یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
مهربانانی که پس از رسیدن ما به هم یادشان افتاده بزرگتری کنند اکنون زیر ذره بین تردیدهایشان باهم بودن مارا به تماشا نشسته اند. فرصتی می خواهند " دیدی گفتم " را به رویمان بزنند. ما در این جنگ نابرابر با سیلی عشق صورت زندگیمان را سرخ خواهیم کرد. بی انصافی است اما وقتی می خواهیم از دلتنگی روزگار رو ترش کنیم باید دورو مگر زندگی همین لحظه های انتخاب نیست چرا باید اختلاف سلیقه هایمان را در پستوی دلمهایمان قایم کنیم. چه کسی گفته عاشق ها حق اختلاف نظر ندارند ؟ چه کسی گفته عاشق ها در مدار زندگی همیشه حول محور محبت می چرخند. مگر چشم های ما از جنس آسمان است که درد ها و سختی های زمین را نبیند / ما در سکوت و لبخندمان بی گناهیم. با هم هستیم . دلتنگی را نقاشی نمی کنیم. در سکوت و لبخند به حساب های سر ماه فکر می کنیم و وقتی دلمان تنگ شد راستی وقتی دلمان تنگ شد ...............؟ لبخند بزن یکی از مهربانان از دور می آید. لبخند بزن وگرنه فردا نقل محفل دوستان خواهیم شد. خاکی من از جنس پاک زمستان تو آکنده از حرفهای طراوت و من شاعری زیر باران شاعری زیر باران مجموعه ای جدید از کار هایم است که متفاوت از گذشته خواهد بود . عمری باشد هدیه اتان خواهم کرد. هیچ گاه ساده دل نبستم. از کنار زیبایی های زیبارویان ساده گذشتم بی آنکه دل ببندم به رنگها . شعر هایم رنگ دنیا نگرفت . دلتنگی کرد اما دلبستگی نه . می گویم تا بدانی آنکه لحظه هایش را تقسیم کرد ...نه آنکه لحظه هایش را هدیه کرد به قیمت با تو بودن مانده ای نبود تا پناهش دهی..... دوستت دارم . دوستت داشتم . تو آنی که می ارزد برایش بمیرم حتی اگر برایم تب نکند. ای پیر دل از ابر بهارانه جوان شد ای بغض فرو مانده به دل وقت فغان شد ای راز شبانگاه سحر گشته عیان شو ای چهره که از سیلی دوران شده ای سرخ همرنگ غم انگیز ترین برگ خزان شو ای قصه ی دل فاش نشو همنفسی نیست در سینه فرو مان و پس پرده نهان شو ای صبح دل انگیز امید و شعف و مهر از جنس شب و حسرت و اندوه وفغان شو ای پیک نگاهی که پر از عاطفه بودی پیکان بلا گشته بر سینه نشان شو ای سرو قد امشب به حریفان گذران کن وی قامت خم گشته از این در گذران شو ای چشم سیه سوی رقیبان نگران باش وی دیده تو از گردش دوران نگران شو ........................................... .......................................... شعری به مناسبت شب یلدا به لهجه همدانی تقدیم به همه دوستان کاش می شد خواب بمانه خورشید و فردا نمی شد چلچراغ خانه ها شمع سر کرسی بودش دلا ی ساده بیخود ماطل دنیا نمی شد دور هم لقمه ای نون بود و تا صب حرها کوک سر هم چشمی نبود یی غذا دوتا نمی شد گرمی مجلسا ا مهر و محبت بود و بس ا یی کرسی به خدا ای همه گرما نمی شد دارو درمان نبودش اما دل خوش تا بخوای ای همه دردا قدیم هیچ کجا پیدا نمی شد دوره ی مردانگی محضر و مدرک نبودش صد تا امضا به خدا یی موی مردان می شد هر کجا دعوا می شد یی صلوات بود و تمام سر یی هچی گری ای همه غوغا نمی شد پشت مردا مث کوه بود زیر بار زندگی بری یی لقمه ی نون هیچ کسی دولا نمی شد دور کرسی به خدا صد تا گرام هم اگه بود جای یی بیت غزل خواندن ادای نمی شد ................................................. ................................................... ور چین ای دفتر شعره خاکی او دورا گذشت که غمی هرچی کوچول بود تو دلا جا نمی شد قصه هجران یارب شب هجران مرا هم سحری هست ؟ از درگه تو بر دل ما هم نظری هست ؟ دانند همه دیده ی مستش دل ما برد از دیده ی خونریز من او را خبری هست ؟ گم گشته به عالم گهر مهر و محبت دریای غم عشق مهان را گهری هست ؟ با هر نفسم آه در آمیخت ز جورت سوزنده تر از آه دل ما شرری هست ؟ دوران به من آموخت که از عشق ننالم بهتر زصبوری به دو عالم هنری هست ؟ در آرزوی دیدن او باده بد ستم از درگه این میکده او را گذری هست ؟ یک شب زسر لطف به این کلبه گذر کن در پرسش احوال غریبان ضرری هست؟ امروز غزلها که به وصلم نرسانید فردا به جهان از قلم من اثری هست ؟ مخلوق تو یا رب به جهان هر عملی کرد فی الجمله به شر بود ندانم بشری هست ؟ تا چند اسیر قفس جسم خدا را این روح به حبس آمده ام را سفری هست ؟ خاکی مکش این قصه ی هجران به درازا اندر پس این ظلمت شبها سحری هست . مجید خاکی زاده ( خاکی) عجب است زسر کوی من ای دوست گذشتی عجب است شه ما در بر درویش نشستی عجب است ای دل این کلبه ز حسن رخ او گشته منیر ماه داری و چراغت نشکستی عجب است عطر گیسوی تو مستی ده و کامت چو شراب تو که خود جام می ای باده بدستی عجب است دوش کز دست بلا رو به تو کردم ساقی تا سحر هم در میخانه نبستی عجب است زاهد از من نبود رندی و مستی عجبی از تو که جنت و فردوس پرستی عجب است با خبر بود که من عاشق اویم همه عمر باز پرسید که بیمار که هستی عجب است کمر تا نشد از دست عدو هیچ زمان از تو ای دوست که پشتم بشکستی عجب است تو که خاکی نشدی بندی کس پس زچه رو بر این دام نشستی و نرستی عجب است مجید خاکی زاده ( خاکی ) به باران قسم الا ای درختان سبز ای درختان زیبا من همچون شما سبز پوشم و در یک زمستان سرد و غم انگیز زمانه قبای سپیدی کشاند به دوشم الا ای درختان سبز ای درختان زیبا به باران قسم رنگها جاودان نیست به باران قسم بعد از این فصل رویش نصیبی بجز رنگ زرد خزان نیست غم انگیز و سرد است این وازه اما زمستان شبی خواهد آمد بیایید اکنون که بر پا و سبزیم به هر شاخه ای مرغ عشقی نشانیم سر هر غریبی که از پا فتاده خنک سایه ای بر کشانیم بیایید تا ریشه ها را کنار شط خوب بودن بشوییم بیایید با هر نسیمی از امید و احساس بودن بگوییم ................... که فردا زمستان چو از در درآید بروی همه سبز ها برف شادی بریزد............. خاکی صدای ناله ی تو کمین کدام جنگل را آشفته می کند؟! صدای باران و بادِ تو دل کجای زمین را می لرزاند تو در کدامین سمت انسان پناه گرفته ای؟! شرابه های ِ رودت از کدام سرچشمه شاخه شاخه ، راه دوسویه می روند تو خشت نگران کدام دیواری ؟! اینجا هوای تازه چه زود پیر می شود بعد از نماز صبح یک یک دستم دعای ندبه و سر در انتظار رایت سبزت .................................... قسم خورده بودم نگویم نشد قلم بر ورق رفت زاری کنان شب است و زمین یکسره التهاب و تو یک تنه مانده ای این میان زمینت بلا خیز و عصیان سرا ولی ای دریغ از یکی هم زبان علی رفت و عمر عدالت گذشت تو از شیعه ماندی برای جهان شکم های خالی و شب سرمه پوش یتیمان سر سفره خالی زنان به صد رنگ دین را بزک می کنند فقط تو فقط تو هنوزم نهان ....................................... امنم اونيكه گرفداريش بالاي هزاره امنم غم و غصه اسر بشنش ميواره امنم خيلي وخدا نا اميدي رخنه كرده بدلم انيكه سردار و سامان نداره امنم صب كه اواب وخميزم دور ورم پر بلاس عين دنده اره پشد هم قطاره امنم تا صداي جيغ مشنفم يه دفه اجا مي پرم انيكه دل حوله داره بيقراره امنم قاطي كرده حواسم صب درميام برم بازار ميگن آعباس آباد سر در مياره امنم كوجانه رفده جواني وا ا و همه بريز بپاش حالا كه يي سره در كنجي خماره امنم خوشه ي انگور بودم قد شاقه عين چراغ نسيم سردي زدو كردوم پلاره امنم ميان روز ميديدم ستاره ها به آسمان حالايي پرده جلو چشمام غباره امنم اصب تا شب گوشام ميشنفه گفدار خالي انيكه گفتار داره كردار نداره امنم زود اكوره در ميرم خط خطيه اعصابمان حرفاي يواشكانيم دادو هواره امنم بشكني دست كه خدا گرتي نمك بشد نداد بفانيدم چشيدم تلخي جفاره امنم بد جايي گير كرديمان هيش كاريشم نيميشه كرد روز روشين به ورم عين شب تاره امنم شوخي كردم جان توعين كوه الوند ميمانم انيكه قرص چسبيده يخه دنياره امنم خاكيم هيچي نگو خيليم فرزو سرپام مكنم خون جيگره روزگاره امنم سلامی دوباره این یک شاخه گل و یک سلام ببین به شاخه های گل دیگر التهاب هیچ حضور تازه ای غریب آشنا من عاشق نگاه های شرم اگینم دو گونه ی سرخ زشرم رنگینم دوباره جوانی دوباره کوچه دوباره عبور تو را درون چادر گل رنگ خواب می بینم تو آمدی و گذشتی من و نگاه وسکوت به خواب هم نشد به گفتگوی تو بنشینم گذشت روز پس از روز و ماه بعد از ماه و همچنان در التهاب همان خاطرات شیرینم جوان پر ز هوس یا که پیر عالم سوز کنون میانه ی راهم نه آن و نه اینم بهانه بود یاد تو تا سری به خانه برگردد زبعد عمر غریبی خیال مسکینم خیال خام تو را همچنان به دل دارم شبی که از رخ خاک بوسه برچینم خاکی " چیزی به تفحه نمی دهد عشق ؛ مگر خویش را ؛ نمی ستاید ؛ مگر خویشتن را " . جبران خلیل جبران " اگر در مورد شما بد گفتند سکوت کنید " . جبران خلیل جبران " نگاه زمینیان ، تهی است از انوار آسمانیان " . ارد بزرگ " حقيقت را دوست بدار ولي اشتباه را عفو كن " . ولتر " حقيقت را با بي طرفي مطلق و با روحي آزاد از هرگونه تعصب جستجو كنيد " . دكارت " قلب معزور و خودخواه هرگز نمي تواند از سرگيجه و بي حوصلگي بگريزد " . گوته " كسي كه بر ديگران حكومت مي كند بايد نخست حاكم بر خود باشد " . فيليپ ماسينجر " خطا اگر ندانسته انجام شود اشتباه است و اگر دانسته، تبهكاري است " . برتولت برشت " پیوند پاک ، پیوندی ابدی است " . ارد بزرگ " حيله و خيانت اغلب از اشخاص ناتوان سر مي زند " . لارش فوكو " تعليم به نادان همان قدر بي ثمر است كه بخواهيم با صابون ذغال را سفيد كنيم " . كيتز " مسأله اصلی در دعا این نیست که برای خواستههایمان از خدا جواب بگیریم بلکه هدف دعا این است که بهشکل کامل با خدا یکی شویم " . اسوالد چمبرز " چه شکاف عظیمی بین شناختن خدا و محبت نسبت به او وجود دارد " . پاسکال " از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار " . گاندي " هيچ گلي عطر ،رنگ وزيبايي مادر را ندارد " . همينگوي " بر بالاي در علم نوشته شده است که بايد ايمان داشته باشي " . ماکس پلانک " انسان براي بر خورداري از شادي بايد خودش را باور کند " . توماس پاين " راه آشتی را کسی باید بیابد که خود سبب جدایی شده است " . ارد بزرگ " هفت بار روح خویش را تحقیر کردم: "به همه عشق بورز، به تعداد كمي اعتماد كن، و به هيچكس بدي نكن " . شكسپير " چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن. كانت پیغام.... شد دل از دست و نیامد ز تو پیغامی دوش چه کنم چاره داغ غمت ای حسن فروش دیده ام دید و پسندید دل و گام کشید یعنی اعضا همه در عشق تو افتاد به جوش هر کجا قبله کنم روی مهت می بینم نازنین در همه جا نام تو سر داد سروش عاشقان را ز بر دوست جفا نیز صفاست تا توانی به جفا کاری این قوم بکوش گفته بودم که در این عهد وفا نیست مرو بکش ای ساده دل این بار غم عشق بدوش یک شب از منزل خاکی گذری گر بکنی می رسد ناله ی دلتنگ غریبیش به گوش در یک روز سرد پاییزی .نرم نرمک پنج شنبه عصر می رسد . باران دیشب و امروز در این شهر خشک و گرم نعمتی بود که کمتر دست می دهد .قدم زدن در بین این همه نور که شب را روز می کند نه حال شبگردی ها در کوچه پس کوچه های شکریه را داشت نه ارامش آنجا را اما بهانه خوبی بود برای شاعری . امروز روز« هیچ کس فقط خودش نیست . نقاش راننده تاکسی است . نوازنده کارمند دفتری وشاعر ........ نو دستها را بند خودش کرده و گاهی حتی دلها را . خرج زندگی را هنر نمی دهد ولی شب..........فارغ از آنچه روز بودی فرصت خوبی برای عاشقی است. دوستی به طعنه می گفت ما ایرانی ها دو تا زندگی داریم . یک شخصیت خانوادگی در درون خانه که تلفیقی ناگوار از موسیقی و ماهواره و سیاست گویی است و یک شخصیت در بیرون خانه که هفت رنگ دین نمایی و اجتماع ستیزی است. راست است . اما می شود سوژه های ناب عشق را روزها ببینی و شبها نقاشی کنی اگر......اگر سنگینی چرخ زندگی شب پلک هایت را پیش از آنکه به خودت بیایی ندوزد. اینجا خودم هستم . نیازی به نمایش نیست چون آنقدر همه در گیر خودشانند که تماشاچی برای نمایشت نمی ماند. اینجا فرصت دارم خودم باشم ولی شعرهایم کمی رنگ دلتنگی گرفته..... در یک روز سرد پاییزی . نرم نرمک عصر پنج شنبه می رسد....... مجید خاکی زاده ( خاکی ) كاش ميشد ساعت رو عقب كشيد نه اگه ميشد به عقب برگشت . به دوران قديم و دوباره اون خاطرات رو زند ه كرد اي كاش ميشد دو مرتبه بچه شد . اي كاش ميشد زندگي رو تكرار كرد . دلم مي خواست باز دوباره روي قشنگ هر سه ماه تابان رو مي ديدم. اگه ميشد از خدا يه آرزو كرد مي خواستم به زمان قديم برگردم روي ماه داداشي، مادر و پدرو ببينم. چي دارم ميگم بچه شدم فكراي عجيب و غريب ميكنم و حرفاي بچه گونه ميزنم. ميشه با خاطرات زندگي كردو زنده بود. چند روز پيش يادشون كردم از دم خونه قديم كه رد مي شدم يادي ازاون وقتا كردم كه سر تراس ميخوابيديم، صبح كه ميشد افتاب ميزد تو چشمامون دلمون مي خواست باز يه خوابي بكنيم ولي نميشد. با زقربون اون موقه ها يه لطف و صفائي بود . از اون بالا تو خونتون سر بكشم يادت مياد اون قديما چه شوري داشتن رفيقا صبح كه ميشد تو همدون به همديگه سر ميزدن گذشت و رفت تو خاطرات تموم اون عشق و حالات بيا تا گشتي بزنيم سري به مشتي بزنيم _ تقصیر خودته . می خواستی هر روز حرف دلت رو شعر نکنی براش بخونی تا حالا مجبور نشی رو بازی کنی . _ نمی گفتم کی ضمانت می کردامروز روزی باشم که بخوام بگم؟ _ خوب که چی ؟ هر روز گفتی . حالا هم بگو.... _ آخه امروز فرق داره . یه چیزایی هست که حتی شاعرا هم نمی تونن بگن. نقاشان می تونن بکشن . تو سازها کوک نمی شه . یه چیزهایی هست که همیشه می ترسی ازت بپرسه و نتونی جواب بدی . شاید میدونه نمی دونی . _ مثله....؟ _ بگذریم بزار یادی از میرزاده عشقی کنم : امشب آماده یار و بزم و شراب است گو که همین امشبم از عمر حساب است هر شب از هجر آب دیده روان بود امشبم از شوق وصل دیده پر آب است لب بر لب میگسارش نازده مستم آنچه زیاد است این میانه شراب است ............... عمر پر از یاد گار جور به جور است عشق فقط یادگار عهد شباب است بیست و دو سال است تند می روی ای عمر اندکی امشب تامل این چه شتاب است روز خراب من از خرابی بختم نیست که از اصل روزگار خراب است _ قشنگ بود ولی نگفتی حرف دلت رو ؟ _ چی بگم ؟..... ببین تو خیالت روزی رو می سازی که می خوای ازش افسانه بسازی اما زندگی یادت میاره که یه حقیقته نه افسانه......می خوای خیلی کارا بکنی ..می خوای اون روز ............. _ ببین بگذریم . ببینم این رو برات خوندم ؟ هر که از سمت باغ زندگی امد سبدش خالی از حقیقت بود بار تردید هم نفس هایم پشت خسته ی مرا تا کرد هر که آمد نشست پهلویم غصه ها را به سینه ام جا کرد . حرفی از جنس هم صدایی نیست چه نکو تر سکوت و تنهایی که خبر دارم عاقبت روزی تو سفر کرده باز می آیی بر تنت گرد یک سفر تردید کوله بارت پر از شکیبایی هم نفس با امید فردا باش ای که از نام ناب " رویایی" _ قشنگ بود . حس خوبی دارم . خوب داشتی می گفتی ..... _ ببین می دونه که می خواستی...نتونستی .... این رو می فهمی _ چه جوری ؟ _ باید زندگی کنی . گفتنی نیست . حس میشه. _ چرا رک نباید بگی . ما ایرونیا همش تو گیرشرم و حیاییم ..... _ می خوای بگی که چی ؟ که بفهمه ... خوب می گم می دونه می خوای بگی که بعدش بگی چرا ؟ بگی چی شد که نشد ؟ اون با تو هست قبولت کرده . همین جوری بدون اون خواب های رنگیت . با همین که داری .همین که هستی ........... تو زندگی لازم نیست همیشه سوار آرزو ها باشی . توی این عشق زمینی باید با هم زندگی کنید . _ پس عشق ..... _ زندگی یعنی عشق بعلاوه همه نیازهای دو انسان _ این کا رو خیلی سخت می کنه..... _ نه این کارو خیلی زیبا می کنه . باید راجع به خرج ماهیانه با اونی که د وست دارهمه چیزت رو بپاش بریزی حرف بزنی . گاهی بحث و کل کل کنی با اونی که دوست داری هر چیزی که می خواد همون بشه.........قشنگه نه ...... _ خوب تو چی ؟ _ این شعر رو از بهار شنیدی ؟ شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریه ی جان سوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار که دادند در پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچ روزی که دلی را به نگاهی بنوازند از عمر حساب است همان روز و دگر هیچ زین قوم چه خواهی که بهین پیشه و دانش گهواره تراشند و کفن دوز و دگر هیچ.......... _ همه چیز گفتی غیر از اونیکه توی نهمین سالگرد عروسیت می خواستی بگی ........ _ هر چند پیر و خسته دل و نا توان شدم هر گه که یاد روی تو کردم جوان شدم شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا بر منت های همت خود کامران شدم ................ از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید ایمن ز شر فتنه ی اخر زمان شدم ........ _ حافظ غم دل با که بگویم که در این دور جز جام نشاید که بود محرم رازم به امید روزهایی مثل همین روزها .......... FROGS قورباغه ها روزی از روزهاگروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه ی دو بدند . The goal was to reach the top of a very high tower. A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ... جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ... The race began.... و مسابقه شروع شد .... Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower. You heard statements such as: or: 'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!' The tiny frogs began collapsing. One by one.... Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher.... But ONE continued higher and higher and higher.... At the end everyone else had given up climbing the tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top! کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید ! know how this one frog managed to do it? انجام داده؟ A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal? It turned out.... your heart! اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! Therefore: رسید ! God and I can do this! Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت به پیش باز زمستان می روم .به یاد روزهای قدیم صبح که چشو باز می کنی تو اون پایین روی تراس با همه بی حوصلگیت دنبال روزی که خدا بسه حاجی خراب بشه شب چره ها هر جوری شد بعد سلام نشسته ای بگم چقد ر ساده بودیم دونه های انار تو ........................................ این قصه ادامه دارد اما بگذارید قسمت قسمت تا زمستان روی سایت بیاید مجید خاکی زاده ( خاکی ) همه چیز در اطراف ما مدام در حال تغییر است.هر روز صبح خورشید یک دنیای جدید را نورانی میکند. ان چیزی که ما ان را یکنواختی و روزمرگی می نامیم مملو از پیشنهادات و فرصتهای جدید است اما متوجه نیستیم که هر روز با روز دیگر متفاوت است. امروز در جایی گنجینه ای منتظر شما می باشد ! می تواند یک لبخند کوچک باشد و شاید یک پیروزی و فتح بزرگ در هر صورت مهم نیست . زندگی پر از معجزات کوچک و بزرگ است هیچ چیز کسالت اور نیست . همه چیز در حال تغییر و تبدیل دایمی است هیچ کسالت و یکنواختی بر دنیا چیره نمی شود که البته بستگی به ان دارد که دنیا را چگونه ببینیم ! تی . اس . الیوت شاعر معاصر می نویسد : خیابانهای بسیار را بپیما به خانه بازگرد و به همه چیز به گونه ای بنگر که گویی اولین با راست
برمان را مراقب باشیم .
تو از جنس ناب بهاری
ای اشک قدم رنجه کن از دیده روان شو
به پیش باز یلدا
قدیما هیچ شبی مثل شب یلدا نمی شد
مجید خاکی زاده ( خاکی )


هر صبح جمعه ای
با صد هزار حسرت و امید
می خوانمت بیا
تمام درد بشر را شمارگان
با هر یکی قطره اشکم
چکان چکان
در منتهای لابد و تردید
می خوانمت بیا
بر ستون زده
عالم چنانکه تو دانی
جنون زده
چشمم به انتظار دیدن نادید
می خوانمت بیا
که سر کشی
چشم انتظار تیغ عدالت
که بر کشی
بر راه نیمه تایید
می خوانمت بیا
.................................... خاکی
ببندم دم از گفتگویم نشد
نشد درد های زمین را کشم
فشارم به بغضم گلویم نشد
بمیرم برایت امام زمان
تمامی انسانیت غرق خواب
شب است و امید رسیدن به روز
به چشمان درد آشنایان سراب
بمیرم برایت امام زمان
ز شش سو شرارت زشش سو بلا
سکوت عدالت به بغضی غریب
تو را می زند داد مهدی بیا
بمیرم برایت امام زمان
زمام از کف با کفایت گذشت
جهان حسرت دیدن رویتان
بیا دردم از بی نهایت گذشت
بمیرم برایت امام زمان
کجا رفته مولای روزی به دوش
سکوت زمین پر زفریاد هاست
یکی نیست تا بشنود این خروش
بمیرم برایت امام زمان
چرا گفته ها را فلک می کنند
پناه و حریم کسان می درند
پس خلوتت هم سرک می کنند
بمیرم برایت اما زمان
..................................
....................................... خاکی
هر چه دیدم سیاه هر چه گفتم سپید رنگی بزن این پنجره ی رو به دیوار را.
نه عطر خوش هم آغوشی نه غرور سپید خاموشی.
ناله ای در دل این شبستان . گوش کن منم بغض نارس باید ها امید آخر شاید ها.
چشمانم باز ندیدم. پایم به راه نرفتم . شب بود و من بی چراغ . عطش شدم در یازده ام کردند . غرقه شدم ساحلم کشیدند .
کجاست دوزخ معشوق تا بسوزم ؟
تا جنون راهی نمانده.......یا تا رسیدن.......
نمی دانم . پرسیدم نمی دانستند .
اسمانی شدن بهانه بود . پرنده لایق قفس نیست.
به کجای این شب چشم دوخته ای . شب زده چه می جویی ؟ سحر مرد.ستاره رفت . کوچه کوچه بی رهگذر خانه خانه تنهایی ست .
در خویش مانده پرواز بهانه نیست حسرت نیست باور است .
عشق سراب عقده های نشکفته.....هزار هزار شعر نسروده .
با من بیا تا راهی نا کجا آباد شویم. در به در جاده های خیال . بیا که مانده ام از عبور .
عابر کوچه های بی رهگذر نشا نی نیست که نشانی نیست .
خاکی
یعنی کسی به یاد تو هست .
این یک لبخند وسلام
یعنی کسی از دیدار تو خوشحال است
این یک نگاه و سکوت
یعنی کسی حرفی برای گفتن دارد
این یک عبور بی هیچ گفتگو
یعنی فرصتی برای آشنایی که از دست رفت .
به سلام
به لبخند
به نگاه
به سکوت
به عبور عادت کرده ام .
قلبم را به طپش وا نمی دارد
دیگر نگاه ها به امید گفتگویی تازه
شعر بارانم نمی کنند.
تو نیز خواهی گذشت
بعد از سلامی و سکوتی
همیشه عبوری هست.
نخستین بار هنگامی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی، خود را فروتن نشان میداد.
دومین بار آن هنگام که در مقابل فلجها میلنگید.
سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت، آسان را برگزید.
چهارمین بار وقتی که مرتکب گناهی شد و به خویشتن تسلی داد که دیگران هم گناه میکنند.
پنجمین بار آنگاه که به علت ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زدو صبر را حمل بر قدرت و تواناییاش دانست.
ششمین باز زمانی که چهرهای زشت را تحقیر کرد در حالی که نمیدانست آن چهره یکی از نقابهای خویش است.
و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است.
شاید کسی را که با او خندیدهای فراموش کنی، اما هرگز کسی را که با او گریستهای از یاد نخواهی برد. " . جبران خلیلی جبران

دو خط موازى زاییـده شدند
پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید ، آن وقت دو خط موازى چشمشــان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند
خط اولى گفت : ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لــرزید. خط اولی ادامه داد : و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ ، من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ، یا خط کنار یک نردبان
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسند و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند
دو خط موازی لـرزیدند، به همدیگــر نگـاه کردند و خط دومی زد زیر گریـه
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد ، حتمأ یک راهی پیدا میشود
خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه
خط اولی گفت: نباید نا امید شد، ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم ، بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند
خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند ، از زیردر کلاس گذشتند و وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد
آنها از دشتها گذشتند
از صحراهای سوزان
از کوههای بلند
از دره های عمیق
از دریاها
از شهرهای شلوغ و سالها گذشت
آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند ، ریاضیدان به آنها گفت: این محال است!!! هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند، شما همه چیز را خراب میکنید
فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم! اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید و اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد
ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید، رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان! دنیا به هم میریزد و سیـارات از مدار خارج می شوند !کرات با هم تصادف میکنند و نظام دنیا از هم می پاشد !چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است
و بالآخره به کودکی رسیدند و کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید ، اما نه در دنیاى واقعیات، آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید
دو خط موازی او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند، اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت: آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند
خط اولی گفت: این بی معنی است
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟
خط اولی گفت:این که به هم برسیم
خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم! و آنها به راهشان ادامه دادند
روزی به یک دشت رسیدند ، یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد
خط اولی گفت : بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم
خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت... و آن دو وارد دشت شـدند ، روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد و آنها ؛ دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید
( خاکی )
نان حقیقت است . حقیقتی که نمی دانم با شکم های امروزی یا باورهای
_ چی بنویسم براش . توی یه هم چنین شبی ؟
_ خوب.......خوب.....
_ نگفتی....
خاکی

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:
'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'
'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
.'
یا :
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده !'
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...
The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....
This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟
و مشخص شد که ...
That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
پس:
ALWAYS be....
همیشه ....
POSITIVE!
مثبت فکر کنید !
And above all:
و بالاتر از اون
Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
Always think:
و هیشه باور داشته باشید :
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

تقدیم به همه ی انهایی که نمی دانند چقدر برایم عزیزند ......
پشت شیشه برفه و باد
حاجی میگه سه تا پسر
زشته بگیم برف رو بیاد
با جارو و خاک اندازی
یواش میگی برف رو بیاد
نمی شه باز دلت راضی
با اون دل پر از غمت
ناهاری بر پاست همیشه
بساط آش شلغمت *
قسمتی رو کم نکشه
یه غصه ی تازه میاد
سقف گاراژ نم نکشه
یه روز زیاد یه روزی کم
تا کی می خوای حرص بخوری
اینا روتو دلم می گم
یا که می ریم یا که میان
با مشت به دیوار می زنی
یعنی بگین اونا بیان
یه دور چایی تو دستته
میوه ها دست به دست می شن
بازم بگم یا بسه ته
هزار تا رنگ و تاب نبود
می بخشیدم که رک میگم
جنس دلا خراب نبود
وقتی گلاب ترش می کرد
دلم می گفت کاشکی مامان
یه کاسه بیشترش می کرد
........................................
| Design By : Night Skin |



