یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
اشکها آهسته می لغزند بر رخسار زردم پر از سـوال گفــته و ناگفته ام آقا مــرا به رويت روي جــواب مـحــرم کــن چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم
شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل
ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم
روز و شبها رهسپر گشتند و افزودند دائم
شامها داغی به داغم روز ها دردی به دردم
عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم
گفت آخر با تو دردم اشک گرم و آه سردم
میروی و می روم پیمانه گیرم تا ندانم
من که بودم یا چه بودم یا چه هستم یا چه کردم...
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی![]()
| Design By : Night Skin |




