تبليغاتX
یک استکان چای




















یک استکان چای

•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ

ا

امروز مثل هر روز

 

امروز از صبح زود تا دیر وقت دویدم درست مثل دیروز . مثل هر روز .

امروز از صبح با کارهایم کلنجار رفتم . کارهایی که هیچ وقت تمام نمی شوند . انگار این بار ریشه در زندگی دارد . با آن می آید با آن هست و نمی دانم با آن به خاک می افتد یا نه؟

نمی دانم چند بار عصبانی شدم . چند بار بد دیگران را گفتم . نمی دانم چقدر عجولانه نوبت دیگری را گرفتم به امیدی که کارم زودتر راه بیفتد . کاری که می دانم سالهاست منتظر راه افتادنش هستم.

بین لحظه های هراس و خشم و تعجیل نمی دانم های زیادی دارم اما یک چیز را خوب می دانم :

می دانم در این میان هیچ گاه برای تو درنگ نکردم . هیچ گاه در این عبور پراز دلواپسی تو را همراه خویش نداشتم .

روزی سی و چهار بار در حالی که در آخرین لحظه های قرار باعجله در مقابلت به خاک می افتم دلم جای دیگری است. دیر آمده گاهی عدد ها را هم گم می کنم. هر جا هستم اما می دانم نزد تو نیست.

تو را برای لچظه های سختم کنار گذاشته ام مثل دفتر بیمه .
تو را نگه داشته ام تا هر وقت کارم گره خورد آن سجده ها را به رویت بزنم .

تو لطیف بودی و من خشمگین شدم.
تو کریم بودی و من نا امید شدم.
تومهربان بودی و من به امید دیگری نشستم.

حساب فردا را روزی هزار بار می کنم. دیروز را از روی حسرت روزی صد بار ورق می زنم .
من از حال مانده ام .

من خسته ام . خیلی خسته.

کجایی ؟
بگو چگونه دوباره آغاز کنم ؟
بگو دلم را هوایی می کنی ؟

بگو می شود دوباره نو شوم ؟ دوباره ببینم ولی این بار روشن تر ؟

خدایا اعتراف می کنم اگر از این همه دور گردی روزی را جدا کنم ما بقی دور باطل است که به قیمت جدایی از تو خریده ام.

بگذار از شعرهایم مرا نشناسند. بگذار با خواندن نوشته هایم مرا نفهمند بگذار ......

دلتنگ تر از آنی هستم که بخواهم شعار دهم .....

یک کلام ......

خدایا دستم رابگیر از خاک بلندم کن که زیبنده چنین خالق آسمانی بنده ای زمین افتاده نیست

ای آنکه به ملک خویش پاینده تویی
در ظلمت شب صبح نماینده تویی

در های امید بر رخم بسته شده
بگشای خدایا که گشاینده تویی

                                                     خاکی

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 4:25 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

من از پنجره های زندگی آرزوهایی را دیده ام که فقط شبها به چشم های بسته سر می زنند

 

و جغد وار روزها در کنج لانه ی سینه ها به خواب می روند .

 

من شاعر هایی را دیده ام که تمام واژه های هستی را قافیه می کنند ولی وقتی به خودشان

 

می رسند از اسم مستعار استفاده می کنند .

 

من نقاشی را می شناسم که زندگی را در زیباترین پرده ها رسم کرده ولی نمی تواند طرحی از

 

خودش بکشد .

 

 

به تو می نویسم امشب

 

به تو ای همیشه باقی

 

به تو ای مذاق جان را

 

زشراب عشق ساقی

 

به تو رفته می نویسم

 

زمن به جای مانده

 

به تو ای همیشه باقی

 

ز من همیشه رانده

 

به تو از غمم نگویم

 

نه فراق و شعر و از می

 

تو بگو همیشه باقی

 

من بی تو مانده تا کی؟

 

زغروب توشه کردم

 

همه تن سفر شدم من

 

چو زخویشتن گذشتم

 

ز تو با خبر شدم من

 

ز شبم تو خواب بردی

 

توبه چشمم آب دادی

 

ز کدام جام عشقت

 

به من خراب دادی؟

 

همه شب به یادت ای مه

 

به سکوت شب سحر شد

 

زحکایت نگفته همه شهر با خبر شد

 

به هزار واژه گفتم

 

 به دوصد غزل غمم را

 

به تو هدیه کرده ام من

 

همه خلوت شبم را

 

نه تو آنی ای گرامی

 

که به واژه ها بگنجی

 

نه خوش است ای کبوتر

 

بنشانمت به کنجی

 

تو ز جنس آسمانی

 

بگشای بال و پر را

 

ولی از قضای روزی

 

بزن این نبسته در را

 

که دو چشم ناشکیبا

 

همه روز تا قیامت

 

به رهت نشسته عاشق

 

به امید یک نگاهت

 

                                           خاکی

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

با عرض سلام خدمت تمام عزیزان

عیدتون مبارک

(هرچند که خیلی دیر شده )

 

امیدوارم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت داشته باشید

 

  خدایا!!!
خدايا !
بر تمام قلب و احساسم تواني ده
به صبر آنچه از ابعاد يک بودن نصيب شانه هاي خالي ايمان من گشته
و چون کوه است و سنگين است و سنگين است و
شايد اين ، ...
سرانجام صداي مبهم يک بي کسي باشد !
و يا شايد شروع لحظه هاي ممتد دلواپسي باشد
نمي دانم ، نمي دانم ،
نمي دانم کدامين نبض بي پايان
چنين آشفته وارانه ؛
تلاقي مي دهد روح من و سرماي بودن را
و مي ريزد به رگهاي وجودم
سبز ماندن را و شايد باز مردن را !
خدايا !
من نمي خواهم بمانم بيش از اين در محفل بي روح اين دنيا
ميان جمع آدمها
در اين تاريکي موهوم و وحشت زا
ميان عشقهاي پوک بي معناي نفرت زا
که مي رويند هر لحظه ، ميان انعکاس آدم و رويا
و در بحبوحه تکرار آدمها ، سياهي ها و رفتن ها
خدايا !
من سراسر شور آغازم
پناهم ده ، پناهم ده ،
که من سرشار پروازم

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

مناجاتنامه 2

قسمت نخست

بنای عشق بر بنیان درد است

هرآن کس ماند اندر راه مرد است

بیا ای درد من عاشق ترینم

برای جان سپردن بهترینم

برای بودن اینجا ناگزیرم

من از درد تو درمان می پذیرم

برای خوب ماندن وقت تنگ است

خدا را زندگی بی درد ننگ است

بیا ای سینه پر خون شو غمین باش

بیا میراث مولا را امین باش

خدایا برد لم صد موج خون زن

اساس بودنم را بر جنون زن

مرا هم سلک مولا لا فتی کن

مرا با صبر زهرا آشنا کن

به سنخ نینوا پر طاقتم کن

صبوری بر بلا را عادتم کن

به گل بین در و دیوار سوگند

به چشم تا سحر بیدار سوگند

به مشک آب بر دندان کشیده

به مولایی که جز زندان ندیده

پناه آخر آهوی صحرا

به روی مخفی فرزند زهرا

مرا از جنس خاک کربلا کن

مرا با درد عشقت آشنا کن

مرا چون رود جاری کن بجوشان

مرا یک قطره از کوثر بن.شان

شب یلدای هجرم را سحر کن

مرا از درد زینب با خبر کن

زچشمم خواب و از روحم هوس بر

مرا تا عرش عشقت یک نفس بر

مرا در بند عشقت سخت تر گیر

ز روح سرکشم این رخت بر گیر

....................................................
.....................................................

خاکی

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

 

امشب حال خوشی ندارم . اسمی برای متن نگذاشتم . نمی دانم مهدی چه عکسی برای آن انتخاب می کند ......
طرحی از پاییز.......
یک پنجره شکسته با دیدی از بوران برف......
طرح یک بیابان خشک با.....................

حال و حوصله ی مقدمه هم ندارم . یک راست می روم سر اصل مطلب.
مرده شور هر چه فرهنگ هم زیستی است . هرچه باور جمعی است .هرچه قانون نا نوشته هم زیستی است ببرد.
سرم را مثل کبک کرده ام زیر برف . برای گول زدن دلم هر روز حرف های خوش رنگ و رو را سر هم می کنم به خورد شما و خودم می دهم که چه ؟؟؟؟
که با تکرار باور هایم به باور برسم.
بلا نسبت شما گمان کرده ام مثل چهار پاهای امام زاده داوود اگر این راه را هر روز بروم
ولم کنند نا خود آگاه بلد راهم ...............................
نه عزیز من این حرف ها نیست . چنان مهاری به گردن دلم هست که یک لحظه غفلت می کنم مرا به نا کجا آباد می کشد........................
دور شدم نشد...........
پشت زندگی پنهان شدم نشد................
نوشتم.نشد
سرودم نشد..................
دفتر هایم روبرو توی کتابخانه به استمرارم بر این حماقت می خندند.. کجای کارم.
دارم برای که می گویم ؟ دارم چه می گویم؟

ببین همین الان اگر گوشی رابر دارم به حساب خودم ده تا از نزدیک ترین کسانم را به کمک بخواهم .....نه به همفکری یا حتی همدلی...................
فکرش هم تنم را می لرزاند.
خدا مرا ببخشد ولی انگار مثل کفتار بالای جسم نیمه جان عزیزانمان به انتظار لحظه فروامدن بر فرو ماندگانیم.
عشق کیلویی چند؟
عصر حال است. موبایل های دوربین دار برای ثبت لحظه ها ناب حتی با چشم های بسته
دیش های بزرگ برای دیدن جاهای دور در چند قدمی.
با خیال راحت شعری در وصف بهار می گویم و .........خوابی راحت....به من چه بچه ی همسایه گرسنه است.
به من چه برادرم کجاست . به من چه خواهرم چه می کند. به من چه همکارم به من چه فامیلم...........................................................................................................................................................................................................................................................................

من شاعر لحظه های ناب عشقم که بعد از شام وقتی یک باد گلوی جانانه زدم خلقش می کنم. آن هم با عجله ....که فردا با زندگی قرار دارم . با کارم با ماشینم .......................

نه عزیز من . از دروغ گفتن به خودم به دوستانم خسته شدم.
بی بزرگ تر مانده ایم .بد جوری هم مانده ایم . هر کدام در این حقارت روزمرگی برای خودمان بزرگتری می کنیم.
حالا نوبت بچه های ما است تا تصویر دیروز وحشتناکی که برای پدر و مادرمان ساختیم برایمان نمایش دهند.

دلم گرفته ...دلتان را تنگ کردم..
به بخشید . اما اگر خواستید هوای سرتان عوض شود پنجره را باز کنید. شاید در کنار صدای پای بهار ناله عزیزی را که شاید تنها نیازش درد و دلی با شما باشد بشنوید
هیچ کس ضمانت نداده فردای بیماری یا زمین گیری یا تنهایی برای ما نباشد.
بیمه کنیم فردای تنهاییمان را  با همدلی امروز

یا علی

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 9:3 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

زاعران دست خدا همراهشان

من همین اینجا عبادت می کنم

من همین اینجا توی چشمان تو

حضرت عشق رو زیارت میکنم


حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست

دل من اگر که از عشق نصیبی دارد

حضرت عشق به من لطف عجیبی دارد

بگذارید، بگذارید که بیمار بماند این دل

با تب عشق دلم حال غریبی دارد

لحظه می میرد و من آخر سر می پوسم

عشق ای ناجی من دست تو را می بوسم

بی وجود تو سعادت نشود حاصل من

تا نفس هست تو ای عشق بمان در دل من

حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست

سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط مهدی| |

و گذر کردم باز....

 

 

وگذر کردم باز

 

من از آن کوچه ی بی رونق عشق

 

نه صدای کف کفش زنکی بر دل سنگ

 

و نه بر دیوارش

 

اول اسم من و دخترکی .

 

ای که از کوچه ی معشوقه ما می گذری "

 

برسانش ز من غمزده پیغام و بگو

 

عشق یخ نیست که در عوج عطش آب شود .

 

عشق پر نیست که با باد هوس کوچ کند .

 

عشق شب نیست که با خواب خوشی سر گردد .

     

عشق یعنی من و تو بی نیرنگ

 

عشق یعنی من و تو با امید

 

عشق آغاز عبور است به سمتی روشن

 

باور وسوسه آمیز امید

 

در زمینی پر از احساس دروغ

 

سادگی در دل رنگ

 

...................

و گذر کردم باز                                                     مجید

نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

 

سجاده

 

ترسم ای ناله که امشب همه بیدار کنیم

 

مردمان را ز غم عشق خبردار کنیم

 

زده ایم آتش شوری همه شب سرتا پای

 

شمعی افروخته اندر ره دلدار کنیم

 

تا سحر بر سر سجاده و مشغول نماز

 

ما به هر سجده رخ خوب تو دیدار کنیم

 

هر دم ای دل پی راهی تو فرستادیمان

 

تا به کی خویشتن از دست تو آزار کنیم

 

مرد مجنون و سرانجام به لیلی نرسید

 

ترسم اخر سر هم این واقعه تکرار کنیم

 

دل به هر کس که سپردیم جفا کرد جفا

 

این چه سوداست که هر روزه به بازار کنیم

 

تو به گل می نگری خاکی غمدیده به تو

 

چه خوش است در بر هم دیدن گلزار کنیم

 

                                                                 مجید خاکی زاده ( خاکی )

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

 

بگویم  چرا ؟


باران جان چه به موقع بر گونه هایم نشستی. نگذار رهگذران این کوچه قدیمی چشمان خیس مرا بی تو تعبیر کنند.

باران جان من بی تو بارها و بارها از این کوچه گذشته ام اما چه گذشتی . من ساکن اینجایم حتی وقتی تن خسته ام جایی دور تر مرا به مهمانی شب می برد دلم همین حوالی است . .

آخ باران جان باران حان نمی دانی چقدر عزیز است حتی خیالش .
چه فرقی می کند الان کجاست ؟ چه فرقی می کند به من می اندیشد یا نه ؟
من با خیالش نفس می کشم . این برای من همه چیز است .
گمان می کرد با رفتنش می میرم . گمان می کرد در دور دستها بین روزها گم می شوم واز این قصه فقط اول اسمهایمان روی دیوار کاهگلی باقی می ماند .

باران جان ملامتش نمی کنم . چه می داند ؟ کجای کتابش از عشق مبحثی دارد . بیچاره چه می داند این سکه هر دو سویش برد است .

باران جان همراهی کن چشمانم را که امشب در عبور تکراریم از این کوچه حال خوشی دارم .


نمی رود ز یاد من بهار آشنایی ات
فسانه شد کلام ما ز قصه ی جدایی ات

دل شکسته بر ده ای به یک نگاه و می روی
امان ز دل ستانی ات فغان ز بی وفایی ات

به این خزان زده دلم دمی اگر نظر کنی
بهار جاودان شود ز لطف و با صفایی ات

گهی به دست باد و گه به دست شانه می دهی
اسیر و بندیم نکن به زلف هر کجایی ات

رهایی ار طلب کنی به عشق سجده کن سحر
به یک اشاره می دهد زبند ها رهایی ات

به کوی اوچو آمدی بشوی دست از این جهان
که کیسه ی تهی شود بهانه ی گدایی ات

مگو که خاکی از چه رو ز دیدنم فسون شدی
زهر کجا که بگذری هزار ها فدایی ات.

                                                            خاکی

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |


Design By : Night Skin