباره ما را به خویش می خواند .
از هم دوری نکنیم . برای هم مشت گره نکنیم . به هم فرصت گفتگو بدهیم .
خاکی
امشب دلم را عشق تو با اشک آذین می کند


دیشب به طعنه گفت تقویم ساعتم
سالی دگر گذشت از این حکایتم
لبخند های سرد از روی عادتم
چیزیست بیش از این همه غمها نهایتم
فصل نویی که گشود از روایتم
قد بر کش ای به غزل " سرو قامتم "
زلف غزل , چه هراس از شماتتم
چیزی شوم که در خور شان و لیا قتم
دیشب به طعنه گفت تقویم ساعتم
برای من و خیلی از هم سن و سال های من غبار یاد آور اسم یک مدرسه قدیمی در همدان است .
حیفم آمد این چند بیت زیبا از او را ننویسم .
تقدیم به همه ی آنهایی که زندگی از یادشان برده فرصت های عاشقی را کجا جا گذاشته اند .
روزی که کلک تقدیر در پنجه ی قضا بود
بر لوح آفرینش غم سر نوشت ما بود
روزی که می گرفتند پیمان ز نسل آدم
عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود
ساقی شراب ذوقم دیشب زیاد تر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود
بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلایی
ما خیل عشق بازان هجرانمان بلا بود
این سرشت ماست که سرنوشت ماست . پایان در چشم زیبا پسند ما آغازی دوباره است پس بیخود نیست حتی زمستان را جشن می گیریم .
نه اصلا زود نیست . سبزه باید انداخت . بساط سفره را باید فراهم کرد . چشم به هم زدنی می آید و می رود . درست مثل عمرمان .
تا اطلاع ثانوی بجز سلام و عشق بغیر از نگاه و غزل و................بجز بهار ممنوع .
نوبت ماست برای تازگی کردن . برای خانه تکانی دلها از اما و اگر ها .
دستان پینه بسته اش آکنده از غزل
در کوله بارش آیینه بود و گل
گلدان خانه زسرما تکیده بود
دیواره کوچه زبوران پر از ترک
تنها درخت خانه ی همسایه خشک وسرد
گویی که دزدکی به خانه ی ما می کشد سرک
دستی به باغ و گل و کوچمان کشد
خاکی
کتاب زندگیم را ز چهره می خوانی ؟
اسفند 1387

اگر فقط برای لحظه ای چشم بر هم می نهادم بی شک کابوس بی فردایی با خود به مسلخ تردیدم می کشید.
به موقع به دادم رسیدی . نمازم بوی عادت گرفته بود.و دعایم بی اندیشه تکرار " ورد " .
تو آمدی تا آخرین بازمانده از جنگ باور و تردید . آخرین سوار زخمی ذهن ......
خاکی – 17.02.2009

از این طرحی که اکنون هست
دروغ چشم ها در چشم
جدایی دستها در دست .
از این تفکیک بی پیوست
از این نا رفته ها افتان
از این ناخورده ها سر مست .
ز هر چیزی که پا بندست
و رفتن .......
فرصتی شاید
نمی دانم گریزی هست ؟
های
رهایی نیست تا "من " هست .
قلم کاغذ و رقص دست
بگو من دوستت دارم
به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ)
لب از گفتار نباید بست
و هنوز زبان سرخی ........
می گویم دوستت دارم بگذار به باور هایم بخندند.
می گویم دوستت دارم . این حق من از زندگی ست . عشق.
میگویم . نه نه می گوییم ما هستیم برای عشق ورزیدن .
می پرسی به چه ؟
ببین تمام جنگ های دنیا هدیه آینه هاست . باور کن. آدم هایی بودند که خود را در آینه دیدند.
آینه حقیقت گو نیست . در میهمانی او فقط " تو " هستی و " بس ".
نمی بینی .
تکرار من تکرار خود بینی است و آغاز فراموشی پیرامون. " من " نمی گذارد طعم عشق ورزیدن را بچشی ( وای من . تجسم کن دلی با شعر زیبا نلرزد . تجسم کن سزای سازی روحت را پرواز ندهد......کسی بدون سلام زندگی کند.......).
خدا نکند کسی پشت بن بست با خاطرات خاک گرفته پشت دیوار تردید و تنهایی
از دیدن نگاههای باران خورده . سلام های نو رسیده و گونه های سرخ شرم آگین محروم شود.
به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ )
از هیچ چیز نمی هراسم وقتی بهای زیستن با دیگران ایثار محبت به بهای هر زخمی که شب زده ها می زنند

گفته بودی : بیا ره توشه برداریم . هرچه خاطره بود بر دوش کشیدم.
گفته بودی : قدم در راه بی برگشت بگذاریم. تا انتهای بی برگشت تنهایی رفتم .
" ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است ؟ "
همه منتظر تلنگر سلامی بودند تا بهانه ی آشنایی شود .
زندگی همه را به تنگنای روزمرگی برده بود اما
اخوان جان
باور کن دیگر امروز نژاد و دین و ملیت در وسعت دل آدمها بین هیاهوی سلام و درود گم شده است .
آدم های امروز گرفتارند . گرفتار, غذا, سر پناه و....اما همان یک لحظه که بین کارها فرصت می کنند سری بالا کنند نگاه های تشنه اشان به دنبال زلال عشق می گردد.
اینجا و امروز هیچ کس غریبه نیست . آسمان همه جا همین رنگ است اما ساز های بد آهنگ زندگی هم نتوانسته دلهایشان را بگیرد.
اخوان جان
ما برا ی عاشقی آفریده شده ایم اما بد وقتی و بد جایی.
حوصله باید کرد .
خاکی

شمعی خاموش نشد
حالا اضطراب جزیی از وجودم شده است . دلهره های دیر شدن ها . هراس های نرسیدن ها و دویدن ......شتاب........
کجا ؟
فقط شبها که خواب راه چشمم را گم می کند فرصت دارم از خودم بپرسم " کجا "؟
گم شدم میان این همه نامه های الکترونیکی ..... پیام های موبایلی .......
آنقدر با شتاب از کنار همه رد می شوم که گاهی چهره عزیزانم را هم نمی توانم در خیال مجسم کنم.
مگر قرار نبود عاشقی کنم ؟ مگر قرار نبود از کنار هر که می گذرم یک شاخه سلام ...یک شاخه لبخند هدیه بدهم ؟
مگر قرار نبود دنیا را به دنیا بخشم ؟ مگر قرار نبود از دنیا به خودم .از خودم به خدا پناه ببرم ؟
از ترس گرسنگی هیچ وقت سیر نمی شوم. از هراس فردا امروز را سر می برم .
آی کسی نیست دستم را بگیرد آرامم کند ؟
کسی نیست به من بگوید جدا فردا هم هست ؟
از تنها دویدن از هراس نرسیدن ازاین همه تکرار از ..........از ندانسته رفتن . نخواسته گذشتن از خودم خسته ام.
شعر های من به چه درد شما می خورد . این حرف های شتاب زده نا مربوط.
این تکرار های ملال آور که انگار بازیگری در مسیر اداره حرف های نقشش را مرور کند بی آن که حسی در او پیدا شود .
زیبا ترین شعر هستی شمایید . اضطراب از تنهایی است .
بدترین بلا هجوم احساس " دیگران مرا نمی فهمند " است. در این میان استقلال یعنی دروغ باور ها .
ما به هم محتاجیم به صدای هم .به احساس " یکی هست ".
درست در لجظه هایی که فکر می کنیم هزار بار هست که باید در اسرع وقت یک تنه تا مقصد ببرم.
خدا شما را برا یمن نگهدارد . خدا حس "تنها نبودن" را از من نگیرد.
خاکی

تو باشی یا نباشی خاطرت هست
زندگی را بهانه کرده ایم تا عذری برای عشق ورزیدن بیاوریم . اما خودمان هم می دانیم همه جا و همیشه می شود عاشقی کرد .
آنهایی که اخلاق را سپر آزاد باوری ما برای آمیختن عشق در همه ی لحظه های زندگی کرده اند در بیراهه ی شهوت گم شده اند.
خوبی و بدی در ذات همه ی آفریده هاست اما ما می خواهیم به پاک ترین ذات انسان که عشق ورزی است اعتماد کنیم .
ترس, اولین دشمن همراهی است و تردید, بزرگترین چالش ما.
مپرس . سر بروی شانه هایم بگذار, بازو به بازو . بمانیم, در خویشتن خویش می پوسیم.
بامن بیا..........................................
خاکی

تازگی ها که تو از خاطره ام می گذری
و عاقبت یک شب باران زده ی پاییزی
خاطرت آسوده باشد
............................................................................................
بی معرفت غمت به دلم سر نمی زند گاهی
...........................................................................................
خوش به حال دلهای شیشه ای که از جنس " سنگ دنیا " نمی شوند .

چون ساز در دستان بی تدبیر دنیا

.......................
حس است . یک باور که پر رنگ پررنگ توی دل نقش انداخته است
یک پنجره است که از پشت آن می توان شنیدنی ها را شنید. دیدنی ها را دید. می توان به اعتبار تاریخ اعتماد کرد.
پنجره ی محرم .........
باور حقیقت گمشده ی شیعه .
سکوت ...............
اشک..................
اما
اما............
هیچ چیز زیبا تر از سادگی نیست . ""
هراس لقمه های نان
که وقت نسترن گذشت
مرز بشکنیم

هر آن چه یاد پدرم داد می دهم
دورش نموده ام ز خرابی نشان او
طرحی ز شکل خانه ی آباد می دهم
خشکیده چشمه ی اشکم ز داغها
آموزش چگونه زندگی شاد می دهم
هر بیت شعر تازه که گفتم برای عشق
یک تیشه ی نو است به فرهاد می دهم
قفلم به لب به کنایت زبان شعر
یادش چگونه گفتن آزاد می دهم
آوردمش به غربت و با هر وسیله ای
اینجا شعار زنده وطن باد می دهم
خاکی
خبرچینی آب و خاک و زندگی را بکند . نه بادی وزان تا به گوش نجوا های عاشقانه زمیننی ها را تکرار کند. نه انعکاس آفتاب در آبی. نه .............
" نکند زمین مرده ؟ "
حرکت بود اما ...................
" پرنده کشان است ؟"
حالا فضولی آسمان رنگ دلواپسی گرفته بود؟
سلام از زمین می آیی ؟
آری
آنجا پرنده ندیدی ؟
چرا بود . قفس های زیبای آویز از پنجره خانه های آدم ها پر از پرنده بود.
از باد خبر داری؟
آنجا بود. حسابی مشغول است تا چرخ آسیاب آدم ها را بچرخاند. آدم ها همیشه گرسنه اند.
دریای آبی بود.
دریا بود اما رنگش را کشتی های ماهی گیری پرانده بودند.
آنجا کسی سراغ مرا نگرفت؟
هنوزبعضی نگاه ها سوی تو بود.
آسمان اینبار آرام با خودش زمزمه کرد " چه بر سر زمین زیبا آمد؟"
راستی کسی هوای پر واز نداشت؟
ابر خندید
ادمها مشغول تر از این حرفها هستند
"دنبال دوستی تازه باید گشت"
این را از نگاه آسمان می شد خواند
خاکی
برمان را مراقب باشیم .
تو از جنس ناب بهاری
ای اشک قدم رنجه کن از دیده روان شو
به پیش باز یلدا
قدیما هیچ شبی مثل شب یلدا نمی شد
مجید خاکی زاده ( خاکی )


هر چه دیدم سیاه هر چه گفتم سپید رنگی بزن این پنجره ی رو به دیوار را.
نه عطر خوش هم آغوشی نه غرور سپید خاموشی.
ناله ای در دل این شبستان . گوش کن منم بغض نارس باید ها امید آخر شاید ها.
چشمانم باز ندیدم. پایم به راه نرفتم . شب بود و من بی چراغ . عطش شدم در یازده ام کردند . غرقه شدم ساحلم کشیدند .
کجاست دوزخ معشوق تا بسوزم ؟
تا جنون راهی نمانده.......یا تا رسیدن.......
نمی دانم . پرسیدم نمی دانستند .
اسمانی شدن بهانه بود . پرنده لایق قفس نیست.
به کجای این شب چشم دوخته ای . شب زده چه می جویی ؟ سحر مرد.ستاره رفت . کوچه کوچه بی رهگذر خانه خانه تنهایی ست .
در خویش مانده پرواز بهانه نیست حسرت نیست باور است .
عشق سراب عقده های نشکفته.....هزار هزار شعر نسروده .
با من بیا تا راهی نا کجا آباد شویم. در به در جاده های خیال . بیا که مانده ام از عبور .
عابر کوچه های بی رهگذر نشا نی نیست که نشانی نیست .
خاکی
یعنی کسی به یاد تو هست .
این یک لبخند وسلام
یعنی کسی از دیدار تو خوشحال است
این یک نگاه و سکوت
یعنی کسی حرفی برای گفتن دارد
این یک عبور بی هیچ گفتگو
یعنی فرصتی برای آشنایی که از دست رفت .
به سلام
به لبخند
به نگاه
به سکوت
به عبور عادت کرده ام .
قلبم را به طپش وا نمی دارد
دیگر نگاه ها به امید گفتگویی تازه
شعر بارانم نمی کنند.
تو نیز خواهی گذشت
بعد از سلامی و سکوتی
همیشه عبوری هست.
( خاکی )
نان حقیقت است . حقیقتی که نمی دانم با شکم های امروزی یا باورهای
_ چی بنویسم براش . توی یه هم چنین شبی ؟
_ خوب.......خوب.....
_ نگفتی....
خاکی

تقدیم به همه ی انهایی که نمی دانند چقدر برایم عزیزند ......
پشت شیشه برفه و باد
حاجی میگه سه تا پسر
زشته بگیم برف رو بیاد
با جارو و خاک اندازی
یواش میگی برف رو بیاد
نمی شه باز دلت راضی
با اون دل پر از غمت
ناهاری بر پاست همیشه
بساط آش شلغمت *
قسمتی رو کم نکشه
یه غصه ی تازه میاد
سقف گاراژ نم نکشه
یه روز زیاد یه روزی کم
تا کی می خوای حرص بخوری
اینا روتو دلم می گم
یا که می ریم یا که میان
با مشت به دیوار می زنی
یعنی بگین اونا بیان
یه دور چایی تو دستته
میوه ها دست به دست می شن
بازم بگم یا بسه ته
هزار تا رنگ و تاب نبود
می بخشیدم که رک میگم
جنس دلا خراب نبود
وقتی گلاب ترش می کرد
دلم می گفت کاشکی مامان
یه کاسه بیشترش می کرد
........................................
من وقت خالی دارم امروز
برای گوش کردن راز داری
بگو
من بهترین آرامش هستم
برای لحظه های بیقراری
ولی هر لحظه هر جایی بخواهی
سراپای وجودم انتظار است
دستها باز
ببین بازوی مشتاق سرت را
در آغوشم بیا هم صحبتی کن
رها کن
هجمه ی دور و برت را
امشب من وتو
ماه شب تاب
بگو
امشب من وتو
غصه ها خواب
بگو
دنیای کوچک چشم تنگ است
بگو
با من بگو
این وقت تنگ است.
هجوم گرگ های طرح آدم
سرودی سرد نامش زند گانی
و تکرار غم افزایی دمادم
هنوزم چشم در راه بهاریم
اگر چه هر دو مشغولیم اما
برای هم هنوزم وقت داریم
مجید خاکی زاده ( خاکی )
رخت نو می پوشم امشب
لیک امشب بی شتاب است .
وقت دیدار است ای دل
واژه با من هم دلی کن
راه را پیموده ام من
آن جعبه ی جادو خالی است . روبروی دلهای پر باید نشست .
| Design By : Night Skin |



