یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
روزگاری جاده ای بودم غرق تردد ، جاده ای که از رفت و آمد لحظه ای خالی نمیشد من که بسیار غریبان را به آبادی رساندم ، عاقبت خود ماندم و ویرانه و تنهائی خود . . درمان عشق درمان عشق صبر است تا آن زمان که شاید هرچند عمر عاشق زین بیشتر نپاید باخون دل نوشتم بر کارگاه دیده دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد به جانان یاجان زتن برآید ای غافل از درونم بر روی شاد منگر کشتی غم فکنده در شط سینه لنگر دانی که عشق خوبان آخر چه کرد با دل بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز اتش درونم دود از کفن براید آن کس که دفتر ما آغاز شد به نامش پرکرده دور گردون از کینه جام جانش جانا قسم به هستی وین شور و حال مستی بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید با حسن رویت ای ماه در جمع دل فریبان بی دانه هم در آینددر دام تو اسیران سالی گذشت و مارا به زین نبوده حالی جان بر لب است وحسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن بر آید ای آنکه دوش گشتی غایب ز دیدگانم در سینه جای داری ای راحت روانم گویم به نکته رازی در کار عشق بازی از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگ دستان کی زان دهن بر آید هر کو زآتش حق شد سینه اش گدازان نامش به نیکی آید در جمع سرفرازان خاکی چو در طریقت از خواجه پیروی کرد گویند ذکر خیرش در جمع عشق بازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید. خاکی با کسب اجازه از حضرت حافظ راه تمام آرزو ها را نبندیم ........... چون ساز در دستان بی تدبیر دنیا هر دم صدای ناخوشی کردیم و طی شد . وامروز سر تاسر نوای آشناییم افسوس فروردین باور ها که دی شد . ناچیده از مودار هستی خوشه ای عشق در حسرت شهد زمین انگشت لیسیم درد مضاعف آنکه باید از خاطرات خوشه چینی مان نویسیم . آخر قلم خشکید از داغ تعصب بر هر چه که تردید کردم از زمین بود خامش خاموش خط قرمز لب فروبند اصل تمام دردهامان هم همین بود. آهسته از پستوی دنیا دزدیده گاهی سر کشیدیم در انتظار روی ماه آرزوها ما زخم های شیعه بودن را خریدیم و امروز ماییم وشاید....... باز حسرت و امروز ماییم و شاید......... باز شاید. راه تمام آرزو ها را نبندیم امید وارم زودتر "مهدی " بیاید . خاکی تو چقدر زیبایی فرصتی بود در آرامش یک شب رویایی به چشمان زیبای تو نگاه کنم . ارامشی که همیشه گفته ای برای در کنار من بودن یافته ای در نگاهت موج می زد. هیچ وقت دلم نیامده از تو بپرسم در این طوفان پر التهاب مردی خسته که لحظه های دوری از بدیها را کنار تو جشن می گیرد کجا آرامشی را تقسیم می کردند که تو این غنیمت را گرفته ای . فرصتی بود برای یک لحظه هم شده خیالم را از افکار مزاحم دنیا پاک کنم تا پذیرای آرزو هایی باشد که در نگاه ارام تودست در دست هم می ساختیم. آرزوی روزهای بدون بدی که در تقویم این شهر غریب هم نبود . آرزوی کارهای بزرگ که بندهای روزمرگی دست و پای ما را بست تا به آن نرسیم. آرزوی لبخندهایی که تصویر های وحشتناک فقر و جنگ بر لبانمان خشکانید . آرزوی سلامها و دوستی هایی که حسادت و خشم آدم ها در بخشش آن کوتاهی کرد. چقدر پر توقع شده ام امشب....... تو اینجایی . درست روبروی من . در ارامش اجباری شب که هدیه ی خداست برای اضطراب های روزانه . تو هستی با چشمانی زیبا و آرام و ....... سکوتی که فرصت مرور دیروز زیبا را به من می دهد. تو اینجایی پس چه فرق می کند ارزوهایم نا رس به خاک افتادند..... چه فرق می کند کدام زخم امروز آدمک ها بر دلم زخمی عمیق تر نهاده است . چه فرقی می کند پشت سرم چه شد .....که تو روبروی منی. بگذار در دروغ دنیا حقیقت دوستت دارم را بی صدا در نگاهت فریاد بکشم. خاکی کرشمه همره باد می رود دل به سفر دوان دوان خاطر یار مهربان می کشدش کشان کشان آخر راه عاشقی غیر بلا نصیب نیست باز دلم برو برو عقل مگو بمان بمان در همه جای شهر ما جلوه ای از حضور او هر طرفی به سرکشی میگذرم نشان نشان یار من آنکه حسن او طعنه به حور می زند جانب ما نمی کند روی نظر امان امان مرغ سحر نیایشم شنیده است و می کند گوش به گوش بر ملا سر مرا به این وآن هنوز در وجود من حضور تو یقین یقین هنوز در دل توام به گوشه ای گمان گمان سکوت عاشقانه ام گناه شرم روبروست شکسته ام بهانه را به گردن زمین زمان از این طرف صبوری و از آن طرف کرشمه ها چنین نمانده نازنین نمی شود بجا چنان كسی دیگر نمی كوبد دراین خانه ی متروك و ویران را آینه شب بود و خلوت آرام آرزو احساس خسته و بی های و هوی خواب آیینه بود و من و فکر گفتگو من در تو بودم و تو پاک پاک پاک با یک نگاه تو خود را شناختم . پیش امدم که سلامت کنم ....... ولی پژواک زمزمه ام ابر تیره شد بر روی اینه- هم صحبتم – نشست . آه از نفس که مرا از تو دور کرد آه از نفس که مرا در تو گم نمود. تا آنکه از سکوت نلرزد نیاز من بغضم حصار بسته ی آیینه را شکست . وقتی خدا قصه ی تنهاییم شنید از روح پاک بهارانه ی امید بر جسم خاکی پاکم دمید آکنده شد به هم این روح و خاک پاک آری خدا در دل من عشق آفرید. خاکی آخرین گزارش از وضع هوای شهر برای آنهایی که نمی دانند یا نمی خواهند بدانند : اسمان دلها کاملا ابری است . باد هوس از هر سوی شهر می وزد .یک جبهه هوای سبک از سمت خارج مناطقی از رفتار ها را فرا گرفته است. گرد و غبار شهوت فضای شهر را فرا گرفته است بطوریکه چشم های حیا کاملا بسته است. نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی 



كسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم؟؟!!
و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
و من گریان و نالانم و تنهای تنهایم.....
درون كلبه ی خاموش خویش اما
كسی حال از من غمگین نمی پرسد
و من دریای پراشكم كه طوفانی به دل دارم....
درون سینه ی پرجوش خویش اما
كسی حال من تنها نمی پرسد
و من چون تك درخت زردپ اییزم
كه هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

هوا وارونه است و همین امر باعث شده نفس کشیدن با دشواری صورت گیرد.
گرد و غبار عادت روی جانماز ها نشسته است.باران توبه را فعلا نخواهیم داشت .
رنگ ایمان کمی تا قسمتی پریده است.
جاده ی باور ها کاملا لغزنده است. باد از هر سو می وزد جمعی را با خود می برد.
طبق آنچه در مانیتور صورت آدمک ها مشاهده می شود جای مهر ها کاملا برجسته و ملتهب است.
لطافت عشق فقط در صفحه تلویزیون ها ی خارجی رنگی مشاهده می شود کاملا رنگی............
سیل گناه مناطق وسیعی از دلها را فرا گرفته است تا آنجا که کمک رساندن به باورهای اسیب دیده را دشوار نموده است.
امر به معروف در سیلاب تغییر گرفتار است.
هوای چشم یادگاری شهدا همچنان ابری است اما از اوضاع خانواده مفقودین اطلاع دقیقی در دسترس نیست.
تمام گردنه های زندگی شدیدا لغزنده است و هر غفلتی منجر به سقوط در دره های گناه می شود.
مردم زیر چتر ریا خود را از خدا پنهان کرده اند.
بر اثر سیلاب هوس دیشب آخرین پل بین زمین و بهشت شکست.
زمین لرزه ای به قوت رفاه ریشتر مناطق شمالی شهر را به لرزه انداخته است.
از جاده زندگی خبر می رسد راه توبه نیمه باز است و عبور مرور فعلا از بیراهه مصلحت صورت می گیرد.
کسانیکه از باورهای شخصی استفاده می کنند به دلیل کثرت شعار دیرتر به مقصد می رسند.
با توجه به تلاش شبانه روزی شیطان آتش فشان غیرت و شرف کاملا خاموش شده است.
گرمای هوای بی غیرتی گلهای روسری ها را باز کرده است.
این جمعه هم هوا ابری است و خورشید در نمی آید.
متاسفانه با این همه بلا در ذهن آدمها هنوز ستاد حوادث غیر مترقبه تشکیل نشده است .
خاکی
به حباب نگران لب یک رود قسم و به كوتاهی آن لحظه شادی كه گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی كه فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض كنی آه از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد...
| Design By : Night Skin |



