یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
بیا برای شکفتن بهار را بهانه کنیم بیا فضای حنجره ها را پر از ترانه کنیم بیا چو مرغ مهاجر دوباره بر گردیم میان دشت پر از لاله آشیانه کنیم بیا برای شادی دلهای کودکان یتیم کنار سفره ی خالی ز نان جوانه کنیم بیا نگاه و غزل را به هم بیامیزیم به سمت کوچه ی هم صحبتی روانه کنیم بیا سراغ خدا را اگر گرفت از ما به سمت آینه و اب و گل نشانه کنیم .............................. بهار شاعرانه ترین تولد دوباره ی زمین است معنی بخش میعاد و معاد خفتگان هستی در ذهن های خاک گرفته اندیشه و شروع دوباره ی بودن است در وادی فنا. بهار عشق به آغاز است و آغاز عشق. جان دوباره آرزوها که تغییر را بهانه می کنند تا بودنشان را به رخ چشم های خواب گرفته بکشند. بهار حاصل جمع بوی کاهگل و محبت است. مجموعه ی جدایی ناپذیر تولد و باران....... و برای باور این آغاز و برای لمس این تولد باید لحظه های سرشار از انتظار را از پستو ی خاطرهها بیرون کشید. باید دستی به سر و گوش دختر باغچه کشید و بی بهانه – مثل لبخند کودک رویا – به همه چیز نگاهی شفاف داشت. گرمای خورشید . نفوذ نسیم بهار در دل طبیعت و رطوبت خوش عطر کوچه ها ی قدیمی با دلهایی که پل عبورشان به سمت فردای آرزو هنوز فرو نریخته حرفها دارد. گویی خدا زیباترین شعر هستی را بگوش دختران باغ زمزمه می کند که آرام آرام با آوای عاشقانه ی شاخه ها ی باد خورده به رقص در می آیند. برای احساس بهار کافی است ذهن های خاک گرفته را از هر انچه غیر عشق است به لحظه های آسمانی بهار بسپاریم. و برای هیچ چیز – حتی لبخند – و – حتی اشک – دنبال بهانه نگردیم. عاطفه را رها کنیم تا هوایی بخورد. مجید بهار که فصل رویش گل شقایق است بهار که وقت بوسه های موج و قایق است بهار زمان پر کشیدن پرندگان عاشق است . بهار که موعد دوباره جوانه هاست بهار بهانه ای برای عاشقانه هاست . و من نشسته ام به پیشباز آرزو و من در انتظار یک نگاه روبرو سلام و عید تان مبارک . صد سال بهتر از این سالها. خدا تنتان را سالم و دلتان را گرم نگهدارد .ممنونم یک سال را با من بودید . خدا خیرتان بدهد در این غربت گاهی یک استکان چایی با ما می خوردید . می دانید . در غربت هیچ چیز به اندازه یک آشنایی دل چسب نیست . من از سال 1371 که دست نوشته هایم جمع آوری شده بجز چند دفتری که بدلایلی در سنین جوانی به دست خودم نابود شد بقیه در سر رسید های هر سال تنظیم گردیده است. اکثر آنها سر رسیدهایی است که اول هر سال برادرم ناصر خان هدیه داده است. امسال که به همت مهدی خان وبلاگ راه افتاد سعی کردم بهانه ای باشد کارهای جدیدی بکنم. سعی کردم از کارهای قدیمی بخصوص غزلها چشم پوشی کنم تا حال و هوای سایت بیشتر عاشقانه و مناسب جوانان باشد. به هر حال هر چند با انتشار کارهایم موافق نیستم اما از اینکه بهانه ای شد با دوستان گفتگویی کنم خوشحالم . خدا این با هم بودن را (بدون توقع . بدون حساب وکتاب و...........) از ما نگیرد. تورا به خدا برای ما هم در سر سفره هفت سین دعا کنید. دعا کنید عشق راه دل ما را گم نکند. دعا کنید درد ها و سختی ها یی که در توان ایمان سست و جسم ضعیف ماست وسیله امتحانمان نشود. دعا کنید خدا نادانان را بر ما مسلط نکند . عیدتان مبارک مجید خاکی زاده ( خاکی) رویم سیاه به قدر شعورم سیاسیم من شاعری فاقد هر دیپلماسیم ..... من آدم سیا سی نیستم . خودم را به دیدن حقیقت عادت داده ام . حقیقت یعنی سلام رودر رو به سمت بهار می رویم . به سمت معاد طبیعت . به این بیندیشیم که حقیقت مرگ رو به سمت آغاز است . غربت نشینی در غمت ترک دل و دین می کند آن عاشق افسرده ای کز درگهت نو مید شد امشب دعا را ختم بر طه و یاسین می کند تنها نه من کافر شدم از جادوی چشمان او صوفی و شیخ و پیر را ولاه بی دین می کند گر پرسد از کردار ما داروی درد زار ما گویید در د عشق را با اشک تسکین می کند گر آید از افسانه ها بیند بسر شوق مرا فرهاد هم کار مرا در عشق تحسین میکند خاکی مشو نومید از لطف خدا و وصل او روز لقای یار را تقدیر تعیین می کند . مجید خاکی زاده ( خاکی ) بهار بهار ...صدا همون صدا بود ای آخر آخر زمستان اول قدمت به کوچ مستان ای نقطه ی عطف زندگانی مهمان نخست باغ و بستان تو آمدی و بهار آمد دوران فراغ گل سر آمد یاد روزهای خوب آغازمان به خیر . روزهای خوبی که تولدت را با شعر : از جنس گلی شتاب کردی ده روز تو زود تر رسیدی جشن گرفتیم . حتی قبل از آن . یاد روزهایی که دورا دور شاهد حضور زیبا و با وقارت در یک قدمیم بودی بی آنکه جسارت آن را داشته باشم بگویم : "تو را سرودم و دیدم ز نو جوان شده ام همانکه در نظرت بوده ام همان شده ام بلند قامت غمگین پسند عاشق کش به شادی عشق تو چون کمان شده ام درون سراچه ی آشوب و رخ کشیده نقاب به پشت چهره ی مردی خود نهان شده ام شب و خیال تو و عکس و آیینه ببین به جای تو با که هم زبان شده ام ...." و اکنون کنار من هستی درست مثل نفس . به همان آرامی به همان طراوت . باز هم برایت خواهم سرود . این تنها هدیه مهمترین دارایی من است . هدیه ای داشت نسیم - قلبی از جنس بلور- و فرستنده , خدا به نشانی : زمین روبرو آخر یخ و کمی مانده به گل یک قدم سمت بهار آبی پنجره ای رو به بهشت برسد دست کسی مثل نسیم برسد دست کسی جنس بلور . تولدت مبارک خاکی – اسفند 87 بر چهره های شما سایه می زند از پستی زمین بخدا روح من گرفت رنگی دگر به چهره ی تاریک می کشد آغاز نوشدن ماست " فصل عشق " فارغ زچشم هر کس و ناکس به باد ده چیزی زجنس خدایم به روی خاک باید شتاب کرد زمان می رود ز دست مجید خاکی زاده ( خاکی) پنجره باز باید کرد این پنجره را و به مهمانی باد و به پابوس علف و به هم صحبتی چلچله بایست شتافت باید از پشت همین پنجره احساس کنیم زندگی نزدیک است و سعادت دم دست من و توست باید از پشت همین پنجره تا مزرعه پرواز کنیم تا لب چشمه ی اب باید از پشت همین پنجره احساس کنیم بغض را در دل ابر عشق را در سر ماه پنجره تابلو نیست پنجره زاویه ی دید ظریفی است به تکرار حیات خاکی اسم غبار همدانی را شاید فقط بچه های اهل همدان شنیده باشند . شاعر شهیری نیست اما در جوانی فرصتی بود در کارها و آثارش به عشق لطیفی که داشته پی ببرم . .................................................................... غبار همدانی در سال 1265 ه. ق در محله کبابیان همدان به دنیا آمد . نام اصلی او حسین رضوی بود. جالب است دو بیتی که الفت اصفهانی در وصف او گفته است : در دامن الوند غباری پیداست بر توسن عشق نو سواری پیداست گر بگذری از غبار اندر پس ابر خورشید صفت جمال یاری پیداست غبار در زمان ناصر الدین شاه قاجار می زیسته و از شعرای هم دوره اش پروین جاوید و مظفر در همدان را می توان نام برد. مقبره او در صحن مطهر حضرت معصومه در قم است . از اشعارش باز خواهم نوشت . خاکی •* *•.ღ ِیک راستي تا به حال برايت گفته ام؟! تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به مهتاب روزهای زیبایی در پیش است . روزهایی به رنگ زندگی بعد از خواب سنگین زمین . آغاز دوباره . تولدی تازه . میعاد و معاد . بهانه ای برای زندگی . فرصتی برای عشق ورزیدن . نوبت شکوفه و هفت سین و سلام . با یک استکان چای به پیشباز می رویم . زود است ؟ هنوز مانده ؟ نه جان دل . ما غم پرستی نمی کنیم . بهانه می خواهیم برای پای کوبی و دست افشانی . گلایه ها ی شاعرانه ی ما دلیل دلتنگی است از خودمان . ما از لحظه های بی حقیقت به خویش شکایت می بریم اما دنبال بهانه ای برای دست بوسی حضرت عشقیم . حال و هوای یک استکان چای تا اطلاع ثانوی بهاری است . قاصدی از میان کوچه گذشت باید برای نو شدن این قاصد غریب قد خمیده و موی سپید و چین پیشانی رفیق نیمه ی راهی چو موی و قد ای دل عبور می کنم از سرنوشت , می مانی ؟ تمام زندگی ای دل به عشق بازی شد نگو که از همه ی کرده ها پشیمانی خدای سفره گشود و به دعوتش رفتی چقدر مانده دگر از قرار مهمانی ؟ قفس حکایت تنگی برای مرغان است عبور می کنم از لحظه های زندانی نماز و ورد و دعا بهانه ی ما شد حکایتی میان من و تو نگفته می دانی بجز دل عاشق چه مانده خاکی جای قد خمیده و موی سپید و چین پیشانی مجید خاکی زاده ( خاکی ) کودک کوچک نیامده ام........ امروز تولد توست . نه ساله شدی ولی هرچه گشتم بهتر از این هدیه نه سال قبل درست دو روزی به تولدت مانده نیافتم. نمی خواهم و نمی توانم تو را با حرف های سردم از راهی که نا خواسته باید بروی باز دارم. کودک کوچک نیامده ام گوشه گوشه همه پر از شادی ست از تفنن برای سرگرمی چهره های هزار رنگ زنان اشکهای مردم این شهر عشق اینجا کمی خطردارد کودک کوچک نیامده ام
و درود پشت سر . حقیقت یعنی تحمل گلایه ها . من از سکوت بیزارم . از نرفتن ها از ترس
نرسیدن ها اما شعر به من آموخته است در زندگی حقایق را می شود گفت . می شود هزار بار تکرار کرد .می شود برای اطمینان از باور آن آن را سرود ترانه کرد .
می شود نشست و ساعت ها حرف زد و شنید ...................................................
باید شنیدن را هم مثل گفتن تکرار کرد باور کرد مثل شعر مثل ترانه .
ادم های کوچک حرف هایشان را نمی گویند فریاد می زنند . باورهایشان را روی بوم نقاشی نمی کنند ..............
مشت کردن ها ........انگشت های تهدید تکان دادن ها تاریخ مصرف دارد فراموش می شود
این راز ترانه هاست که جاویدانند .آنها تکرار موزون حقایق ساده زندگیند و سادگی و آرامش راز بقاست .
باید تحمل شنیدن را تقویت کرد . باید عادت کرد به رو در رو چشم در چشم گفتگو .
از راه چشم با کوتاه ترین راه می شود به قلب ها رسید اما ........................
وای از روزی که حقیقت را بخواهیم فریاد کنیم مشت کنیم .........................
مهم نیست من از کجا هستم .مهم نیست رودر روی تو به چه باور دارم .مهم این است که خداوند به من فرصت یک نگاه یک لبخند یک گفتگوی ساده را داده است.
یک استکان چای شعار من است . فرصتی برای گفتگو .
نگذارید زور بازوانتان را برای فشردن دستان دوستان به مشت ها تبدیل کنند.
باور کنیم همیشه در آخرین لحظه های ناامیدی و مرگ شروعی دوباره ما را به خویش می خواند .
از هم دوری نکنیم . برای هم مشت گره نکنیم . به هم فرصت گفتگو بدهیم .
خاکی
امشب دلم را عشق تو با اشک آذین می کند

صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
...


دیشب به طعنه گفت تقویم ساعتم
سالی دگر گذشت از این حکایتم
لبخند های سرد از روی عادتم
چیزیست بیش از این همه غمها نهایتم
فصل نویی که گشود از روایتم
قد بر کش ای به غزل " سرو قامتم "
زلف غزل , چه هراس از شماتتم
چیزی شوم که در خور شان و لیا قتم
دیشب به طعنه گفت تقویم ساعتم
برای من و خیلی از هم سن و سال های من غبار یاد آور اسم یک مدرسه قدیمی در همدان است .
حیفم آمد این چند بیت زیبا از او را ننویسم .
تقدیم به همه ی آنهایی که زندگی از یادشان برده فرصت های عاشقی را کجا جا گذاشته اند .
روزی که کلک تقدیر در پنجه ی قضا بود
بر لوح آفرینش غم سر نوشت ما بود
روزی که می گرفتند پیمان ز نسل آدم
عشق از میان ذرات در جستجوی ما بود
ساقی شراب ذوقم دیشب زیاد تر داد
گر پاره شد ز مستی پیراهنم به جا بود
بر عاصیان هر قوم بگماشت حق بلایی
ما خیل عشق بازان هجرانمان بلا بود
با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ
من نگاهي را ديدم كه با لهجه ي زيباي نور حرف مي زد...
قاه قاه خنده هايي را گوش كرده ام كه در ناب ترين ملودي ها هم نخواهم شنيد...
هيس!!.. مي شنوي؟....گويي نت هايش هنوز هم در ميان صخره هاي دلم در رفت و آمدند...
من سمفوني آفتابي را لابه لاي برگ هاي خزان تنم تجربه كردم كه آتش را مست مي كرد...
دستي در آغوش ديدم كه سر انگشتانش در دلم طرحي هزار پر از ستاره هاي صورتي مي زد.
من سر روي سينه ي آسماني گذاشتم كه لالايي ماهتابش مرا خواب مي كرد.
خوشبو تر از ياس ديدم و رنگين تر از رز بوييدم...
تكيه گاهم سخت ، پر از پر پروانه ها بود!
تكيه گاهي به وسعت ذوق كودكي با ديدن عروسك روياهايش...
به بزرگي جرئت جوجه كبوتري در پي آشيان گمش...
به اوج لحظه ها رسيده ام با تو...... به نقطه اي ...
نقطه اي گنگ كه در پيچاپيچ جاده هاي تاريك خاطراتم هيچگاه محو نخواهد شد...
من سفر كرده ام به دور ،به ميكده دل، شهر اقاقيها و نور، خانه ي دوست!!
من سفر كرده ام با تو به آرزو ،رويا وافسانه.
اشتياق بخشيدم به پرواز،موج دريا، باران واشك....
من به اندازه ي همه ي تنهايي كه در انتظار خواهم داشت چقدر...
چقدر...
چقدر خوشبخت بودم....

به سلامت نازنینم ، تو رو می سپارم به افتاب
دیگه با تو نمی رقصم ، دیگه با تو نمی خندم
بخدا تا ته دنیا ، به کسی دل نمی بندم
تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به مهتاب
شب بارونی چشمات ، زخماتو یادم میاره
نگاه کن از پشت شیشه ، داره باز بارون میباره
گریه کن مثل بهار و ، میوه کن مثل تابستون
اسم پاییزو نیارو ، برفی شو مثل زمستون
تو رو بخشیدم به دریا ، تو رو بخشیدم به دریا
خودتو از نو بنا کن ، به کسه دیگه نگاه کن
دیگه فکر من نباشو ، تا سحر خدا خدا کن !
این سرشت ماست که سرنوشت ماست . پایان در چشم زیبا پسند ما آغازی دوباره است پس بیخود نیست حتی زمستان را جشن می گیریم .
نه اصلا زود نیست . سبزه باید انداخت . بساط سفره را باید فراهم کرد . چشم به هم زدنی می آید و می رود . درست مثل عمرمان .
تا اطلاع ثانوی بجز سلام و عشق بغیر از نگاه و غزل و................بجز بهار ممنوع .
نوبت ماست برای تازگی کردن . برای خانه تکانی دلها از اما و اگر ها .
دستان پینه بسته اش آکنده از غزل
در کوله بارش آیینه بود و گل
گلدان خانه زسرما تکیده بود
دیواره کوچه زبوران پر از ترک
تنها درخت خانه ی همسایه خشک وسرد
گویی که دزدکی به خانه ی ما می کشد سرک
دستی به باغ و گل و کوچمان کشد
خاکی
کتاب زندگیم را ز چهره می خوانی ؟
اسفند 1387

تو مسافر این راه نه چندان درازی و تنها سفر خواهی کرد . من تو را دوست دارم حتی اگر حرفهای سردم گاهی دلت را بفشرد یا گلایه های طعنه آمیزم دلتنگت کند.
از من از حرفهای من خسته نشو . گوش کن ولی اجباری نیست باور کنی .
گفتم تو مسافر تنهای این راهی تو شه ات را خودت انتخاب کن.
زندگی واقعا تماشایی ست
کاشکی می آمدی و می دیدی
آسمان شهر ما آبی ست
کوچه کوچه صدای خندیدن
بغض یعنی تنوع شادی
غصه ها را ز جان پرستیدن
اگر از هر قدم گدایی هست
هیچ کس را ملال و دردی نیست
بهر بیچارگان خدایی هست .
گر چه بلوایی از هوس دارد
عینک تیره چشم مردان را
احتیاطا پسه قفس دارد .
واکنش به گرده ی گل هاست
اعتیاد و فساد و بد بختی
نمک زندگی آدم هاست
مثل آتش که شعله بر دارد
مهربانی زیاد رایج نیست
دوستی هم کمی ضرر دارد
آمدی یک کمی مراقب باش
پای هر گل همیشه خاری هست
سر مکش خمیده شو بگذر
تا سری هست همیشه داری هست
سهمت از زندگی اگر کم شد
از سر سستی پدر بودش
( با دلی مطمین خیالی تخت
گر چه یک لحظه هم نیاسودست )
همه ی زندگی که دنیا نیست
مثل اجداد خود صبوری کن
آخرت موقع شکو فایی ست
| Design By : Night Skin |



