یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
تقدیم به همه ی بیست ساله های امروز زمان عصر جمعه و مکان باغ خاله ام من هم هنوز همان بیست ساله ام بعد از تمام خوشی , خنده , گفتگو اکنون به دلتنگی غروب است حواله ام. بالای سنگ بزرگ توی کوچه باغ فکرم کجاست......... فردا چکاره ام ؟ اما چه غم امروز با همیم من با تو و همه ی اهل خانه ام. رنگ خیال من از غم نمی پرد. حس غریب جمعه مرا نعشه می کند. من روی سنگ بزرگ توی کوچه باغ کس راز آتیه را برملا نکرد تا نعشه های جمعه شبانم ز سر رود. زمان عصر جمعه و مکان باغ خا له ام اکنون شکسته تر از بیست ساله ام. راز عجیب آتیه اکنون عیان شده چیزی به نام تجربه در من نهان شده فردای بیست سالگیم ناب ناب نیست اکنون گذشته از چهلم اینکه خواب نیست ؟ زنگ صدای کسی توی باغ نیست شبهای تار می رسد اینجا چراغ نیست ؟ آی با شمایم همه ی بیست ساله ها دستی برآورید که من جسته ام همه جا هیچ جای زمین مثل باغ نیست مجید خاکی زاده ( خاکی)
| Design By : Night Skin |


