یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
خدا شانه های تو را آفرید و یک روز از روزهای خدا نه....یک شب شبی از خدا دور دور دلم مانده در التهابی غریب پس کوچه های بدون عبور شبی از هراسش قلم وازده غزل مثل گل های سرمازده در آن لحظه های بدون امید ( کسی غیر خود را نمی خواست دید ) من از تو سرودم خدایم شنید . خدا شانه های تو را آفرید . به جایی چنان امن سر جا گرفت از آنجا غزل گفتنم پا گرفت . اهالی این شهر شب های......هوش منم راوی عشق مردم به گوش خدا این طرف هاست بودست و است اهالی شهر بدی....... توبه هست.................... خدا این طرف هاست با یک سبد پر از عشق لبریز از زندگی........................ ................... به موقع به دادم رسیدی . یک لحظه مانده بود تا به خاطرم بگذرد همه حتی خدا فراموشم کرده است . تو امدی تا " عشق " نیمه جان خود را به قلبم برساندو پیغام فردا را به گوشم .... " که نومیدی کفر است کفر کفر کفر ...." به خانه ی من ....نه به خانه ی خودت خوش آمدی . همه ميپرسند دلم می گیرد از بن بست از این از خویشتن ها دور دلم می گیرد از بن بست من از ماندن هراسانم من از " من " می گریزم هجوم شعر می آید سکوت نخواهم کرد . یک جا نخواهم ماند . هنوز نفسی برای رفتن هست . دلم می گیرد از بن بست. بگو من دوستت دارم خاکی من مرغ سبکبالم در جمع رفیقانم دور از غم این عالم فردوس هم اگر باشم به زین نشود حالم خواهم که غزل خوانم حافظ به بغل گیرم چشم تو و جام می تفسیر کند فالم گویند مکن افشا سر دل و می گویم من بنده ی آن زلفم من کشته ی آن خالم در راه تو زر ریزند عشاق دغل کارت من جان به برت ریزم به زین نبود مالم هر چند در این محفل عشق است و صفا و مهر چون خانه کنم اینجا من مرغ سبکبالم خاکی تو و بد مستی بیرون شو زمیخانه من می روم و در پی غم ها همه دنبالم خاکی الا اخوان مهربان استاد جوانی پر تلاطم مانده بر خشکی ساحل ساحل تفتیده ی هستی خودم را پیش روی آرزوهایم سپر کردم تمام شعرهایت را ز بر کردم. شب آغاز راهم را کنار شعر های تو سحر کردم . من آنجا بند دل تنگی و هر ساز بد آهنگی بساط خویش بر چیدم گذشتم آمدم دیدم که آری آسمان هر کجا انگار یک رنگ است . زمین این گنج جا مانده که آدم را به خود خوانده درونش بلبشوی جنگ و نیرنگ است ............. همه جا همه به دنبال گمشده ی خویش می گشتند. هر جا رفتم بین آدمها روزمرگی به وسعت سکوت فاصله انداخته بود . تولد وکسی هدیه به دستم نسپرد مثل هر شب من و تنهایی و آینه با هم بودیم سبدم خالی بود – مثل سهراب – و فروغ گونه ماندم به - امید – نه چراغی در این خانه بر افروخته شد . و نه یک روزنه کانجا به تماشا بروم . هیچ کس حتی ماه چینی نازک تنهایی من را نشکست . از تکاپوی زمین خنده ام می گیرد . سوی بی برگشتی است. قصه اینجاست که باید بگذاشت . غصه اینجاست که باید بگذشت . و من از شکوه فرو بستم لب و گذشتم زخطاکاری عشق سالیانی است که این شبها را با خیالی به سحر وصله زدم . وشکیبا ماندم سال دیگر شاید ...... چینی نازک تنهایی من ترکی بردارد . خاکی 1376 تولدم مبارک................................................. ایستگاه بعدی پیاده می شوم لحظه ها با شتاب می گذرند . فرصت نمی کنم حتی شعرهایم را بنویسم . هر لحظه چند کاری هست تا ذهنم را به تسخیر خود در آورد . همیشگی تو باشی یا نباشی پیش مایی خیالت لب نهاده بر لبانم چه فرقی می کند امشب کجایی باور کنیم هر لحظه به هر کسی می شود قلبمان را امانت بدهیم بدون آنکه از شکستن ها بترسیم . مگر می شود از هراس سقوط, کوه را فرو ریخت . مگر می شود از ترس سوختن, آتش ها را فرو نشاند . ما در کنار هم هستیم . ما در کنار هم خواهیم ماند . فاصله ها همیشه مارا به مسلخ تردید می کشند اما ما ابراهیمان عشق از آتش های تردید سر بلند بیرون خواهیم آمد . با من هر جا که هستی همراهی کن, بی هیچ هراسی. بامن بیا و به من اعتماد کن. مرز در عقل و جنون باريک است مرز در عقل و جنون باريک است از کنار من و اشعار من اسان بگذر قصه ام بشنو و از یاد ببر من در آیینه و ذهن تو نخواهم گنجید که به آواره ترین واژه ی هستی به اندازه ی عشق در هجوم غزل و قافیه ها گم شده ام . رفته بودم غزلم را پر احساس کنم زندگی حیف که هم قافیه ی عشق نبود. قلب عرفان زده ام می لرزد . وه چه آرام به شعر شب من سر زده ای هیچ کس حتی عشق از صدای قدم عاطفه بیدار نشد . من هم از کوچه ی ذهن تو گذر خواهم کرد . شاید از پنجره ی احساست بنشینی به تماشای عبورم که به اندازه ی شب آرام است . خاکی 
اگر فقط برای لحظه ای چشم بر هم می نهادم بی شک کابوس بی فردایی با خود به مسلخ تردیدم می کشید.
به موقع به دادم رسیدی . نمازم بوی عادت گرفته بود.و دعایم بی اندیشه تکرار " ورد " .
تو آمدی تا آخرین بازمانده از جنگ باور و تردید . آخرین سوار زخمی ذهن ......
خاکی – 17.02.2009

چيست در زمزمه مبهم آب
چيست در همهمه دلكش برگ
چيست در بازي آن ابر سپيد
روي اين آبي آرام بلند
كه ترا مي برد اينگونه به ژرفاي خيال
چيست در خلوت خاموش كبوترها
چيست در كوشش بي حاصل موج
چيست در خنده جام
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوت به آن مي نگري
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه به اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را با باد
نفس پاك شقايق را در سينه كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاينده هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را ميشنوم
مي بينم
من به اين جمله نمي انديشم
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك و تنها به تو مي انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال كه باشم به تو ميانديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بيا
تو بمان با من تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو درافتاده ام باز
ريسماني كن از آن موي دراز
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه جانم باقي است
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

از این طرحی که اکنون هست
دروغ چشم ها در چشم
جدایی دستها در دست .
از این تفکیک بی پیوست
از این نا رفته ها افتان
از این ناخورده ها سر مست .
ز هر چیزی که پا بندست
و رفتن .......
فرصتی شاید
نمی دانم گریزی هست ؟
های
رهایی نیست تا "من " هست .
قلم کاغذ و رقص دست
بگو من دوستت دارم
به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ)
لب از گفتار نباید بست
و هنوز زبان سرخی ........
می گویم دوستت دارم بگذار به باور هایم بخندند.
می گویم دوستت دارم . این حق من از زندگی ست . عشق.
میگویم . نه نه می گوییم ما هستیم برای عشق ورزیدن .
می پرسی به چه ؟
ببین تمام جنگ های دنیا هدیه آینه هاست . باور کن. آدم هایی بودند که خود را در آینه دیدند.
آینه حقیقت گو نیست . در میهمانی او فقط " تو " هستی و " بس ".
نمی بینی .
تکرار من تکرار خود بینی است و آغاز فراموشی پیرامون. " من " نمی گذارد طعم عشق ورزیدن را بچشی ( وای من . تجسم کن دلی با شعر زیبا نلرزد . تجسم کن سزای سازی روحت را پرواز ندهد......کسی بدون سلام زندگی کند.......).
خدا نکند کسی پشت بن بست با خاطرات خاک گرفته پشت دیوار تردید و تنهایی
از دیدن نگاههای باران خورده . سلام های نو رسیده و گونه های سرخ شرم آگین محروم شود.
به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ )
از هیچ چیز نمی هراسم وقتی بهای زیستن با دیگران ایثار محبت به بهای هر زخمی که شب زده ها می زنند

گفته بودی : بیا ره توشه برداریم . هرچه خاطره بود بر دوش کشیدم.
گفته بودی : قدم در راه بی برگشت بگذاریم. تا انتهای بی برگشت تنهایی رفتم .
" ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است ؟ "
همه منتظر تلنگر سلامی بودند تا بهانه ی آشنایی شود .
زندگی همه را به تنگنای روزمرگی برده بود اما
اخوان جان
باور کن دیگر امروز نژاد و دین و ملیت در وسعت دل آدمها بین هیاهوی سلام و درود گم شده است .
آدم های امروز گرفتارند . گرفتار, غذا, سر پناه و....اما همان یک لحظه که بین کارها فرصت می کنند سری بالا کنند نگاه های تشنه اشان به دنبال زلال عشق می گردد.
اینجا و امروز هیچ کس غریبه نیست . آسمان همه جا همین رنگ است اما ساز های بد آهنگ زندگی هم نتوانسته دلهایشان را بگیرد.
اخوان جان
ما برا ی عاشقی آفریده شده ایم اما بد وقتی و بد جایی.
حوصله باید کرد .
خاکی

شمعی خاموش نشد
بخونه از بی وفایی
خیلی سخته واسه عشقش
بگه از رسم جدایی
خیلی سخته که یه بلبل
نخونه واست همیشه
خیلی سخته که تو شادی
غم تو بغل بگیری
خیلی سخته بی وفایی
بشه واست یه عادت
خیلی سخته پای عاشقی نمونی
ولی از عشقش بخونی
خیلی سخته تو شبای بارونی
تو خونه تنها بمونی
خیلی سخته که تو بارون
چتر باشه همیشه دستت
خیلی سخته تو خیالت
بمونی تنها همیشه
خیلی سخته که بهارو
ببینی از پشت شیشه
خیلی سخته شعر تنهایی نخونی
ولی تا آخر تنها بمونی
حالا اضطراب جزیی از وجودم شده است . دلهره های دیر شدن ها . هراس های نرسیدن ها و دویدن ......شتاب........
کجا ؟
فقط شبها که خواب راه چشمم را گم می کند فرصت دارم از خودم بپرسم " کجا "؟
گم شدم میان این همه نامه های الکترونیکی ..... پیام های موبایلی .......
آنقدر با شتاب از کنار همه رد می شوم که گاهی چهره عزیزانم را هم نمی توانم در خیال مجسم کنم.
مگر قرار نبود عاشقی کنم ؟ مگر قرار نبود از کنار هر که می گذرم یک شاخه سلام ...یک شاخه لبخند هدیه بدهم ؟
مگر قرار نبود دنیا را به دنیا بخشم ؟ مگر قرار نبود از دنیا به خودم .از خودم به خدا پناه ببرم ؟
از ترس گرسنگی هیچ وقت سیر نمی شوم. از هراس فردا امروز را سر می برم .
آی کسی نیست دستم را بگیرد آرامم کند ؟
کسی نیست به من بگوید جدا فردا هم هست ؟
از تنها دویدن از هراس نرسیدن ازاین همه تکرار از ..........از ندانسته رفتن . نخواسته گذشتن از خودم خسته ام.
شعر های من به چه درد شما می خورد . این حرف های شتاب زده نا مربوط.
این تکرار های ملال آور که انگار بازیگری در مسیر اداره حرف های نقشش را مرور کند بی آن که حسی در او پیدا شود .
زیبا ترین شعر هستی شمایید . اضطراب از تنهایی است .
بدترین بلا هجوم احساس " دیگران مرا نمی فهمند " است. در این میان استقلال یعنی دروغ باور ها .
ما به هم محتاجیم به صدای هم .به احساس " یکی هست ".
درست در لجظه هایی که فکر می کنیم هزار بار هست که باید در اسرع وقت یک تنه تا مقصد ببرم.
خدا شما را برا یمن نگهدارد . خدا حس "تنها نبودن" را از من نگیرد.
خاکی

تو باشی یا نباشی خاطرت هست
زندگی را بهانه کرده ایم تا عذری برای عشق ورزیدن بیاوریم . اما خودمان هم می دانیم همه جا و همیشه می شود عاشقی کرد .
آنهایی که اخلاق را سپر آزاد باوری ما برای آمیختن عشق در همه ی لحظه های زندگی کرده اند در بیراهه ی شهوت گم شده اند.
خوبی و بدی در ذات همه ی آفریده هاست اما ما می خواهیم به پاک ترین ذات انسان که عشق ورزی است اعتماد کنیم .
ترس, اولین دشمن همراهی است و تردید, بزرگترین چالش ما.
مپرس . سر بروی شانه هایم بگذار, بازو به بازو . بمانیم, در خویشتن خویش می پوسیم.
بامن بیا..........................................
خاکی

کفر و ايمان چه به هم نزديک است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ويراني و بهت مردم
گيسويت تعزيتي از رويا
شب طولاني خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجير است
زخم من تشنهتر از شمشير است
مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشياري است، مگو سهو شده
من و رسوايي و اين بار گناه
تو و تنهايي و چشم سياه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پيمان، بگذر
دِين ديوانه به دين، عشق تو شد
جادهي شک به يقين عشق تو شد
مستم ازجام تهي حيراني
باده نوشيده شده پنهاني...
کفر و ايمان چه به هم نزديک است

تازگی ها که تو از خاطره ام می گذری
و عاقبت یک شب باران زده ی پاییزی
| Design By : Night Skin |



