تبليغاتX
یک استکان چای




















یک استکان چای

•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ

 

مهندس!

گرفتم بعد عمري مدرکي چند
!و اينجانب شدم حالا مهندس
ندانستم که ريزد از چپ و راست
!ز پايين و از آن بالا مهندس
:غضنفر گاري اش را هول نميداد
!د ِ يالا هول بده يالا مهندس
تقي هم چونه ميزد کنج بازار
!نمي ارزه واسم والا مهندس

***
:به مرد قهوه چي ميگفت اصغر
!دو تا چايي قند پهلو مهندس
شنيدم کودکي ميگفت در ده
!به مردي با چپق خالو مهندس
ز جنب دکه اي بگذشت مردي
!صدا آمد " آب آلبالو مهندس "
خلاصه ميخورد خون جماعت
!هميشه بدتر از زالو مهندس

***
شنيدم با تشر ميگفت معمار
!به آن وردست حمالش مهندس
همين مانده که از فردا بگويند
!به گوساله و امثالش مهندس
يهو ياد سکينه کردم اي داد
!فداي آن لب و خالش مهندس
شنيدم که عمل کرده دماغش
خبر داري از احوالش مهندس؟!

***
شنيدم بعد تنظيمات بيني
!بهش ميگن همه خانوم مهندس
شنيدم بچه زاييده دوباره
بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟
...
!سرت رو درد آوردم من مهندس
!سخن از هر دري اومد مهندس
يکي سيگار ميخواد اون سمت دکه
!برو که مشتري اومد مهندس

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

كسی دیگر نمی كوبد دراین خانه ی متروك و ویران را

كسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم؟؟!!

و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

و من گریان و نالانم و تنهای تنهایم.....

درون كلبه ی خاموش خویش اما

كسی حال از من غمگین نمی پرسد

و من دریای پراشكم كه طوفانی به دل دارم....

درون سینه ی پرجوش خویش اما

كسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تك درخت زردپ اییزم

كه هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط مهدی| |

زاعران دست خدا همراهشان

من همین اینجا عبادت می کنم

من همین اینجا توی چشمان تو

حضرت عشق رو زیارت میکنم


حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست

دل من اگر که از عشق نصیبی دارد

حضرت عشق به من لطف عجیبی دارد

بگذارید، بگذارید که بیمار بماند این دل

با تب عشق دلم حال غریبی دارد

لحظه می میرد و من آخر سر می پوسم

عشق ای ناجی من دست تو را می بوسم

بی وجود تو سعادت نشود حاصل من

تا نفس هست تو ای عشق بمان در دل من

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

•* *•.ღ ِیک  با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ

راستي تا به حال برايت گفته ام؟!
من نگاهي را ديدم كه با لهجه ي زيباي نور حرف مي زد...
قاه قاه خنده هايي را گوش كرده ام كه در ناب ترين ملودي ها هم نخواهم شنيد...
هيس!!.. مي شنوي؟....گويي نت هايش هنوز هم در ميان صخره هاي دلم در رفت و آمدند...
 
من سمفوني آفتابي را لابه لاي برگ هاي خزان تنم تجربه كردم كه آتش را مست مي كرد...
 
دستي در آغوش ديدم كه سر انگشتانش در دلم طرحي هزار پر از ستاره هاي صورتي مي زد.
 
من سر روي سينه ي آسماني گذاشتم كه لالايي ماهتابش مرا خواب مي كرد.
 
خوشبو تر از ياس ديدم و رنگين تر از رز بوييدم...
تكيه گاهم سخت ، پر از پر پروانه ها بود!
تكيه گاهي به وسعت ذوق كودكي  با ديدن عروسك روياهايش...
به بزرگي جرئت جوجه كبوتري در پي آشيان گمش...
 
به اوج لحظه ها رسيده ام با تو...... به نقطه اي ...
 
نقطه اي گنگ كه در پيچاپيچ جاده هاي تاريك خاطراتم  هيچگاه محو نخواهد شد...
 
 
من سفر كرده ام به دور ،به ميكده دل، شهر اقاقيها و نور، خانه ي دوست!!
من سفر كرده ام با تو به آرزو ،رويا وافسانه.
اشتياق بخشيدم به پرواز،موج دريا، باران  واشك....
 
من به اندازه ي همه ي تنهايي كه در انتظار خواهم داشت چقدر...
چقدر...
چقدر خوشبخت بودم....

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به مهتاب
به سلامت نازنینم ، تو رو می سپارم به افتاب
دیگه با تو نمی رقصم ، دیگه با تو نمی خندم
بخدا تا ته دنیا ، به کسی دل نمی بندم
تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به مهتاب
شب بارونی چشمات  ،  زخماتو یادم میاره
نگاه کن از پشت شیشه ، داره باز بارون میباره
گریه کن مثل بهار و ، میوه کن مثل تابستون
اسم پاییزو نیارو ، برفی شو مثل زمستون
تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به دریا
خودتو از نو بنا کن ، به کسه دیگه نگاه کن
دیگه فکر من نباشو ، تا سحر خدا خدا کن !

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

همه ميپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

مرز در عقل و جنون باريک است
کفر و ايمان چه به هم نزديک است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنه‌تر از شمشير است
مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياري است، مگو سهو شده
من و رسوايي و اين بار گناه
تو و تنهايي و چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان، بگذر
دِين ديوانه به دين، عشق تو شد
جاده‌ي شک به يقين عشق تو شد
مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني...


 

مرز در عقل و جنون باريک است
کفر و ايمان چه به هم نزديک است

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط مهدی| |


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست … آي
دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي

منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش ِ مغموم
منم من, سنگِ تيپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرينش, نغمه ناجور
نه از رومم, نه از زنگم, همان بيرنگِ بيرنگم
بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست, مرگي نيست
صدايي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده,
به تابوت ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود, پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز

شب با روز یکسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر, دلها خسته و غمگين,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين,
زمين دلمرده, سقفِ آسمان كوتاه,
غبار آلوده مهر و ماه,
زمستان است

لینک دانلود

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 9:18 بعد از ظهر توسط مهدی| |

Zemestan_klein.jpg

زمستون تنه عریون باغچه چون بیابوووون
درختان با پاهای برهنه زیر باروووون
نمیدونی تو که عاشق نبوووووودی
چه سخته مرگ گل برای گلدوووون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهونه
واسه هم غصه گفتن عاشقووووونه
چه تلخه     چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدووون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستوووون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه ی چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارووون
گلهای کاغذی داره تو گلدووووون
تو عاشق نبوودی ببینی تلخه روزای جدایی
 چه سخته    چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون

برای دانلود اینجا کلیک کنید

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 4:53 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

صدای ناله ی تو

کمین کدام جنگل را

آشفته می کند؟!

صدای باران و بادِ تو

دل کجای زمین را

می لرزاند

تو در کدامین سمت انسان

پناه گرفته ای؟!

شرابه های ِ رودت

از کدام سرچشمه

شاخه شاخه ، راه دوسویه می روند

تو خشت نگران کدام دیواری ؟!

اینجا هوای تازه چه زود پیر می شود

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط مهدی| |


دو خط موازى زاییـده شدند
پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند
خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار ‏یک نردبان
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت‎‎
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎
دو خط موازی لـرزیدند، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه‎
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود
خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره ‏زد زیر گریه
خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند
خط دومی ‏آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط ‏شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد
آنها از دشتها ‏گذشتند
از صحراهای سوزان
از کوههای بلند
از دره های عمیق
از دریاها
از شهرهای شلوغ و سالها گذشت
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با ‏هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است
و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در ‏دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید
دو خط موازی او را هم ترک کردند ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: ‏‏آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند
خط اولی گفت: این بی ‏معنی است
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟
خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم
خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند‎
روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد
خط ‏اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم
خط اولی ‏گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط مهدی| |

FROGS

 قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزهاگروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'


'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'

or:
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده !'

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس:


ALWAYS be....
همیشه ....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

 

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
  آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مهدی| |

"کوه "


 

 K.jpg

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله ی کوه ...

      http://m2560000.persiangig.com/image/106331.JPG    ـ 


داری  هر لحظه از من     دور میشی

ازم  دل می کنی     مجبور میشی


 


تا مه    راه و   نپوشونده   نگام کن

اگه رو قله  سردت شد   صدام  کن

http://i1.tinypic.com/o6whg7.jpg


یه رنگ ِ مــُـرده از  رنگین کمونم..

من این پایین  نمیتونم  بمونم !


http://usera.imagecave.com/m2u118/rainbowInTtheSky.jpg


ـخودم گفتم که تلخه روزگارت!

من و بیرون بریز از کوله بارت


 


دلم می مُـرد و راه ِ بغض و سد کرد

به خاطر خودت دستاتو رد کرد


 


   منم اونکه تو رو داده به مهتاب !

کسی که روتو می پوشونه  تو خواب

http://i34.tinypic.com/53k2mv.jpg


 ـکسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست

می خوام یادم بره.. دست خودم نیست !


 


 

با چشم  ِ تر اگه تو مه بشینی

کسی شاید شبیه من ببینی..


 


تا مه   راه و   نپوشونده   نگام کن

اگه رو قله  سردت شد   صدام کن


 


یه رنگ ِ مــُـرده از  رنگین کمونم..

من این پایین  نمیتونم  بمونم. . .


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 


نفسم مي گويد وقت رفتن دير است
زودتر بايد رفت
رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب
اين همه دوستي را چه كنم؟
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد...
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم
بعد از من
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط مهدی| |

I think you....

At nights,that the sun dies
and during the day that the moon does so
I think of you
In rainy mornings,that senses are born,and in snowy evenings that emotions are forzen
I think of you
In gloomy afternoons,that hopes end
and at stormy midnights
I think of you
At the top of the short summits and high wall
In short springs and long autumns
In blind alleys and endless streets
In morning and afternoons and evenings
at nights and midnights,on fridays and Mondays and thursdays
During the days and ways
So always and everyday
I think of you
I think of you because
I love you

I LOVE YOU

 

شب هنگام که خورشید می میرد

و در طول روز که ماه نیز میمیرد

به تو فکر میکنم

در صبح های بارانی که احساسات متولد می شوند

و در شب های برفی که احساسات یخ می زنند

به تو فکر میکنم

در بعد از ظهر های غم انگیز که امیدها پایان می یابند

و در نیمه شبهای طوفانی

به تو فکر میکنم

 

بر فراز قله های کوتاه و دیوارهای بلند

در بهارهای کوتاه و پاییزهای بلند

در کوچه های بن بست و خیابان های بی پایان

صبح و بعد از ظهر و شام

شبها و نیمه شبها ، جمعه ها ، دوشنبه ها و پنجشنبه ها

در طول روز و همه وقت

همیشه و همه روز

به تو فکر میکنم

به تو فکر میکنم زیرا

دوستت دارم

I think of you

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد

زندگی زیباست:
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:10 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 

غم دنیا

غم دنیا روی دوش ام بود به ابروم خم نیومد

گذشت من یک دریا بود بخشش کم نیومد

تحمل که مرامم شد. گرفتاری به نامم شد

توی این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد 

صبور بودم یک کوه پر غرور بودم

توی تاریکی و ظلمت یک روزنه پر از نور بودم

اگر دل را به کسی بستم دلم را هدیه کردم 

بدی دیدم بخشیدم به بدبینی نه پیوستم 

من از دنیا نترسیدم به عقده وغصه خندیدم 

چرا که آخر راه را همیشه در کنارم دیدم ...

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 8:28 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

جاده بی انتهاست می دانم

مرگ هم سهم ماست! می دانم

قسمت چشمهای بارانی

گریه بی صداست می دانم

مادرم با نگاه خود می گفت:

زندگی همش اشتباست! می دانم

می سپارمت عزیزم به آینه!

آینه بی ریاست می دانم

ما همیشه به جرم نکرده! می سوزیم

زندگی بی وفاست! می دانم

نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

Todays...

تا حالا دقت کردید ؟ 

این روزها زندگی چه بی رنگ بو شده و یاس و نومیدی چه فراوان و دیگر هیچ كس را با حوصله و با صبر نمبینیم...
هر چه مبینیم خشونت نفرت ناامیدی ظلم و حق كشی و نابرابری است!

شكی نیست كه همگان بر لبه تیز پرتگاهی بنام ...... قدم میزنیم و كی نوبت سقوط ما است الله و اعلم..
خدایا بجای صبر بر این جماعت ستم دیده حقشان را بستان.آمین

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط مهدی| |

غم و اندوه اگر هم روزی

مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات

از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

با نگاهت به خدا

چتر شادی وا کن

و بگو با دل خود

که خدا هست ؛ خدا هست ...

او همانی ست که در تارترین لحظه شب

راه نورانی امید نشانم می داد ...

ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد

معنی خوشبختی ، بودن اندوه است

این همه غصه و غم

این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه!

میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین...

ولی از یاد مبر !

پشت هر کوه بلند

سبزه زاری ست پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند که خدا هست

خدا هست ...

و چرا غصه چرا ؟!

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 3:7 بعد از ظهر توسط مهدی| |

نامه ی ابول به دختر قالیباف

این نامه با ادبیات زیبای همدانی است که اولین بار از علیرضا خاکی

زاده شنیدم از دور به او سلام میکنم

سلام گولوم

تو منه نمی شناسی. اسمو م ابولفضله خانه ابول صدام موکونن

م ا دور ایسواته گرفتم . یادته سر فشاری بند قیجیلت قرتیت . او زنا که

بشت خندیدن خیلی بشوم بد آمد . خواستم با شرابه ی دسم بزنم میان

ملاجشان که یکی ا م بخورن یکی ا زمین اما دره ی نگفتوم بود

به او دختره آسیه نره گفتم تو برو به چشمای قیچ ننت بخند حلوا خور

 حرام لقمه. به خاک آدایم وقتی با او چشمات که مثه تشله بلوره میمانه

پایدی بشم وندیک دلمه اشکستی . خدامه دراوردی . پاک دس و
 
پامتوچید . گیج شدم. رفتم خانه ننم گفت : چته ابول گیجی سرت با..بازی

موکونه . بری ایز گم کردن گفتم : ننه سه تا ا کفترامه گربه برده

مصبه م در اودی . م همو ابولم که زیر قلیلنی سه تا سنگک مخوردم

صوبا یه دسی نون مخورم وخمیزم سر پا . خیلی خلقم تنگه .سه روزه

به کفترام دان ندادم

نشانیته آخرش دادم ننم . شناختت . گفت اگه دسگیران نداشته باشه او


در میان شره اس . خامجی میگه : ابول شبا میان خواب مث چلا با

خودت حرف می زنی . هی ای قول او قول می شی .یا نون قوزه زیر
 
دوشکته یا شام زیادی خوردی. بسا الاه بگو برو بخواب . او شدی می

دانه عشق یعنی شی ..

دامو لام میگه ابول درا برو اجباری ا سرت درا . م میدانم چته . همشان

برام شدن حکیم

م سواد ندارم . ای کاغذه دادم بچه ی آدایم برات نوشته . هشتم میان

پوت اشغالتان سر الشگوه . اگه جوابمه ندی سر بنیس میرم

منتظر کاغذتم .................چلت ابول
                                                                    خاکی

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط مهدی| |

پاییز آمد ! تو کی می آیی ؟؟؟ 

پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید..آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی است ....م


دفتر زندگانیتان پر از رنگ های پرشور عشق

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط مهدی| |

راز و نیاز

 

بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی .

نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم .

گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم .

گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد .

اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم

و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .

پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد.

پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم

و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد .

آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه

سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم

و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی.

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط مهدی| |

•* *•.ღ ِیک استکان چای با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ

 

 

   ماه

 

باز هم امشب ماهي ها

در قطرات به هم پيوسته و آرام آب بي تابند…

در انتظار رقاصي نوراني ماه...

در حوضچه ي رنگ پريده غربت

مست و بي قرار مي چرخند.

ماهي هاي كوچك هم رنگ شمع داني هاي پژمرده

گلدان هاي پر از لبخند پوسيده...

 

ديگر هيچ نمي فهمند‘

حتي صداي آشناي

 چنگالهاي هميشگي روزگار

 

زخم تنشان را..

پولك هاي براق نداشته شان را…

از ياد برده اند.

 

در انتظار…

.

.

و اما…

و اما انگار

 امشب هم‘

مثل شب هاي بي قرار ديگر…

 

هوا ابريست…

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط مهدی| |

•* *•.ღ ِیک استکان چای با دوستان (حسن ) •* *•.ღ

 

شب را گریزی نیست
خواهد آمد
جهان را به اشارتی در تسخیر
در چنگال تاریکی اش
شب را گریزی نیست

شب
اگر چه اهریمن است
سراپا خشم
اگر چه خورشید در اسارتش
سراسر نیستی است
من شب را مشتاقم
دیدارش
تمنای روزانه ام

روزهایم ارزانیت ای شب
گر دو چشم مرا به دیدارت روشن کنی
من شب را مشتاقم
مهتابش را
سکوتش را
خلوت شاعرانه اش

من شب را مشتاقم
اسیر خرامیدنش
و سیاهیش
که سایه ی چشمان توست
.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:56 قبل از ظهر توسط مهدی| |

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط مهدی| |

•* *•.ღ ِیک استکان چای با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ

 

...

 

شبي شبيه ربشه نهالي خواهم رسيد به آب...

شايدم به گلوگاه آسمان!!!

مگر چه كرده ام به تو كه راه بر من ميبندي !

به خدا گر بباري خواهم بوييد شبنم باورت را...

اما نه...

صبر كن!

مثل اينكه چير هايي يادم آمد...

گله اي از تو ندارم...

فراموش كرده بودم

خانه ي ابري تو سالهاست

كه در دورترين نقطه آسمان

متروك است!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:11 قبل از ظهر توسط مهدی| |

•* *•.ღ ِیک استکان چای با دوستان (عرفان ) •* *•.ღ

 
پس چرا می گفتی
 !دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چای تو دم بکشد
شعله اش را کم کن
***
:دستهایت
سینی نقره نور
:اشکهایم
استکان های بلور
کاش
استکان هایم را
توی سینی خودت می چیدی
کاشکی اشک مرا می دیدی
خنده هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
***
پاشو مهمان عزیز
توی فنجان دلم
چایی داغ بریز
 
یک استکان چای
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط مهدی| |

 

•* *•.ღ ِیک استکان چای با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ

 

 

آرام ميشوم …

آرام…

وقتي گونه هايم

 سرسره اي مي شود

 براي بچه اشك هاي بي قرار…

 

 

...................................................

 

بي فايده

 

به دنبال پنجره اي باز …

 

به دنبال خانه اي بي ديوار! …

 

بي فايده است…

 

سال هاست  پنجره ای نديدم..

 

دنيا ديگر جاي پرنده ها نيست…

 

پرواز را به اسارت برده اند…

 

بال و پر هاي قاصدكان

 

 خشكيده است…

 

در ميان  خواهش ها

 

زمزمه اي نيست از آشيان بي پروا…

 

همان به كه در ميان ميله هاي بي آذين

 

در ميان خار هاي گل نما

 

 تيغ حسرت در دلت فرو كنند

 

 تااينكه به ديده ي خارت نگرند…

 

روزگار ي است

 

چيزي از پرواز به غير از دانه ای پر باقي نمانده…

 

بي فايده است

 

به آسماني خيره شدن

 

كه هيچ نيست !

 

حتي تكه ابري

 

 براي پر كردن

 

دل تنهاي كوير…

 

دشت ها بي مهابا كوك چمنزارانشان را

 

در ميان نت هاي گمگشته ي تاريكي از ياد بر ده اند…

 

بي فايده است

 

بي فايده است...حتی باريدن!…

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط مهدی| |

باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من
 
باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری
 
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هرجای ای دنیا که باشی
من با توئم تنهای تنها
 
من با توئم هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
 
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم
 
این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توئم منزل به منزل
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط مهدی| |



چه بهتر از تو گفتگو که بانی ترانه ای
برای بی نشانیم تو بهترین نشانه ای
نگاه کن غزل منم که واژه واژه گفتنم
تو حاصل تمام این کتاب عاشقانه ای
بموج موج چشم تو قسم که مقصدم تویی
اگر که غرقه می کنی وگر توام کرانه ای
کویر خاطرات من کشیده بار صد خزان
به دشت آرزوی من تو اولین جوانه ای
به خنده گفته ام تویی به بغض خفته ام
تویی برای لحظه های من بهانه بهانه ای
شبی که با تو خاکی از حصار کوچه ها گذشت
فضای کوچه پر شد از ترانه شبانه ای


                                    خاکــــی

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط مهدی| |


Design By : Night Skin