یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
زندگی چون کودکی تنهاست: زندگی زیباست: خسته کردم من صبوری را به پای آرزو سر بریدم لحظه هایم را به جای آرزو تا نگردم غرقه ی طوفان دنیا داده ام کشتی دل را به دست ناخدای آرزو عشق اما کی توان دارد که همراهم شود بسکه پیمودم زمین را زیر پای آرزو گویی امشب آشنایی باز می خواند مرا از پس دروازه های نا کجای آرزو مانده تا امید باید رفت رفت می رسد از پشت فرداها صدای آرزو با نگاهی تازه رنگ نا امیدی پاک شد تا دلم چون در درخشد از جلای آرزو روزگاری قصه ی ما هم به آخر می رسد تا ابد باقی ست اما ماجرای آرزو مقصدم دور است و پایم در گل دل واپسی کرده ام قول و قرارم را فدای آرزو ........... و یک صبح شاید سرد و بارانی یا یک عصر تب دار تابستانی بر روی دستان کسانی که دوستمان داشته اند یا در گیرودار قوم و خویشی پا پیش گذاشته اند سنگینی جسممان به سمت ناکجا آباد تنگ خاک سفر خواهد کرد. بی هیچ شمارگانی از آرزو هایی که اکنون قصه های ناتمامی را مانند که نیم نوشته در کنار مانده اند وسعت آنها به چشم نخواهد آمد درست مثل دور نمای آن . کسی آنها را قاب نخواهد گرفت . کسی برای آن کف نخوهد زد. ما با آنها زیستیم اما خدا کند آنها با ما نمی رند. کاشکی آرزو هایمان طعم جاودانگی بدهد نه بوی فنا...... خاکی غم دنیا روی دوش ام بود به ابروم خم نیومد جاده بی انتهاست می دانم مرگ هم سهم ماست! می دانم قسمت چشمهای بارانی گریه بی صداست می دانم مادرم با نگاه خود می گفت: زندگی همش اشتباست! می دانم می سپارمت عزیزم به آینه! آینه بی ریاست می دانم ما همیشه به جرم نکرده! می سوزیم زندگی بی وفاست! می دانم نمی دانم شغل شما چیست اما آنهایی که مثل من شبکاری را تجربه کرده اند می دانند حس خاصی که صبح داری چیست . یک احساس غریب . یک غم شیرین که جسم کوبیده ات را می کشاند ......... این شعر سالها پیش در یکی از همان شبها متولد شده است........ در حسرت یک چشم بر هم نهادنم دستم به نبض مرد ضعیفی شکسته سر در انتظار روشنی روز ماندنم در انتظار صبح که چون جسم نیمه جان با دیده ای نشسته به خون همچنان دلم خود را به صد بهانه رسانم به منزلم . آری بخواب زمین زندگی هوا کاینجا فریب دست نوازشگر غرور بر صورت پف کرده ی من آب می زند اینجا به پاس زندگی مرد گونه ام اری بخواب که فردا میان شهر آغاز زندگی تازه ی زمین هر آنچه دوش کشیدم فراموش می کند. و آشوب رفت و آمد ماشین زندگی آوای شب زده خاموش می کند . آری بخواب زمین زندگی هوا چشمان خود بروی من و مثل من ببند. " ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم " آری به طرز فکر من و مثل من بخند . خود را میان شب زده ها بخش کرده ام. هر چند با جسم نیمه جان دارو میان غم زده ها پخش کرده ام. اما زمن مپرس فردا که می روم در را کسی بروی خسته ی من باز می کند.؟ ایا برای گشودن قفل دلم کسی حرفی زقصه ام آغاز می کند ؟ از من مپرس که با این تن ضعیف با سینه ای به وسعت دریا چه می کنم؟ وقتی که مملوم از شوق گفتگو بی همزبان نشسته و تنها چه می کنم؟ ........................................ .................................... ........................................ یا رب مرا ببخش که شب بود و خستگی گر شکوه نامه نوشتم بهانه بود بر سینه غربت و غم تازیانه زد این هم ززخم دل ما نشانه بود. تا حالا دقت کردید ؟ این روزها زندگی چه بی رنگ بو شده و یاس و نومیدی چه فراوان و دیگر هیچ كس را با حوصله و با صبر نمبینیم... شكی نیست كه همگان بر لبه تیز پرتگاهی بنام ...... قدم میزنیم و كی نوبت سقوط ما است الله و اعلم.. سلام مهربانم این را برای تو می نویسم ............ برای تو که می دانم بعد از روزی ملال اورکه با آدم کوتوله های کاغذی گذرانده ای خسته به خانه آمده ای . دلت پر از حرفهای نگفته ای است که می خواستی در طول روز فریاد کنی . حرفهایی که وقار و شخصیتت سدی شد تا فرو بکشی. این را برای تو می نویسم ............ برای تو که از نگاههای شماتت بار آدم کوتوله هایی که روی چهار پایه ی مقام ثروت یا گستاخی از بالا به تو می نگرند تا درست زیستی ات را به سخره بگیرند دل تنگی..... برای تو که از حضور سایه های بی سر که تو را در لحظه های اندیشه تعقیب می کنند تا اتش حسادت و نادانیشان را با زدن برچسب فرونشانند خسته ای. برای تو که از گفتگو با ماسک های روی صورت ها ..... برای تو که از نشستن پای حرفهای وقت کش آکنده از تعصب و غیبت و گناه آشفته ای..... این را برای تو می نویسم....... این درد ها کهنه است . این زخم ها را تاریخ ورق به ورق به نمایش گذاشته است. این دردها جانکاه است. این دردها مرگ آور است. اما چه می توان کرد. می خواهی بر علیه همه بدی ها قیام کنیم. همه ی ماسک ها را بکنیم. آدم کوتوله ها را له کنیم. سایه های بی سر را شلاق آفتاب بزنیم.لبهای پوچ گو را بدوزیم. چشم های بد بین را ببندیم. دستهای نا محرم را قلم بزنیم.........تا " دنیای بی بدی " بسازیم. می خواهی انقلاب سبز بکنیم....... ماسکها را رنگ کنیم. آدم کوتوله ها را بغل کنیم. سایه های بی سر را به سلام و نور زینت کنیم. لبهای پوچ گو را غزل بیاموزیم. چشم های بد بین را عینک احساس بزنیم. دستهای نا محرم را قلم بدهیم. دنیا یمان را رنگ کنیم تا کمی راه رفتن در آن راحت تر باشد. می خواهی سکوت کنیم.......... هر جا زشتی بود چشم ببندیم. در در خلوت هایمان با ساز وشعر و آرزو مهمانی بدهیم.از شر زشتی ها در گوشه ی زیبای تنهایی دعای فرج بخوانیم.می خواهی..... می خواهی زندگی کنیم........... یاد بگیریم خوب باشیم حتی اگر نگاههای تعجب آور آدم کوتوله های کاغذی همه جا همراهمان بود . می خواهی از دیدن حقارتشان دلتنگ نشویم . با آنها زندگی کنیم و شبها در خلوتمان برایشان دل بسوزانیم و دعا کنیم. می خواهی هنوز مهربان باشیم............ می دانم سخت است دلتنگی نکنیم از حضور یاس آور سایه های بی سر به امیدی که خورشید هست. اما مهربانم باید خودمان هم مراقب باشیم. باید مراقب باشیم قد ما هم شور نرود . سایه بی سر نشویم. باید تمرین کنیم همدیگر را باور کنیم نه تحمل . خوب ماندن سخت تر از خوب شدن است . نکند روزی آدم کوتوله ها به در خویش ماندنمان بخندند. خاکی غم و اندوه اگر هم روزی غزل به امید تو طی کردم خزان انتظارم را بهار من بهاری کن بیاری کن بهارم را به کویت آنچنان گشتم که گم کردم ره کویم نشان بی نشانی ها نشانم ده نشانم را ندارد امن و آسایش دل آشفته چون مویت قرار من قراری ده قرار بی قرارم را سکوت بغض را بشنو به چشمانم جوابی ده صدای بی صدای من صدای بی صدایم را بگو ایینه بی رویش چه دیدم دل پریشان شد گواه من گواهی ده گواه بی گواهم را اگر چه خاک کوی او مسیحا دم بود لیکن زخاکش خاکیا خاکی نیفشانیده خاکم را خاکی در پاییز از پایز سرودن غم شیرینی است. از تو به توشکوه کردن است پاییز جان . پاییز مهربان . هدیه تو تنهای است در سرهای فر ورفته در گریبان که بی توجه از کنار هم می گذرند فرصتم می دهی خویش را در خویش زمزمه کنم پاییز جان . پاییز مهربان . من در انتظار تو بودم که تو بهار شعرهای منی . غروبت رنگ آرامش است . صدای برگهایت زیر پای عابران موسیقی احساس های شاعرانه من است . بارانت لمس رطوبت باور های آب خورده ای است که مرا فرصتی می دهد در حضور همه ی عابر های سر در گریبان برده آرامش احساس های شاعرانه ام را گریه کنم خانه خاطرات ما قصه پاییز خزون که از راه می رسه هوا رو هم سرد می کنه سیبه درخته تو حیاط موقع چیدنش میشه با یه تیکه طناب خوب مو رو رو دیوار می برم منم کشیدم به خودت دلواپسی موروثیه یادم میاد تمرینامون روزای فرد هفته بود آخ بمیرم با انتظار بیدار شدی و خوابیدی تو گیرودارتنهایی خرید دور سرمایی خیالمون که تخت میشه بخاری بر پا می کنیم پاییز که از راه برسه تا چشم بذاری طی شده نامه ی ابول به دختر قالیباف این نامه با ادبیات زیبای همدانی است که اولین بار از علیرضا خاکی زاده شنیدم از دور به او سلام میکنم سلام گولوم تو منه نمی شناسی. اسمو م ابولفضله خانه ابول صدام موکونن م ا دور ایسواته گرفتم . یادته سر فشاری بند قیجیلت قرتیت . او زنا که بشت خندیدن خیلی بشوم بد آمد . خواستم با شرابه ی دسم بزنم میان ملاجشان که یکی ا م بخورن یکی ا زمین اما دره ی نگفتوم بود به او دختره آسیه نره گفتم تو برو به چشمای قیچ ننت بخند حلوا خور حرام لقمه. به خاک آدایم وقتی با او چشمات که مثه تشله بلوره میمانه پایدی بشم وندیک دلمه اشکستی . خدامه دراوردی . پاک دس و موکونه . بری ایز گم کردن گفتم : ننه سه تا ا کفترامه گربه برده مصبه م در اودی . م همو ابولم که زیر قلیلنی سه تا سنگک مخوردم صوبا یه دسی نون مخورم وخمیزم سر پا . خیلی خلقم تنگه .سه روزه به کفترام دان ندادم نشانیته آخرش دادم ننم . شناختت . گفت اگه دسگیران نداشته باشه او خودت حرف می زنی . هی ای قول او قول می شی .یا نون قوزه زیر دانه عشق یعنی شی .. دامو لام میگه ابول درا برو اجباری ا سرت درا . م میدانم چته . همشان برام شدن حکیم م سواد ندارم . ای کاغذه دادم بچه ی آدایم برات نوشته . هشتم میان پوت اشغالتان سر الشگوه . اگه جوابمه ندی سر بنیس میرم منتظر کاغذتم .................چلت ابول سلام عیدتان مبارک بابا کجایید ؟ رسیدن بخیر ؟ دل تنگتون بودیم . این یه استکان چایی رو هر روز می ریختیم می موند تا یخ می کرد . می پرسیدیم کجا تشریف دارن ؟ می گن یه توکه پا رفتن آسمون . بر می گردن. چه خبره هر روز هر روز آسمون ؟ گفتن : رفتن بال بخرن . پرسیدیم چرا اینقدر طول کشید ؟ گفتن روزای اول معامله شون نشد خیلی چونه زدن تا آخرش جور شد. مبارک باشه . به شادی بپوشید . راستی کارت گارانتی یک ساله داره ؟ من که هر سال می خرم دو روزه می گیره این ور اون ور زندگی خراب می شه . بخاطر سهل انگاری مشتری باشه جزؤ گارانتی نیست . دوباره موند تا رمضون بعد . بعضی ها خوش به حالشونه . یه رمضون یه جفت بال می خرن یه عمر باهاش می پرن . من که اوضام خرابه در خونه خدا که سهله . ارتشم برم نیرو هوایی رام نمی دن . می گن بهت میاد مال نیرو زمینی باشی خلاصه رسیدن بخیر. از امروز که دیگه به امید خدا با همیم ؟ یه استکان چای دور هم می زنیم . چند تا بد قول داشتیم . همین جا مچ شونو بگیرم. مژده قرار بود عکس بزنه در و دیوار. این یه استکان چایی رو تو یه حال و هوای دیگه بنوشیم ؟؟؟؟؟؟ احمد و مهدی قرار بود گاه گاهی هم شده یه استکان چای بریزن بدن دست مردم ؟؟؟؟؟؟؟؟ باز مهدی که سر وسامونی به این چای خونه میده . دستش درد نکنه . از هادی خواسته بودم یه جوری جمع و جور کنه چند تا استکان چای با آدم حسابیا . بزرگترا . اهل قلم بخوریم که عذر خواست . غیبت نباشه . بین خودمون صدنفر بمونه تازگیا زیاد آفتابی نمی شه . نمی دونم چایی شو کجا می نوشه . سراغ ما که میاد حول حولکی چایی رو هورت می کشه می ره . میگن یه قرارداد با زندگی بسته سنگین . چند تا دوست خوب داریم که راه دور چایی می زنن مثل پانیز ( البته اون فکر کنم کاپوچینو رو ترجیح می ده ) . آقا مهدی از سوید ( من عاشق آدمایی هستم که هزار سالم دور باشن همونند که هستن ). نادر از نروژ ( میگه هر روز یه استکان چایی رو می زنم ولی بین خودمون باشه خالی می بنده چاییش دست نخورده است ) و خیلی ها در ایران . هاشمی از اصفهان . حمید آقا اخوی گرام از همدان ( خیلی مخلصیم ) . ثوابی از ارومیه . تهران و....... این شعر هم تقدیم همه ی مجرد های عزیزی که حرف تو سرشون نمی ره ( اصلا منظورم مهدی و هادی و احمد و امین و امیر و حامد و... نیست ) چون مجرد مانده ام دنبال یک تاج سرم من نمی دانم چرا امروز می خارد تنم کو رفیقی دلبری زیبا رخی سیمین عذار تا نوازد دم به دم با لنگه کفشش بر سرم خسته گشتم از سکوت خوب تنهایی خویش زین سبب در آرزوی جیغ های همسرم تا چشم من گاه گاهی طعم زهر مار را انتظار حرف شکر گونه ی مادر زنم تا کسی از در رسد بیچاره سازد بنده را روز و شب گردیده ام چشمی و مفتون بر درم از جوانی مزدوج احوال پرسیدم شبی گفت خواهی پرده ی اسرار عشقم بر درم کاش تنها رفت و روبی بود و ظرف و مطبخی خانمم فرموده زین پس بنده فرزند آورم ماه اول چون عسل بودش برایم لیک حال چیز دیگر را تداعی می کند در خاطرم قبل از این خاکی مرا دلدادگی بودش شعار گشته اکنون این شعارم من خرم ای من خرم خوش باشید - خاکی
پائیز آمد .. بدون آنکه حتی لحظه ای درنگ نماید ...کمی دقت کنیم صدایش را از میان قدمهای کودکان در کوچه و خیابان میشنویم...کمی دقت کنیم بویش را از قطرات نمناک باران ،استشمام خواهیم کرد...کمی حساس باشیم یقینا رد پایش را بر روی قلبمان نیز خواهیم دید..آری پائیز فصل هزار رنگ از راه رسید مرا ببین غریب چهل سال روبروی آیینه خیال خودم رابه جای خود نشان دادم تقصیر من نبود . تقصیر پدرم هم نبود . تقصیر......... کاش دستم را زندگی نبسته بود تا ببینی چگونه بر کاغذ می رقصد. کاش روزی زمین پایم را به هر سم نمی کشید تا ببینی چگونه بر باور آسمان گام خواهم زد ز دور برای خاطره ها دستی تکان دادم زمین نخواست سهم دلم را به آسمان دادم نشد به مرگ بگویم کمی در نگ کند به قد چند نفس به زندگی امان دادم............................... نمی دانم تو می آیی ولی جانا کجا وکی نمی دانم به دستت حلقه ی زر یا که جام می نمی دانم بهاران گر چه رفتی بی خبر اما نمی دانم گمانم باز گردی تا خزان یا دی نمی دانم چنان مشغول یادت بوده ام گر باز پرسیم چسان در دوریت شبهای من شد طی نمی دانم ز ضعف جسم چون نای و نوای بی نوایی ها دگر فرقی میان خویشتن با نی نمی دانم سمر قند و بخا را را که حافظ داده بر خالی کجای ملک را بخشم فشن یا ری نمی دانم دل خاکی به هر سویی روی چون سایه می آید نمی دانم مرا تاکی کشی در پی نمی دانم خاکی ساقی نامه اگر هر شب مثال دوش باشد چه دیداری شبی راز و نیازی چه مهمان عزیز چاره سازی هوای سجده بارانی و تر بود مرا تا صبح قرانی به سر بود یکایک درد گفتم او دوا کرد سپس با درد عشقش آشنا کرد زلطفش گفت و من مدهوش گشتم نقاب از چهره زد بی هوش گشتم خمار آلوده را ساقی کرو کرد ز کوثر جرعه ای در سا غرم کرد ز راه لطف کامم داد دیشب به باغ توبه راهم داد دیشب ................................. من بیچاره و دیدار رویت من اواره و راهی به کویت بهشتت را نمی خواهم چو هستی مرا مقصود از هستی تو هستی علی بود و شب و سوز دعایی چه مهمانی خوب و باصفایی کمیل از ذکر مولا گشته مدهوش علی یا رب کنان او مست و بیهوش ................................... ................................... خدایا تا کی آیا باز شامی دهد ساقی به این مخمور جامی بیا امشب چو هر شب ناله سر کن بیا خاکی دلت را باخبر کن که بی تابی نشاید در ره دوست شراب وصل امشب در خم اوست خاکی امروز روز جهانی صلح است . این روز را به تمام بچه هایی که پدرانشان را در جنگ از دست داده اند تبریک می گویم. بانگ بر می خیزد از خاور زمین فریاد جنگ است جنگ سینه ام را می فشارد بغض این بیهودگی ها تنگ کودکان در خاک بوی خون شرار آتش است و تحمیل آن است یا که این افسوس این پایان آدم هاست . صحبتی غیر است اما حرص سرزمین این هم بهایش کودکی بی جان که اینجا با خیال راحت اینده می گویی قصه را وارونه می گویند تا باور کنی این بهتر است یا ان و انقدر از زبان بسته ی تاریخ می گویند تا باور کنی این لاجرم را نیستش پایان و یادت می رود اخر بپرسی پاسخ صد ساله را این کودک یک ساله باید داد ؟ بمیرانید گمان شاید که می مانید به بوی مرگ مهمانی دهید فردا کسی را می توانی یافت تا وارونه گوید قصه ی امروز دنیا را و اما عشق....... بنای عشق بر بنیان درد است هر آن کس ماند اندر راه مرد است بیا ای درد من عاشق ترینم برای جان سپردن بهترینم وضو با اشک و شبنم کرده ام من بنا را بر تب و غم کرده ام من برای بودن اینجا ناگزیرم من از درد تو درمان می پذیرم بیا ای سینه پر خون شو غمین باش بیا میراث مولا را امین باش به شمشیر علی سوگند خوردیم بپای عشق جان دادیم مردیم خدایا بر دلم صد موج خون زن اساس بودنم را بر جنون زن مرا همسلک مولا لا فتی کن مرا با صبر زینب آشنا کن ............................... امشب وقتش نیست ........... امشب شب علی است . او خودش گفتنی ها را با خدا گفته است . زیبا ترین شعر هستی . اصل عشق بازی .من چه بگویم .بگذار امشب علی بگوید . او رمز را می داند........ تو کریم تراز آنی که از نظر دور بداری پرورده ی خود را یا دور کنی بسوی خود کشیده ی خود را یا آواره کنی مامن داده ی خود را یا به بلا بسپاری کسی را که سر پرستی کردی و مهر کردی.....نه چنین گمانی به تو نیست و از فضلت چنین خبری به ما نرسیده است. و جمع کنی میان من واهل بلایت و جدایم کنی از دوستان و اولیایت گو که معبود من و سید و مو لایم شکیبا شوم بر عذابت اما چگونه شکیب آرم بر جداییت ..... امشب شب جدایی انسان از تفسیر انسانیت است . گم شده ای که سالهاست به اسما مختلف آنسانها به دنبالش می گردند. راستی هنوز حاکمی که بر دست زیاده خواه برادر آتش بگذارد هست؟ دردم یکی دو تا نیست.......امشب باید با خودم باشم...یا علی
ساده وغمناک!،
اشک سردی همچون مروارید
میدود در جام چشمانش،
میچکد بر خاک،
سادگی در چهره اش پیداست!
گاه یک لبخند
میدمد در اسمان گونه هایش گرم،
می شکوفد در بنا گوشش
غنچه آزرم.
گاه ابر تیره اندوه
بر جبینش میگشد دامن
سر فرو می اورد نا شاد،
چون نهاهی نرمو نازک تن
در گذار باد
ساده و مغموم،
چون غزالی در کنار چشمه ای،در خلوت جنگل
مانده از دیدار جفت گمشده محروم
دیده اش از انتظاری جاودان لبریز
در بهاری سرد
مرغ زیبایی نشسته شادمان بر شاخه اندوه
سادگی افتاده همچون شبنمی از دیده مهتاب
در سکون حیرتی خاموش
بر عقیق بوته اعجاب
زندگی چون کودکی تنهاست:
ساده وغمناک،
زندگی زیباست

گذشت من یک دریا بود بخشش کم نیومد
تحمل که مرامم شد. گرفتاری به نامم شد
توی این دنیای آشفته خدا شکرت کلامم شد
صبور بودم یک کوه پر غرور بودم
توی تاریکی و ظلمت یک روزنه پر از نور بودم
اگر دل را به کسی بستم دلم را هدیه کردم
بدی دیدم بخشیدم به بدبینی نه پیوستم
من از دنیا نترسیدم به عقده وغصه خندیدم
چرا که آخر راه را همیشه در کنارم دیدم ...

شب از ره رسیده و من مست مست خواب
پژواک ناله ره خواب می زند.
هر چند امشب به تعداد تخت ها
( قسمت هایی از شعر زخمه – مجید خاکی زاده – خاکی )

هر چه مبینیم خشونت نفرت ناامیدی ظلم و حق كشی و نابرابری است!
خدایا بجای صبر بر این جماعت ستم دیده حقشان را بستان.آمین
مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات
از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست ؛ خدا هست ...
او همانی ست که در تارترین لحظه شب
راه نورانی امید نشانم می داد ...
ماه من! غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی ، بودن اندوه است
این همه غصه و غم
این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه!
میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر !
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری ست پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند که خدا هست
خدا هست ...
و چرا غصه چرا ؟!
فصل سوم مثنوی
حرف تویه حرف میاد یهو هنوز پاهات درد میکنه؟
دردسری داره حاجی با نایلونه پشته شیشه
ایستادی رو تراس میگی یواش نیفتی پسرم
دله صاحب مردیه ما مرغ عزا عروسیه
تا برسم تویه خونه دلت هزارجا رفته بود
آخرشم رفتی و باز اونکه می خواستی ندیدی
خدا کنه زنده باشن دختر خاله پسر دایی
بساط شب چلمونو یلدایی بر پا می کنیم
سرما خبر دار می کنه نوبت ماه دی شده
پامتوچید . گیج شدم. رفتم خانه ننم گفت : چته ابول گیجی سرت با..بازی
در میان شره اس . خامجی میگه : ابول شبا میان خواب مث چلا با
دوشکته یا شام زیادی خوردی. بسا الاه بگو برو بخواب . او شدی می
خاکی
دو سه باری شکایت کردم بابا این که گارانتی داره . گفتند خرابی که
عشق را در پائیز باید شناخت ، جان را در همین فصل باید نثار کرد ، شاید عقل را نیز در همین فصل می بایست به حراج گذاشت...پائیز فصل قلب است ، فصل عشق است ، فصل جوانی است ....م
دفتر زندگانیتان پر از رنگ های پرشور عشق
چه فرق می کند مقصر کیست . چه فرق می کند ؟
من روزهایم را در مسلخ زندگی به پای نیازها ریختم . دنیای انتخاب هایم را زنجیر های باید های زندگی احاطه کرده بودند .
زنگ استراحت این زندانی تنفسی در حیاط کوچک شعر بود و موسیقی .
چه شعری . در طاقچه ماندو چه سازی در پستو خاک گرفت . حالا چشم باز می کنم من مانده ام و هزار کاشکی .روزهای ارزان فروشم را به هیچ بهایی بازم نمی دهند .
این تجربه . این تجربه گران خرید کی به کارم خواهد آمد نمی دانم. نمی خواهم خودم را به امید هدیه او به پسرم فریب بدهم .
این تجربه . این تجربه که برای خودم هم سهمی کنار بگذارم امروز در میان این همه دستهای دراز شده فقط مرا به انزوا می کشاند.
بگذارید از کنارتان بگذرم. بی صدا . آبی پشت سرم نریزید . دستی برایم تکان ندهید . شما را به خدا می سپارم از شرفکر های نادرست و خودم رانیز از دست
راههای نا ثواب........
هر چه گفتند بعد از من باور نکنید که هیچ کس آنقدر به من نزدیک نبود تا زمزمه هایم را بشنود .
پرسیدند بگویید کوچید . کجا ؟ به سمتی جایی بهتر . شما غربت می گوییدش و او دیار بی آشنایی.
آشنایی یعنی وابستگی . یعنی نیاز . نیاز کاذب . احساس تنهایی جمعی .
رفتن یعنی امید به خویش رسیدن . شیرینی تنها یی با باور هایت بدون آنکه کسی ناگاه به در بزند سراغ دنیا را از تو بگیرد .
خدا بال را به پرندگان افسرده نمی بخشد. رفتن انزوا نیست ........
باور کن من افسرده نیستم. پرم از حرفهای تا زه وقتی تنهایم......
............................
برایم درد غربت نوش باشد
تاریخ – وارونه
به مادرانی که هنوز در انتظار فرزندان مفقود الاثر شان هستند .
به............
فدای یک سر مویت
.............................
می خواستم تمام پنجاه بیت را برایتان بنویسم ...دستم یاری نکرد . امشب نه
امیری که شبانه و ناشناس کوچه گردی کند و یتیم نوازی و....
| Design By : Night Skin |



