تبليغاتX
یک استکان چای




















یک استکان چای

•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ

اشکها آهسته می لغزند بر رخسار زردم
آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم



                شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
                ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم



                               روز و شبها رهسپر گشتند و افزودند دائم
                               شامها داغی به داغم روز ها دردی به دردم



                                                    عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
                                                     گفت آخر با تو دردم اشک گرم و آه سردم



                                                                   میروی و می روم پیمانه گیرم تا ندانم
                                                                   من که بودم یا چه بودم یا چه هستم یا چه کردم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط احمد عطارد| |

چه وعده ها که به خود می دادم

             شاخه گلی در دست

           به استقبالم خوا هی امد............

ولی تو نیستی

           ومن خسته

                    مثل رفتنم بر میگردم................

امیدی در دور دست

           مثل ستاره ی صبح

                       سو سو می زند.......................

 

                                        خواهد امد

                                        و با اشتیاق تو را در اغوش خواهد کشید

 

                                                  و زندگی

                                                 چه زیبا خواهد شد.........

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط احمد عطارد| |

 

روزگاری جاده ای بودم غرق تردد ،

 جاده ای که از رفت و آمد  لحظه ای خالی نمیشد

 من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم ،

 

عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهائی خود . .

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:26 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی كه فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست

تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض كنی آه از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد...

 

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط احمد عطارد| |

با عرض سلام خدمت تمام عزیزان

عیدتون مبارک

(هرچند که خیلی دیر شده )

 

امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت داشته باشید

 

  خدایا!!!
خدايا !
بر تمام قلب و احساسم تواني ده
به صبر آنچه از ابعاد يک بودن نصيب شانه هاي خالي ايمان من گشته
و چون کوه است و سنگين است و سنگين است و
شايد اين ، ...
سرانجام صداي مبهم يک بي کسي باشد !
و يا شايد شروع لحظه هاي ممتد دلواپسي باشد
نمي دانم ، نمي دانم ،
نمي دانم کدامين نبض بي پايان
چنين آشفته وارانه ؛
تلاقي مي دهد روح من و سرماي بودن را
و مي ريزد به رگهاي وجودم
سبز ماندن را و شايد باز مردن را !
خدايا !
من نمي خواهم بمانم بيش از اين در محفل بي روح اين دنيا
ميان جمع آدمها
در اين تاريکي موهوم و وحشت زا
ميان عشقهاي پوک بي معناي نفرت زا
که مي رويند هر لحظه ، ميان انعکاس آدم و رويا
و در بحبوحه تکرار آدمها ، سياهي ها و رفتن ها
خدايا !
من سراسر شور آغازم
پناهم ده ، پناهم ده ،
که من سرشار پروازم

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

خیلی سخته که یه گل سرخ
بخونه از بی وفایی


خیلی سخته واسه عشقش
بگه از رسم جدایی


خیلی سخته که یه بلبل
نخونه واست همیشه


خیلی سخته که تو شادی
غم تو بغل بگیری


خیلی سخته بی وفایی
بشه واست یه عادت


خیلی سخته پای عاشقی نمونی
ولی از عشقش بخونی


خیلی سخته تو شبای بارونی
تو خونه تنها بمونی


خیلی سخته که تو بارون
چتر باشه همیشه دستت


خیلی سخته تو خیالت
بمونی تنها همیشه


خیلی سخته که بهارو
ببینی از پشت شیشه


خیلی سخته شعر تنهایی نخونی
ولی تا آخر تنها بمونی

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط احمد عطارد| |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود

افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشان ما دادند

وبزرگترین دردش را بی آبی نامیدند

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

 

دوره ارزانیست

 

چه شرافت ارزان ،

 

تن عریان ارزان ،

 

و دروغ از همه چیز ارزان تر !

 

ابرو قیمت یک تکه نان ،

 

و چه تخفیف بزرگی خورده است

 

قیمت هر انسان !

 

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط احمد عطارد| |

" خداوند راهها و چاههایی دارد که تو را حیران خواهد کرد  "  . اسکاول شین

 

" چیزی به تفحه نمی دهد عشق ؛ مگر خویش را ؛ نمی ستاید ؛ مگر خویشتن را  "  . جبران خلیل جبران

 

" اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید "  . جبران خلیل جبران

 

" نگاه زمینیان ،  تهی است از انوار آسمانیان "  . ارد بزرگ

 

" حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو كن "  . ولتر

 

" حقيقت را با بي طرفي مطلق و با روحي آزاد از هرگونه تعصب جستجو كنيد "  .  دكارت

 

" قلب معزور و خودخواه هرگز نمي تواند از سرگيجه و بي حوصلگي بگريزد "  . گوته

 

" كسي كه بر ديگران حكومت مي كند بايد نخست حاكم بر خود باشد "  .  فيليپ ماسينجر

 

" خطا اگر ندانسته انجام شود اشتباه است و اگر دانسته، تبهكاري است "  . برتولت برشت

 

" پیوند پاک ، پیوندی ابدی است "  . ارد بزرگ

 

" حيله و خيانت اغلب از اشخاص ناتوان سر مي زند "  . لارش فوكو

 

" تعليم به نادان همان قدر بي ثمر است كه بخواهيم با صابون ذغال را سفيد كنيم "  . كيتز

 

" مسأله اصلی در دعا این نیست که برای خواسته‌هایمان از خدا جواب بگیریم بلکه هدف دعا این است که به‌شکل کامل با خدا یکی شویم‌ "  . اسوالد چمبرز

 

" چه شکاف عظیمی بین شناختن خدا و محبت نسبت به او وجود دارد "  .  پاسکال‌

 

" از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار "  . گاندي

 

" هيچ گلي عطر ،رنگ وزيبايي مادر را ندارد "  . همينگوي

 

" بر بالاي در علم نوشته شده است که بايد ايمان داشته باشي "  . ماکس پلانک

 

" انسان براي بر خورداري از شادي بايد خودش را باور کند "  .  توماس پاين

 

" راه آشتی را کسی باید بیابد که خود سبب جدایی شده است "  . ارد بزرگ

 

" هفت بار روح خویش را تحقیر کردم:
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان می‌داد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها می‌لنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه می‌کنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و توانایی‌اش دانست.
ششمین باز زمانی که چهره‌ای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمی‌دانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.
شاید کسی را که با او خندیده‌ای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریسته‌ای از یاد نخواهی برد. "  . جبران خلیلی جبران

 

"به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن "  . شكسپير

 

" چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. كانت

 

 

http://www.cinemaema.com/parameters/cinemaema/images/albums/Mim_Mesle_madar/MimMesleMadar.jpg

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

همه چیز در اطراف ما مدام در حال تغییر است.هر روز صبح خورشید یک دنیای جدید را نورانی میکند.

ان چیزی که ما ان را یکنواختی و روزمرگی می نامیم مملو از پیشنهادات و فرصتهای جدید است

اما متوجه نیستیم که هر روز با روز دیگر متفاوت است.

امروز در جایی گنجینه ای منتظر شما می باشد !

می تواند یک لبخند کوچک باشد  و  شاید یک پیروزی و فتح بزرگ

در هر صورت مهم نیست . زندگی پر از معجزات کوچک و بزرگ است

هیچ چیز کسالت اور نیست . همه چیز در حال تغییر و تبدیل دایمی است

 

هیچ کسالت و یکنواختی بر دنیا چیره نمی شود که البته بستگی به ان دارد که دنیا را چگونه ببینیم !

 

 

تی . اس . الیوت شاعر معاصر می نویسد :

 

خیابانهای بسیار را بپیما

 

به خانه بازگرد

 

و به همه چیز به گونه ای بنگر که گویی اولین با راست

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط احمد عطارد| |

امروز پیش خودم باز به این موضوع تکراری فکر میکردم

که چرا وقتی که  کسی از پیشمون میره یادش میوفتیم

چرا تا وقتی که هست قدرشو نمی دونیم

چرا وقتی دور میشن تازه میفهمیم چقدر جاشون خالیه

تو همین حال و هوا بودم که یاد این شعر افتادم  گفتم برای شما

هم بنویسم

:

 

 

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،


تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

سلام

سلامی به گرمی یک چای داغ تو روزهای سرد پاییزی

 به تمامی دوستان و صاحب قلمان یک استکان چای

 

نبودنم را به هیچ دلیلی نمی توان توجیه کرد

اما بعد از قبولی تو کنکور ارشد تازه فهمیدم درس خوندن یعنی چی !

(همین جا لازمه یه توصیه به کسانی که قصد دارند تو  مقطع کارشناسی ارشد درس بخونن داشته باشم و اون این که بدونید این جا باید روزی متوسط 10 ساعت درس خوند !)

 

اما با همه این حرفها

 

قصد دارم به نوبه خودم حداقل در هفته چند چای داغ پر رنگ برای شما عزیزان توی فنجوناتون بریزم هر چند که می دونم جای چایی های گوارای مجید جان را نخواهد گرفت.

 

امیدوارم که مورد قبول طبع شما دوستان عزیز قرار بگیره

 

 

 

 

 

روزگارا که چنین سخت به من میگیری

 

با خبر باش که پژمردن من اسان نیست

 

                      گر چه دلگیرتر از دیروزم                    

 

گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند

 

دل خوشیم کم نیست

 

 زندگی خواهم کرد

 

 

فصل جدایی!

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد.

ناگهان با دستانش شاخه کوچك گياهي را گرفت.

اما خيلي زود فهميد که آن شاخه آنقدر کوچك است که نميتواند او را نگهدارد.

پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد:

"کسي آن بالا نيست؟"

کسي گفت: "من! من هستم."

مرد گفت: "تو کيستی؟"

او گفت: "من خدای تو هستم. خدای تو!"

مرد گفت: "خدايا نجاتم بده! من دارم سقوط ميكنم."

خدا گفت: "آيا به من اعتماد داري؟"

مرد گفت: "بله"

خدا گفت: "پس دل به آن شاخه ضعيف نبند! شاخه را رهايش کن."

مرد کمي سكوت کرد و اندکی بعد فرياد زد: "کس ديگري آنجا نيست؟!"

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |


Design By : Night Skin