یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
سنگ و دریا من دلم سنگ است سنگ . نقش تو حک گشته بر آن تا ابد هم ماندنی ست لیک می ترسم عزیزم از دل دریایی ات کز پی هر موج نقشم را به سویی می زند . یادت نمی رسد که بسوزاندم شبی آهی پای دلم نبودی و به گل آرزو فرو مانده هر لحظه در بهانه ی نو ره نمی برم راهی آنقدر ترد و ناب باقی می مانند که بعد از مرگ بر تابوتشان می توان نوشت : " با احتیاط حمل شود شکستنی است " . ....................................................... خاکی راه تمام آرزو ها را نبندیم ........... هر دم صدای ناخوشی کردیم و طی شد . وامروز سر تاسر نوای آشناییم افسوس فروردین باور ها که دی شد . ناچیده از مودار هستی خوشه ای عشق در حسرت شهد زمین انگشت لیسیم درد مضاعف آنکه باید از خاطرات خوشه چینی مان نویسیم . آخر قلم خشکید از داغ تعصب بر هر چه که تردید کردم از زمین بود خامش خاموش خط قرمز لب فروبند اصل تمام دردهامان هم همین بود. آهسته از پستوی دنیا دزدیده گاهی سر کشیدیم در انتظار روی ماه آرزوها ما زخم های شیعه بودن را خریدیم و امروز ماییم وشاید....... باز حسرت و امروز ماییم و شاید......... باز شاید. راه تمام آرزو ها را نبندیم امید وارم زودتر "مهدی " بیاید . خاکی در حسرت یک نظر در آیی ای خواب خوش شب غریبی ای شهره به حسن و دل فریبی ای غیر من غریب دل تنگ از حسن رخت همه نصیبی دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در آیی ای آمده بی صدا به خوابم ای برده براه نا صوابم ای غنچه ی بسته لب به پاسخ آخر چه شود دهی جوابم دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در آیی راه سر کویت ار بجویم وین ره به سرشک دیده شویم یک دم به برت نشینم آرام این را به زبان حال گویم دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر درآیی دل جز به تو دلستان نبندیم ناز از تو و ما نیازمندیم تا غیر تو در نظر نیاید دل از همه دوستان بکندیم دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر درآیی عشق امد و خواب و راحتم برد تب گشت و زتن سلامتم برد پرسیدم و پاسخی نیامد قفل لب یار طاقتم برد دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر درآیی بر روی تو بسته گر دری نیست وزیاد تو بی خبر سری نیست اواره ترین عشق ماییم هر چند به کیسه مان زری نیست دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در ایی ........................ ............................ خاکی مکن از غمش شکایت وین غصه مکن به کس حکایت حک کن به سرشک دیده بر دل این غصه و درد بی نهایت دل داده ی کوی آشنایی در حسرت یک نظر در آیی خاکی حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشان ما دادند وبزرگترین دردش را بی آبی نامیدند از خودم می پرسم : اگر عاشورا بود و تو بودی و لب تشنه و .... یک شط پر آب آه عباس شدن دشوار است . بعضی حکایت ها را زیاده نباید گفت . درس می شود گرفت عباس شدن دشوار است خاکی چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟ دوره ارزانیست چه شرافت ارزان ، تن عریان ارزان ، و دروغ از همه چیز ارزان تر ! ابرو قیمت یک تکه نان ، و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان ! دانه های برف آرام آرام خود را به زمین می رسانند . گرمای مطبوع خانه و نوای دلنشین ماهور هم نمی توانست آرامم کند. بهانه ای برای نوشتن کم داشتم.پنجره را باز کردم تا از زمستان واژه ای قرض بگیرم حرفی بهانه ای. چیزی که بتواند ذهن آشفته شاعری را تلنگری بزند .قلمی را بدواند . برگی را سیاه کند. همه جا سپید سپید بود. همه جا یکرنگ . همه جا یک شکل . گم شده ام را پیدا کردم . قلم را برداشتم و نوشتم : به خیابان زدم تا احساسم هوایی بخورد. حس برف حال عجیبی داشت. دلم برای آدمهایی که می خواستند با عجله خود را به خانه برسانند سوخت. برای پنجره های بسته خانه ها برای شیشه های مه گرفته ماشین ها و چشم هایی که پشت آن از دیدن این همه زیبایی زمین محرومند. همه حتی فواره های پارک خواب بودند. هیچکس به اندازه کودک کوچک همسایه که با دستان سرد و یخ زده اش برف را گلوله می کرد نمی توانست زیبایی زمستان را احساس کند. و هیچ چیز به اندازه لبخند ساده او برای بیان این احساس شیرین شکوهمند نبود. لحظه ای هم بازی تنهایی اش شدم تا بهانه ای برای پرواز به دیروز کودکیم پیدا کنم. آنجا که همه چیز مثل برف مثل زمستان یکرنگ بود. بیاد کوچه های یخ زده . دیوار های زغال نوشته نگاه ها و عشق های جوانی . بیاد روزهایی که بافتنی مادر با سر خوشی دل نمی گذاشت سرما را احساس کنم. بیاد روزهایی که می دانستم برای وجود سرا پا برف و گلم همیشه کسی منتظر است ( کسی که هیچ وقت نفهمیدم در دلش چه می گذرد حتی وقتی برای رفتنم گریه کرد . حتی وقتی با سازم شعر های محلی را زمزمه کرد حتی ..............) دل تنگ نبودم اما هوای چشمم ابری بود . در پارک هیچ کس نبود . راستی مردم کجا دارند دنبال خوشبختی می گردند . کجا تنهایی اشان را جشن گرفته اند؟ آرزوها آنقدر به رنگ ها و اگرها گره خورده که کلاف سردرگم زندگی با هراس گره خورده. تنهاییم و در هراس. راستی کاش می شد زمستان ها پرستو نمی رفت . کاشکی می شد برگها را دانه دانه به درختان گره زد. کاشکی صورت باغچه گل می انداخت . آن وقت زمستان چیزی از بهار کم نداشت. تا آدم ها بهانه نکنند که اگر بهار بود می شد عاشقی کرد. با خودم گفتم : راستی کجای کار اشتباه کردیم ؟ چرا نفهمیدیم خوشبختی هم رنگ سادگی است ؟ چرا به بهانه رنگ ها بهار را زمزمه کردیم ؟ هوای چشمم ابری است . پارک هنوز خالی است . و من از خودم می پرسم : " ادمها کجا دارند دنبال خوشبختی می گردند ؟ " چگونه زندگی کنم که شب مرا رها نمی کند و وقت خوب یک غزل قلم بهانه می کند که وقت نسترن گذشت خاکی – زمستان 1378 من هم آدمم تق تق تق می زنم به در تا غریبه ای آشنا ...مگر! این طرف منم اهل این زمین مثل دیگران مثل آن واین . من چه رنگیم ؟! چیست مذهبم ؟! فرق می کند ؟ من هم آدمم . باورم خداست از که زاده ام از همه مرا عشق داده ام . باورم خداست عادتم امید راه گر چه دور می شود رسید . تق تق تق ! کاش در نبود کاش هر کجا رفت و دید وبود . تق تق تق ! مرز خاک و دین ما یکی شدیم اهل یک زمین هم زبانیان دور دور دور هم نشانیان سرد سرد سرد تق تق تق باز کن منم بی نشانی و بی زبانیم . لیک مثل تو اهل یک دلم روبروی توست درب منزلم خاکی عزیز دلم : نگذار فیلم ها شعرها کتابها و آهنگ های تاریخ گذشته دورت را پر کنند . همه را گوش کن . با آنها بخند گریه کن برقص اما برای ذهن زیبایت فقط زیبا ها را نگهدار. هر حرفی را برای هر کسی نباید گفت . همان طور که هر حرفی را از هر زبانی نباید شنید. من کم نوشته ام .کم بیرون داده ام اما اگر روزی حتی یک بیت شعرم دلی را روی پل زیبای ارتباط به دیدار خدا ببرد همه چیزم را می دهم. بازار پر از جنس های تاریخ مصرف گذشته است اما می توانی دلت را عادت بدهی.اگر یاد بگیری جنس اصل بدست آوری زمان به تو یاری خواهد داد با یک نگاه بفهمی هر کالایی چه تاریخ مصرفی دارد. خدا نکند مذاقی به طعم بد عادت کند . دستان با وضویی که سه تار را روی تخت کنار حوض به صدا در می آورد سال هاست رنگ خاک گرفته است. در ادبیات هم از آنجایی که مرز انسان با خدا آغاز می گردد وازه ها تمثیل می گردد.. دست و زلف و جام و شمع و....... آنقدر این نقطه عبور ظریف است . آنقدر این عبور رویایی است که در قالب هیچ واژه ای نمی گنجد. می دانی خوب من من گمان می کنم خدا موسیقی و شعر را آفرید تا آدم ها از هزار چیز بگویند اما همه یک چیز را بدانند. خاکی زنده باد وطن من درس زندگی به پسر یاد می دهم آسمان حسرت داشت از زمین خبری برسد . نه پرنده ای سبک بال تا از خودش پرسید : (پرسشی که دل حسودش را نوازش می کرد ) احساس خاصی داشت .سرک کشید . آن پایین همه در هم می پیچید . "خاک پران است؟" " چه بسر آب های براق زمینی آمده ؟" ابری از دور پیدا شد .
خاطرت آسوده باشد
............................................................................................
بی معرفت غمت به دلم سر نمی زند گاهی
...........................................................................................
خوش به حال دلهای شیشه ای که از جنس " سنگ دنیا " نمی شوند .

چون ساز در دستان بی تدبیر دنیا

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست … آي
دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي
منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش ِ مغموم
منم من, سنگِ تيپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرينش, نغمه ناجور
نه از رومم, نه از زنگم, همان بيرنگِ بيرنگم
بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست, مرگي نيست
صدايي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده,
به تابوت ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود, پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز
شب با روز یکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر, دلها خسته و غمگين,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين,
زمين دلمرده, سقفِ آسمان كوتاه,
غبار آلوده مهر و ماه,
زمستان است


.......................
حس است . یک باور که پر رنگ پررنگ توی دل نقش انداخته است
یک پنجره است که از پشت آن می توان شنیدنی ها را شنید. دیدنی ها را دید. می توان به اعتبار تاریخ اعتماد کرد.
پنجره ی محرم .........
باور حقیقت گمشده ی شیعه .
سکوت ...............
اشک..................
اما
اما............
هیچ چیز زیبا تر از سادگی نیست . ""
هراس لقمه های نان
که وقت نسترن گذشت
مرز بشکنیم


زمستون تنه عریون باغچه چون بیابوووون
درختان با پاهای برهنه زیر باروووون
نمیدونی تو که عاشق نبوووووودی
چه سخته مرگ گل برای گلدوووون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهونه
واسه هم غصه گفتن عاشقووووونه
چه تلخه چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدووون
مثل من که بی تو نشستم زیر بارون زمستوووون
زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه
بهار زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه ی چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارووون
گلهای کاغذی داره تو گلدووووون
تو عاشق نبوودی ببینی تلخه روزای جدایی
چه سخته چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون
بشینم بی تو با چشمای گریون
برای دانلود اینجا کلیک کنید
هر آن چه یاد پدرم داد می دهم
دورش نموده ام ز خرابی نشان او
طرحی ز شکل خانه ی آباد می دهم
خشکیده چشمه ی اشکم ز داغها
آموزش چگونه زندگی شاد می دهم
هر بیت شعر تازه که گفتم برای عشق
یک تیشه ی نو است به فرهاد می دهم
قفلم به لب به کنایت زبان شعر
یادش چگونه گفتن آزاد می دهم
آوردمش به غربت و با هر وسیله ای
اینجا شعار زنده وطن باد می دهم
خاکی
خبرچینی آب و خاک و زندگی را بکند . نه بادی وزان تا به گوش نجوا های عاشقانه زمیننی ها را تکرار کند. نه انعکاس آفتاب در آبی. نه .............
" نکند زمین مرده ؟ "
حرکت بود اما ...................
" پرنده کشان است ؟"
حالا فضولی آسمان رنگ دلواپسی گرفته بود؟
سلام از زمین می آیی ؟
آری
آنجا پرنده ندیدی ؟
چرا بود . قفس های زیبای آویز از پنجره خانه های آدم ها پر از پرنده بود.
از باد خبر داری؟
آنجا بود. حسابی مشغول است تا چرخ آسیاب آدم ها را بچرخاند. آدم ها همیشه گرسنه اند.
دریای آبی بود.
دریا بود اما رنگش را کشتی های ماهی گیری پرانده بودند.
آنجا کسی سراغ مرا نگرفت؟
هنوزبعضی نگاه ها سوی تو بود.
آسمان اینبار آرام با خودش زمزمه کرد " چه بر سر زمین زیبا آمد؟"
راستی کسی هوای پر واز نداشت؟
ابر خندید
ادمها مشغول تر از این حرفها هستند
"دنبال دوستی تازه باید گشت"
این را از نگاه آسمان می شد خواند
خاکی
| Design By : Night Skin |



