تبليغاتX
یک استکان چای




















یک استکان چای

•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ

"کوه "


 

 K.jpg

 

من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله ی کوه ...

      http://m2560000.persiangig.com/image/106331.JPG    ـ 


داری  هر لحظه از من     دور میشی

ازم  دل می کنی     مجبور میشی


 


تا مه    راه و   نپوشونده   نگام کن

اگه رو قله  سردت شد   صدام  کن

http://i1.tinypic.com/o6whg7.jpg


یه رنگ ِ مــُـرده از  رنگین کمونم..

من این پایین  نمیتونم  بمونم !


http://usera.imagecave.com/m2u118/rainbowInTtheSky.jpg


ـخودم گفتم که تلخه روزگارت!

من و بیرون بریز از کوله بارت


 


دلم می مُـرد و راه ِ بغض و سد کرد

به خاطر خودت دستاتو رد کرد


 


   منم اونکه تو رو داده به مهتاب !

کسی که روتو می پوشونه  تو خواب

http://i34.tinypic.com/53k2mv.jpg


 ـکسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست

می خوام یادم بره.. دست خودم نیست !


 


 

با چشم  ِ تر اگه تو مه بشینی

کسی شاید شبیه من ببینی..


 


تا مه   راه و   نپوشونده   نگام کن

اگه رو قله  سردت شد   صدام کن


 


یه رنگ ِ مــُـرده از  رنگین کمونم..

من این پایین  نمیتونم  بمونم. . .


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط مهدی| |

 

بگو
من وقت خالی دارم امروز
برای گوش کردن راز داری
بگو
من بهترین آرامش هستم
برای لحظه های بیقراری

اگر چه ذهن من درگیر کار است
ولی هر لحظه هر جایی بخواهی
سراپای وجودم انتظار است

کنارت می نشینم
دستها باز
ببین بازوی مشتاق سرت را
در آغوشم بیا هم صحبتی کن
رها کن
هجمه ی دور و برت را

بگو
امشب من وتو
ماه شب تاب
بگو
امشب من وتو
غصه ها خواب
بگو
 دنیای کوچک چشم تنگ است
بگو
با من بگو
این وقت تنگ است.

بلا خیز است دنیا نازنینم
هجوم گرگ های طرح آدم
سرودی سرد نامش زند گانی
و تکرار غم افزایی دمادم

زمستان زمین است و من و تو
هنوزم چشم در راه بهاریم
اگر چه هر دو مشغولیم اما
برای هم هنوزم وقت داریم

برای هم هنوزم وقت داریم
                                        مجید خاکی زاده ( خاکی )

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

 


نفسم مي گويد وقت رفتن دير است
زودتر بايد رفت
رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب
اين همه دوستي را چه كنم؟
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد...
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم
بعد از من
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط مهدی| |

" قصه ی تکراری من "


رخت نو می پوشم امشب

شانه می ارم به مویم

عطر می پاشم به جامه

می کشم دستی به رویم

اینه زیبا ترم کن

بر دلش شاید نشینم

بخت امشب یاوری کن

روی زیبایش ببینم

راه اما نی چنان دور

لیک امشب ناتمام است

وقت اما نی چنان دیر
لیک امشب بی شتاب است .


وقت دیدار است ای دل

نرم تر تا نشنود او

از صدای ضرب اهنگت

که در حال شتاب است


واژه با من هم دلی کن

حرف های ناب گویم

دست با من همرهی کن

راه در زلفش بجویم .

شانه امشب تاب اور

سر برو یت گر گذارد

لب مگو می سوزی امشب

گرکه کامی بر نیارد


راه را پیموده ام من

چون و چندش خاطرم نیست

پشت در هستم من اکنون

چشت در؟...من باورم نیست.

می زنم آهسته بر در

قلبم اما سخت محکم

باز هم تکرار تکرار

تر س می اید سراغم.

نیستی.....؟

در خاطرت هست

ساعت قول و قرارت ؟

امشب این ساعت همین جا

خود شنیدم از لبانت .

باز می کوبم به در باز

لیک محکم تر زپیشین

هیچ کس نگشایدم در

لحظه هایی وه چه سنگین .........

در دلم صد  " شاید " "اما "

در درونم جنگ بر پاست

اشتباهی امدم من ؟

نه قرار" اکنون " و " اینجاست ".

با که هستی و کجایی

من که بی تو "هیچ جایم "

مثل دیروز و پریروز

باز می گردی سرایم .

عذر این بارت چه باشد

"کار فوری "؟ " دیر کردن " ؟

خوب می دانی عزیزم

راه دل درگیر کردن .

ساز فردا را نوا کن

تا برقص آیم به سازت

باز می آیم به این در

پشت در بگذار بازم

                                       (مجید خاکی زاده )           خاکی


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 1:10 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

در امتداد روشن راه

در امتداد روشن این راه می روم

گاه از سر تلاطم بیگاه می روم

گرگ وجود برادر همه جا سایه می کند

مصرم. امید من .ازچاه می روم

اینجا بمانم آینه فردا به سر زنش

رویم نگاه کرده کشد آه می روم

فردا قرا رمن و افتاب خواهد بود

دیگر کفایتم نکند ماه می روم

از اخر حکایت این راه بی خبر

از حاصل نرفتنم اگاه می روم

دنبال خویش در این قیل و قالها

سوزن فتاده در انبار کاه می روم

نا خواه آمدم چه کنم دست من نبود

دست من است رفتنم و خواه می روم

ماندن به خواری و با ناکسان دریغ

کیشی پیاده دهد شاه ؟ می روم

گاهی توقفی به بازی شیطانکان اگر

لیکن به اشتیاق خدا گاه می روم

راهی به سوی توبه گشودست یار من

در امتداد روشن این راه می روم


آن جعبه ی جادو خالی است . روبروی دلهای پر باید نشست .

فرصت کم است و حرفهای نگفته. کارهای نکرده راههای نرفته

راز های نگشوده و جاهای ندیده بسیار.

دست دلم را بگیر . با هم راهی می شویم .

تو برای من کفایت می کنی . توشه راهم .هم کلامم . همراهم.

با من بمان که این احتیاج نیست . عادت هم نیست .

این باور من است ......

                                                     خاکی


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

اقا جون باز جمعه اومد تو نيومدي

هميشه تو ذهنم اينه كه اقا جون پس كي مياي

از اول هفته به عشق جمعه روز شماري ميكنم

تا وقتي كه يادم مياد اسم تو رو صدا مي كنم

از بچگي تا به حالا فقط ميگم آقام اقام

ميشه يه گوشه چشمي به من حقير كني

دلم ميخواد منم يكي از يارات باشم

ولي چه خيال باطلي ما كه عددي نيستيم

روزاي جمعه بر خلاف حرفاي بعضيا روز دلتنگي نيست روز رسيدن به معبوده اگه روحت رو صيغل بدي حتما مي بينيتش

يادم مياد هر وقت مي خواستيم از خونه در بيام مادرم ميگفت يادت نره بگي

خدايا فرج آقامونو برسون - نزديك مسجد مهديه هم كه شدي يادت نره بگي

اسلام عليك يا اباصالح المهدي (عج)

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط حمید| |

امروز پیش خودم باز به این موضوع تکراری فکر میکردم

که چرا وقتی که  کسی از پیشمون میره یادش میوفتیم

چرا تا وقتی که هست قدرشو نمی دونیم

چرا وقتی دور میشن تازه میفهمیم چقدر جاشون خالیه

تو همین حال و هوا بودم که یاد این شعر افتادم  گفتم برای شما

هم بنویسم

:

 

 

با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق

که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا

نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود

مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم

من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر

و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است

وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر

من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز

تاب دوری مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد

نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست

شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید

معجزاتی بکند، حال من خوب شود

بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت

کارهایی دارم، ناتمامند هنوز

من گمان میکردم،

نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد

من حلالیت بسیار، که باید طلبم

من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل

باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب

راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام

قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست

می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟

او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست

و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز

بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای

دم در منتظرم، زودتر راه بیفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسید

پیکر سردم، بر جای گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خیره به دیوار، بماند

دست من از لبه تخت، به پایین افتاد

قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز

دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت

گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید

خبر رفتن من را، به عزیزانم داد

وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام

یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود

شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند

جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست

او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روی پتو میبارید

گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،

فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس

یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید

راستی هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمی دست برادر را،

احساس نمی کردم هیچ

باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند

یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی

سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک این موهبت خالق پاک

چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

اشک در چشم، کبابی خوردند

قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت

دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد

راستی هم که برادر خوب است

گر چه دیر است، ولی فهمیدم

که عزیز است برادر، اگر از دست برود

و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند

دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید

اجرتان پیش خدا

عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود

متن خوبی که حکایت می کرد

که من خوب عزیز

ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب

دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ

روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم

ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز

که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم

رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا

آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم

همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان

همه آنهایی که نمی دانستم،

عشق من در دلشان ناپیداست

واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود

از نجابت هایم، از همه خوبیهام

و به خانم ها گفت: اندکی آهسته

تا که مجلس بشود سنگین تر

سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:

" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"

راستی این همه اقوام و رفیق

من خجل از همه شان

من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم

من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم

همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین

من نشستم به کنار همه شان

وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند

حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،

که پس از رفتن من ساخته اند

از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات

روح منم غلغلکش می آمد

گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،

یاد این جمله رفیقان آورد

یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم

دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،

که نیامد یادش

حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق

دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور

دیگر بودست

اندکی عرفانی و کمی روحانی

و بشارت دادم که سفر نزدیک است

شانس آوردم من، مجلس ختم من است

روح را خاصیت خنده، نبود

یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم

هفته قبل به او، راز دلم را گفتم

و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است

یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن

که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من

گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد

و ثوابی که نیامد بر ما

یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد

اندکی سردم شد

آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد

آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم

اشک در چشم، عزادار و غمین

چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم

تا بیاید، که طلب بستانم

و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز

آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند

گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی

و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند

آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،

فرصتی میخواهم

خبر آورد مرا، میشود برگردی

مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت

نوبت بعد تو را خواهم برد

روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند

اگر این جمع مرا میخواهند

فرصتی هست مرا، میشود برگردم

من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند

باعث این همه غم خواهم شد

روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز

زنده خواهم شد باز

واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم

خبری تازه رسیده ست مرا

گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز

خواهرم جیغ کشید و غش کرد

و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت

یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن

اگر او زنده هنوز است، که باید برویم

اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم

مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده

رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم

عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم

کار ما شادی مرحومان است

نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟

آه یادم آمد

صله مرحومان!!!

واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب

صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،

همه بر لب خشکید

ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟

تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟

چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن

زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست

زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز

ناله ای زد روحم

و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:

چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟

چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟

به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه

کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند

چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن

و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن

اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،


تو را می خواهمت، ای دوست

جوابم بشنو ای دنیا

نمی خواهم تو را بی دوست

خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |


خسته ام . دست از نوشتن می کشم . چشمانم را بر هم می گذارم . صدای رویا که آن طرف با مهیار درس کار می کند در فضای اتاق پیچیده است.
به خودم . به امروز. به آدمهایی که دیدم فکر می کنم.
چقدر فرصت دارم برای زندگی..........
برچسب تجربه را بر روی اشتباهاتم می زنم تا ذهنم در براورد حجم خطاهایم بماند ان وقت زنگ خطر باور هایم دیر تر به صدا در می آید
اما حالا ...اینجا دور از بسیاری از آدم هایی که بی دعوت نقش ارزیاب را در زندگیم داشتند. با چشمانی بسته ......خسته ...... با خودم روبرو می کنم.
به لحظه هایی که برای خوب بودن و خوب زیستن تلاش نکرده ام حسرت می خورم. بهانه های زندگی لب به بهانه می گشایند ........
می دانم هیچ چیز نمی تواند حقیقت من را از من پنهان کند. من با خودم روبرو شده ام و می دانم نمی توانم به خودم دروغ بگویم .
سی و هفت سال در پرده رودر بایستی و مصلحت ماندن . در سکوت اعتراض کردن . انتظار کشیدن................
راستی پدرم هم در خلوت اعتراض می کرد . نمی دانم شاید پدرش هم.....
سی و هفت سال تلاش صادقانه برای همزیستی با خیلی از ان چیز هایی که نمی پسندیدم من را در برابر زشتیها و زشت خواهی ها عادت بخشیده.
می دانم تکرار عادت می دهد و حتی اعتیاد و من به تکرار شنیدن و دیدن آنچه نمی پسندیدم عادت کرده ام .
نمونه اش همین فشار بر دکمه  رادیو که بعد از زدن استارت به ماشین اولین کار هر روز صبح من است.
نمونه اش ورق زدن روزنامه ها. نمونه اش گوش دادن به حرفهای تکراری آدمک هایی که هر روز جسارت پیدا می کنند وقتم را به گفتن حرفهای بی ارزششان بگیرند......
کی جسارت پیدا می کنم تا بگویم : این صحبت شما برای من جالب نیست
( هر چند تازگی ها یاد گرفته ام فقط به بهانه ای از این صحنه ها بگریزم ) .
چشمانم سنگین شده . صدای گنگ رویا در گوشم هست. راستی چه چیزی واجب تر از صداقت برای یاد دادن به مهیار هست.........


علم برتر است . علم به آنچه صلاح من است برای خوب زیستن .
دانستن اینکه فرصت زیستن کوتاه تر از این است که با نادانان سپری شود.
گاهی تنهایی نعمتی است که در وانفسای انسانیت غنیمت است.
اما نه ..در این برهوت شعور وعشق و هنر می توان چشمان مشتاقی رایافت که به دنبال آشنایی می گردند.
باید گشت . باید دید . باید به گفتگو نشست.هر چند باور دارم دلهای اشنا بی هیچ گفتگو و نشست و نگاهی به هم می رسند.

اگر پایم رمق داشت . اگر چشمانم یاری می کرد.............
عجب نفس گیر شده است این بالا و پایین زندگی....
قصه یک لقمه نان است یا..........باید رفت و دوید این قانون زندگی است .
صدای رویا رادیگر نمی شنوم اما مطمینم هنوز دارد درس هایی که شاید روزی بدرد مهیار بخورد را با او مرور می کند.
خیالم راحت است. او می داند من چه چیزی را می خواهم به مهیار بیاموزم....او من را می شناسد.......
من به او اعتماد دارم .
اعتماد بالاترین مرحله عشق است .
خسته ام اما باید فکر هایم را نقاشی کنم.
                                                                  خاکی

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

عاشقی یعنی یه نظر

بعد سلام می بخشیدم صفحه ی کاغذم تره

                                  چشام همیشه از دلم چند قدمی جلو تره

سرزنشش نمی کنم دو ساله موقع اذان

                                  ندیده هیچ کبوتری از روی گنبد بپره

جدت ببخشدم ولی از همه ی زیارتا

                                  زیارت قبر شما یه جورایی عزیزتره

یه سال تمام غما رو روی دلت جمع می کنی

                         چشات به گنبد می خوره دل میشه مثل شاپره

میگن به خاک سر نزارین میگن ضریح بوس نکنید

                          بهش زیاد سخت نگیرید از عاشقی بی خبره

میگن غریبه اید ما که هر دفعه اونجا اومدیم

                          از ازدحام جمعیت جامون فقط جلو دره

شیعه یعنی عاشقی و عاشقی یعنی یه نظر

                          همون جلوی کفش کنی از همه جا عزیزتره

الان که خاطرم میاد چه حالی داشتم می بینم

                          عشق جوانی همیشه یک سر و گردنی سره

                  مجید خاکی زاده ( خاکی )

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

I think you....

At nights,that the sun dies
and during the day that the moon does so
I think of you
In rainy mornings,that senses are born,and in snowy evenings that emotions are forzen
I think of you
In gloomy afternoons,that hopes end
and at stormy midnights
I think of you
At the top of the short summits and high wall
In short springs and long autumns
In blind alleys and endless streets
In morning and afternoons and evenings
at nights and midnights,on fridays and Mondays and thursdays
During the days and ways
So always and everyday
I think of you
I think of you because
I love you

I LOVE YOU

 

شب هنگام که خورشید می میرد

و در طول روز که ماه نیز میمیرد

به تو فکر میکنم

در صبح های بارانی که احساسات متولد می شوند

و در شب های برفی که احساسات یخ می زنند

به تو فکر میکنم

در بعد از ظهر های غم انگیز که امیدها پایان می یابند

و در نیمه شبهای طوفانی

به تو فکر میکنم

 

بر فراز قله های کوتاه و دیوارهای بلند

در بهارهای کوتاه و پاییزهای بلند

در کوچه های بن بست و خیابان های بی پایان

صبح و بعد از ظهر و شام

شبها و نیمه شبها ، جمعه ها ، دوشنبه ها و پنجشنبه ها

در طول روز و همه وقت

همیشه و همه روز

به تو فکر میکنم

به تو فکر میکنم زیرا

دوستت دارم

I think of you

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط مهدی| |

                                   طبیب عشق

 

چه ملامت ار سلامت گذرم ز کوی یارم

                                  که دوای درد خود را ز طبیب عشق دارم

بگشای در خدا را که حریف هر شبم من

                                    برسان ز باده جامی که گره فتاده کارم

اگر از قضا نگارم ز نشانیم بپرسد

                                      من بی نشان چه گویم که غریب این دیارم

چه کنم به کوی جانان بجز از بلا نباشد

                                      به کدام سو گریزم که رهی دگر ندارم

بنشین دمی که شعرم ز رخت ترانه گوید

                                      بنواز تا بر آید به صدا شکسته تارم

ز خزان انتظارم به بهار وعده دادی

                                      چه کنم که پای جانم نکشیده تا بهارم

بنمای لطف و امشب ز رخت حجاب بر کش

                                     که ز حد گذشت صبرم که ز کف بشد قرارم


                        همه جور یار خاکی به خدا که عین لطف است

                        اگرم کشد به سویش و گرم کشد به دارم

                    
                                مجید خاکی زاده ( خاکی )

           
               

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

آقا مجيد يادي از قديم كرد منم هوس كردم جا پاي ايشون بزارم از قديم بنويسم اونم به لحجه ناب همدوني

دم صبح بود سوز ميامد كلم هشتم لب شيشه خيلي سرد بود لرز رفت ميان جانم .سريدم زير كرسي اخ جان چه مزه داره گرماي منقل و لحاف كرسي. يه دفه ا سيزان صدا آمد تا كي ماخواي بخوابي لنگ ظوره وخي نن ندارم . هم سناي تو الان همه كاراشانم كردن گنه بي اصول تكان بده خودته صداي ننم بود نيمي شد وخنيزم پريدم ا ترسم شلوارمه چواشه پام كردم دويدم رفتم مطبخ ننم بنده خدا داشت اش كاچي ميپخت .گفتم باز مه برم نن بسانم مگه مه گنا كردم، گفت په نه مخواي مه برم يا خورات خلاصه مطلب اي كاره گردم بود وا كرختي رفتم سر صف شاتر اسمايل يه سيگار چسبانده بود سر لبشو

كلشه تكان ميدادو نونه ره ميچسباند ميان تندور. نوبتوم كه شد گفت چندتا مي خواي روله گفتم شيشتا گفت زود بگير مردومه ماتل نكن. از اي چيزا كه بزگريم كاراي خانه همش وا مه بود . يادش بخير او قديما چه روزايي داشتيم چرچره يخ ميزد نيمي شد آب بياريم مي رفتيم خانه همسادا اه قنات آب ميوديم.

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط حمید| |

سلام

افتخار داديد من هم يه جرعه چايي با شما عزيزان بنوشم.

اميدوارم هميشه چاييتون داغ باشه و براه..... انشالله

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط حمید| |

بازم امشب دله م هواته کرده همدان

یاد کوه و باغا و کوچاته کرده همدان

میان مردمیکه با خودشانم غریبن

یاد او مردم با صفاته کرده همدان

ماخام ا ننم بگم بغض گلوم نمیله

میان سینه ی تنگم جاته کرده همدان

نگو هرت کوکه اونجا تو می دانی م اونم

که غمت کنج دلم بیاته کرده همدان

هر کی ا اونجا گذر کرده به هر کی رسیده

تعریف مردای با حیاته کرده همدان

کوه الوند که هشته خدا تنگ بغلت

در منا تکمیل خوبیاته کرده همدان

اینجا که عشقا همه رنگ هوس داره خاکی

هوس شیرین و فرهاداته کرده همدان

داره از جلوی چشمام رژه میره . سرمای استخوان سوز . بارش نم نم باران . هوای دلگیر غروب . بعد از دو دور خیابان بوعلی رو بالا پایین کردن. اول عباس آباد . مردم منتظر تاکسی. یه کم بالاتر روبروی بانک ملی دم در بغالی ....دبه های شیرشیره............

روزهای خوب نوجوانی و جوانی . بزرگترین گناهمان سیگار کشیدن یواشکی در پس کوچه های شکریه ....ترس اینکه آشنایی نبیند........
ساز زدنهای یواشکی........................
شعر های نصفه نیمه. روزهای زوج تمرین بسکتبال............
مدرسه جهاد ...نواب صفوی......دبیرستان امام ..................
ترس از عاشقی ترس از آبرو بود ...................................
شب شب نشینی ....ساده ساده .لودگی به بهای یک لبخند.......
درس سیاست . بسیار ساده با چاشنی ضرب المثل های نه چندان مودبانه
ا یری ها یری یرشه بشش داد................................
م طبل نادری گردم خورده...................................

اینها را نگفتم که بگویم دلتنگم . اینها را ورق می زنم تا بدانم که هستم و از کجایم .
من به اینها افتخار می کنم.اینها باور هایی است که امروز برای زندگی فردا به من خط می دهد.
زندگی در جریان است . ما خوشبخت ترین مسافران این راهیم .
ما خوشبختیم چون فرصت داریم خوب باشیم.
ما خوشبختیم چون فرصت داریم محبت کنیم.
ما خوشبختیم چون فرصت داریم در کنار دیگران باشیم .
ما همه چیز داریم ........
زبانی برای سلام
دستی برای بخشش
پایی برای عبور
چشمی برای نگاه
ما می توانیم برای هم باشیم.

اگر وقتی که خشم ما را وا می دارد شیشه ماشین را برای یک فحش آب دار پایین می کشیم بیاد بیاوریم ما از یک خانواده ایم.
وقتی صف نانوایی را دور می زنیم.
وقتی نوبت تاکسی دیگری را می گیریم.
وقت غیبت ....وقت تهمت..وقت دروغ
ما خوشبختیم وخوشبخت تر می شویم اگر یاد بگیریم در کنار هم با انصاف و عشق زندگی کنیم.
                                                            خاکی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

صدای شکستن

مرا به چشم غریبه

به چشم فراری

به چشم دیگری دیدند .

صدای شکستن من را

شنیده.....

نشنیدند.

گمان که من خوشم اینجا

زمان ناخوشی هاشان.

به طعنه : جای شما خالی است و........

خندیدند.

صدای زنگ........

خداکند........

ولی نه.........

اشتباهی بود .

گذشت سالها و

                             حالی زما نپرسیدند                              

                                 خاکی

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 8:7 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

قسمت دوم مثنوی....................

 

تو علی بودی و صحرایی شدی

همزبان با چاه تنهایی شدی

فاتح خیبر تو پشت خم شده

چهره ات از اشک حسرت نم شده

ذوالفقارت تکیه گاهت شد علی

اشک مهمان نگاهت شد علی

شب رو پس کوچه ها نالان شدی

در فراق عشق بی سامان شدی

تو علی بودی شکستی من کی ام

مرغ پر بشکسته ی  دریا ییم

ساحلم دور است وبالم ناتوان

زیر پا دریا وبالا اسمان

ساحل امن سبک باران کجاست ؟

پس عصای موسی عمران کجاست ؟

صاحب امروز شمشیرت چه شد ؟

ای کمان عاشقی تیرت چه شد ؟

داغ دامنگیر شد مهدی کجاست ؟

زندگی دلگیر شد مهدی کجاست ؟

عالمی در حسرت دیدار اوست

جان ما قربان خاک پای دوست

رشته ی امید را غایت چه شد ؟

آخرین فرزند زهرایت چه شد ؟

مرهم زخم پر و بالم چه شد ؟

آشنا با غربت حالم چه شد ؟

هر طرف رو می کنم در بسته است

عشق ره را اشتباهی رفته است

رنگ دنیا دل فریبی می کند

سینه با قران غریبی می کند

چشم با نامحرمان مانوس شد

شمع از پروانه ها مایوس شد

پای دلها بندی زنجیر شد

وقت فهم شیعه بودن دیر شد

بر ترازو اعتمادی نیست نیست

یا علی پایان این اغاز چیست ؟

نفس هر دم می دهد جولان علی

زلف بیرون می نهد شیطان علی

شهر مان آلوده بستر می شود

از زمان کوفه بدتر می شود

کیست اینجا اشنای درد عشق ؟

نیست اینجا جان مولا مرد عشق

یا علی نان یتیمانت چه شد ؟

عاشق جان بسته پیمانت چه شد ؟

یا علی خوبان یکا یک سوختند

دست در دامان ساقی دو ختند

یا علی ما مانده ایم و بی کسی

لحظه لحظه حسرت و دل واپسی

پس کجا شد ساقی پیمانه ها ؟

شمع بزم امشب پروانه ها ؟

مستی مینای عشق یار کو  ؟

آنکه بگشاید گره از کار کو؟

باغبان دشت ایمانی چه شد ؟

بهترین تفسیر قرانی چه شد ؟

شیعیانت را نظر کن سوختند

چشم بر درگاه مهدی دوختند

دوست داران تو بر در می زنند

هر شب جمعه به تو سر می زنند

............................................

...............................................

..........................................

واژه کم دارم برای گفتگو ؟

یا علی امشب جوابم را بگو ......................

                                                          خاکی

 


 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

راز خانه

تقدیم به مادرم شاعر بزرگ زندگی

یا علی چششمم زماتم تر شده

حالم امشب باز هم بدتر شده

یا علی اندوه بر در می زند

دست ماتم باز بر سر می زند

یادم از یادش حکایت می کند

چشمم از داغش شکایت می کند

یا علی من عشق را گم کرده ام

بر لب دریا تیمم کرده ام

در فراق لاله ها پر پر شدم

بر غروب عشق یاد آور شدم

یا علی پهلوی زهرایم شکست

چاه پای درد دلهایم نشست

یا علی خیبر برویم بسته شد

چشم یعقوبم از این ره خسته شد

یا علی زهرای من هم خاک شد

از غم و درد و ملالت پاک شد

دیده مهمان داری دل می کند

اشک خاک یار را گل می کند

آخرین پروانه هم بر شمع زد

خط اندوهی میان جمع زد

یا علی با غصه تنها مانده ام

خوبها رفتند من جا مانده ام

یا علی امید ها بر آب شد

صبرم از هجران مادر تاب شد

در فراقش عشق زاری می کند

چشم هایم بی قراری می کند

یا علی – مهدی سلامت – عشق مرد

بهترین الاله ها را باد برد

یا علی هم قامت او لاله نیست

خانه بی رویش علی جان خانه نیست

مادرم آیینه احساس بود

مادرم از جنس خوب یاس بود

خوب ماندن را به من او یاد داد

گر چه خود رفتست یادش یاد باد

مادرم درمانگر تب دار بود

مرهم دردم خودش بیمار بود

یک شب از دلواپسی خوابی نکرد

با همه اندوه بی تابی نکرد

درد از دوران بغایت می کشید

درد از رویش خجالت می کشید

آنکه عمری بار غم ها را کشید

با وضو صبح سحر گاهی پرید

عشق را از روی ماهش دیده ام

من خدا را در نمازش دیده ام

حیف شد او رفت و من جا مانده ام

با خیال و اشک تنها مانده ام

مادرم هم صحبت افلاک شد

چشم بر در عاقبت بر خاک شد

در فراقش آه بی بنیان شدم

او زدنیارفت من بی جان شدم

یا علی امشب کمیل است و دعا

دیده و اشک و من و آه و خدا

خانه آرامست و تاریک و صبور

بین من با عرش خطی جنس نور

خط به خط اقرار بر دلواپسی

آیه آیه شکوه ها از بی کسی

یا علی محتاج بر " ارحم "شدم

زیر بار غصه هایم خم شدم
.......................................................

........................................................

...........................................

پنجاه بیت دیگر مانده . نه هزار هزار بیت نگفته . درد دل ............

13 آبان روز پرواز اوست . برای گریه رفتن او بهانه است علت ماندن من است.....

                                                     خاکی

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

سلام

سلامی به گرمی یک چای داغ تو روزهای سرد پاییزی

 به تمامی دوستان و صاحب قلمان یک استکان چای

 

نبودنم را به هیچ دلیلی نمی توان توجیه کرد

اما بعد از قبولی تو کنکور ارشد تازه فهمیدم درس خوندن یعنی چی !

(همین جا لازمه یه توصیه به کسانی که قصد دارند تو  مقطع کارشناسی ارشد درس بخونن داشته باشم و اون این که بدونید این جا باید روزی متوسط 10 ساعت درس خوند !)

 

اما با همه این حرفها

 

قصد دارم به نوبه خودم حداقل در هفته چند چای داغ پر رنگ برای شما عزیزان توی فنجوناتون بریزم هر چند که می دونم جای چایی های گوارای مجید جان را نخواهد گرفت.

 

امیدوارم که مورد قبول طبع شما دوستان عزیز قرار بگیره

 

 

 

 

 

روزگارا که چنین سخت به من میگیری

 

با خبر باش که پژمردن من اسان نیست

 

                      گر چه دلگیرتر از دیروزم                    

 

گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند

 

دل خوشیم کم نیست

 

 زندگی خواهم کرد

 

 

فصل جدایی!

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط احمد عطارد| |

گلبرگ ها

هزار سال هم اگر بگذرد تو با مایی

                                 هزار بار هم اگر بگذری همیشه اینجایی

برای گفتن هر بیت عاشقانه ی شعر

                               همیشه اول از همه ی وا ژه ها تو می آیی

.....................................................................................       


بعد از تو کسی سراغ من را نگرفت

                                         جز غم که رفیق جان تنهایم شد
بی هیچ وداعی آرزوهایم رفت

                                        اشک همد م تنهایی شبها یم شد  

..........................................................................................

گریه دوا نمی کند درد فراق روی تو

                                        شانه بهانه می کند شام  سیاه  موی  تو

همچو کبوتر حرم سینه ی داغ دیده ام

                                     هر طرفی که می روم می کشدم به سوی تو 

.........................................................................................

سر پر مهر تو هر شب سر بالینم بود
                                           نفس گرم تو ام ما یه ی تسکینم بود

عالم ار صنع خدا بود ولی صورت تو

                                           نقشی از روی خدا را که نمی بینم بود

.......................................................................................

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

آبان ماه "  مادرم "  است.

گذشته نیمی از پاییز

دو روزی کم

گرفته باز مثل پار یا پیرال

گلو را غم .

چنین روزی تو از سجاده کوچیدی

به سمت کوچه باغ مرگ پیچیدی .

و من.......

هنوزم منتظر

شاید به بن بست قدیمی باز برگردی .

پاییز – آبان ماه – سیزده آبان.....

آبان ماه مادرم است . این را در تقویم یک استکان چای می نویسم  تا

دوستانی که در این درد با من هم دردند به کوچه باغ خاطرات خوب

گذشته سر ی بزنند و دوستا نی که مادرانشان هنوز در کنارشانند

وقتی از کنار دست نوشته هایم می گدرند در دلشان به این حقیقت برسند

که زندگی را باید با آنهایی که دوست شان داریم تقسیم کنیم . همین الان.

چیزهای زیبایی کنار ماست که آنقدر نزدیکند که به چشممان نمی آیند.
آنقدر خوبند که محبت شان عادت شده . بودنشان تکرار هر روزگی.

سخت نگیرید . بعضی حرف ها را باید گفت . نوشت . نقاشی کرد ......

چه می دانم سرود.... اما الان . همین الان باید گفت . فردا دیر است .

حیا بهانه است. کار دارم بد باوریست. خودش می داند نا باوریست .

آنقدر ساده است . آنقدر پیش پا افتاده است ........

نگوییم : سلام خوبی ......

بگوییم : سلام تو خوبترینی. تو همه چیز منی تو.......

فرصت کم است . کار همیشه هست . گرفتاری ساخته ذهن زندگی زده

ماست . گلایه بیماری دل است . دلتنگی محصول سکوت است.

این ماه ماه مادر است .

فرصتی تا عادت کنیم به دور برمان. به آدم های دور و برمان بهتر نگاه

کنیم.

در کوچه می پیچد صدای پای آرامی

که بعد از چند گامی تکیه بر دیوار می گیرد.

گاه گاهی می نشیند در کناری

تا نفس آرام گیرد وآنگهی...

در کوچه می پیچد صدای پای ارامی.

رهگذاران می شناسند این صدای آشنا را

سلامش می کنند . احوال می پرسند.

ساک او را کودک همسایه می گیرد.

روزهای روضه را از بهر دارد او

بپرسیدش یکایک باز می گوید.

جانمازش را گمانم مسجد مهدیه بشناسد.

همین دیروز در ختمش شنیدم من

صدای گریه ی گل دسته هایش را.

دعای ندبه صبح جمعه بی رویش

دریغا سرد و بی روح است.

و این بیغوله دیگر اشیان ارزو ها نیست.

بی تو می کوچم از این بی عشق وادی

نازنینم لیک

هر کجایی می روم .....

در کوچه می پیچد صدای پای آرامی.

                                                                خاکی

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |


Design By : Night Skin