یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
غم پرستی پیشه ما نیست که به پیش باز پاییز برویم اما دنیای پر بلای ما همه فصلش زیباست. رنگ زرد پاییز بر چهره دفتر شعرم نشسته است بی آنکه بخواهم . دلداده ی تنهایی لبریز از حرفهای مگو یک گوشه از کتاب دلم را گشودم طرح تو بود در لباس حریر سپید لبخندی بر لب آرام از کنارم می گذشتی لب گشودم از روزهای بی تو گلایه کنم زبان در التهاب زیبا پرستی دل به لکنت افتاد. لحظه لحظه سکوت بود و تماشا . نفس نفس عطر وجودت را برای روزهای بی تویی در سینه پنهان کردم که می دانم فردا همان روز مباداست اما گلایه ای نیست . خاطرت برای پاییز شاعر کفایت می کند گل همیشه بهار من. به انتظارت عادت نه عشق می ورزم که چه بهتر از لحظه لحظه التهاب دیدار در روزهای دور دور در شبهای تنهای تنها. زمین تنهاست آسمان تنهاست من و خیال تو .شپاسگذارم که در خلوتم من از تنهایی از بی تویی از رها شدن بی هیچ می ترسم........ ایام بهار از پس هم رفت و خزان شد گویی که طبیعت زپی مرگ روان شد در ماتم هر برگ که بر خاک فتادست اشکم به رخ از دیده ی غمدیده روان شد بلبل به فغان آمده زین گردش ایام کز خاک بر آمد گل و در خاک نهان شد تا مرغ مهاجر به سفر رفته از این باغ دیدی که گلستان زغمش جامه دران شد؟ ابروی کمان تو چو عشاق بدیدند بس قامت سرو از غم تو همچو کمان شد خاکی چو گذارش به سر کوی تو افتاد در سینه ی او هر چه نهان بود عیان شد خاکی لاله از فرق سر خورشید دامن گیر شد وز غم هجران مولا روز وشب دلگیر شد تا فلک قد بر کشیده آبی فیروزه ای اسمان هم از نگه کردن به دنیا سیر شد از پریشانی زمغرب می کشد سر آفتاب همچو عشاق دگر از قصه بی تدبیر شد از زمان غسل مسجد با سر خون علی قصه ی هنگام وصلت مردن عالم گیر شد گر چه فرزند بشر ما را زداغ عشق کشت ریسمان این گنه بر گردن تقدیر شد دیده ی بی سوی دلها روی ایمان را ندید وقت فهم پایه ی هستی دریغا دیر شد امشب از اوراق دفتر تا سحر خون می چکد زانکه با مژگان خاکی این غزل تحریر شد در کوچه ها صدای پایی آرام سکوت شبها را می شکند. کسی پا ورچین دلتنگی می کند . از او خبری نیست .شبها گذشته است . از او خبری نیست . نمی خواهد باور کند . - یعنی او دیگر نخواهد آمد . و سالهاست دنیا شبهای بدون او را به انتظار گذرانده است . در انتطار مردی برای نجات انسان وانسانیت . خاکی در امتداد روشن راه در امتداد روشن این راه می روم گاه از سر تلاطم بیگاه می روم گرگ وجود برادر همه جا سایه می کند مصرم. امید من .ازچاه می روم اینجا بمانم آینه فردا به سر زنش رویم نگاه کرده کشد آه می روم فردا قرا رمن و افتاب خواهد بود دیگر کفایتم نکند ماه می روم از اخر حکایت این راه بی خبر از حاصل نرفتنم اگاه می روم دنبال خویش در این قیل و قالها سوزن فتاده در انبار کاه می روم نا خواه آمدم چه کنم دست من نبود دست من است رفتنم و خواه می روم ماندن به خواری و با ناکسان دریغ کیشی پیاده دهد شاه ؟ می روم گاهی توقفی به بازی شیطانکان اگر لیکن به اشتیاق خدا گاه می روم راهی به سوی توبه گشودست یار من در امتداد روشن این راه می روم فرصت کم است و حرفهای نگفته. کارهای نکرده راههای نرفته راز های نگشوده و جاهای ندیده بسیار. دست دلم را بگیر . با هم راهی می شویم . تو برای من کفایت می کنی . توشه راهم .هم کلامم . همراهم. با من بمان که این احتیاج نیست . عادت هم نیست . این باور من است ...... خاکی اشک توی چشماش جمع شد . آقآ اجازه ما بابا نداریم . نمی دونم توی این شبهای قشنگ عشق و راز یاد بچه های یتیم می افتید . با خودم میگم چقدر تنهایی به جنگ این دنیا رفتن سخته . شاید آخر ادعای یک بچه وقتی کم میاره این باشه که بابام رو میارم سرت . نمی دونم یه بچه بدون پدر راه های سخت زندگیش رو چطوری طی می کنه ؟ برای بی مادری که دیگه نمی شه دوایی پیدا کرد . بیایید دعا کنیم خدا سایه پدر و مادرا رو از سر هیچ بچه ای کم نکنه . فرقی نمی کنه اون بچه یک ساله باشه یا پنجاه ساله. واسه پدر مادرای سفر کرده مون هم یک فاتحه هدیه ارزشمندی است . یه شب یواشکی میرم ماه ر و میدزدم از خدا ستاره ها رو می چینم یکی یکی و بی صدا . هر جایی از زمین اگه یه تیکه از بهشت باشه وجب وجب جمع می کنم تا دیگه جایی نباشه فقط ماله بی در دامون پس یتیما مون چی میشن بچه های بی فردامون ماه مال شبهای شما که رنگ و بویی نداره ستاره ها مهمونتون که شادی مهمون بیاره بهشت اگه بهشت با شه لایق حضرت شماست آخه حساب یتیما از همه آدمها جداست. خاکی میگه دراز به دراز افتادی جلوی تلویزیون که چی ؟ همراهی چه چه بلبل نبود حد اقل صوت کلاغی می خواد بی هیچ دلیلی نمی شه شاعری مصیبتی غصه ای داغی می خواد یاری که کور و کچله شعر داره زلف کمند چشمای زاغی می خواد شاعری تو دوره ی هاگیر واگیر زهره ی شیر مغز الاغی می خواد خاکی رو ول کردی تو غربت . بده شاعرم آدمه سراغی می خواد سرا پا غرق دردم بی دوایی به عهد خوبرویان بی وفایی شب است و من غریب و راه دشوار عجب نی گر نبردم راه جایی تنم بند است و دل صیاد و من صید چسان از خویشتن یابم رهایی مرا حالیست با هجرت به از وصل خوشم امشب بیایی یا نیایی ز کویم ناله و از محفلت چنگ ز هر منزل برون اید نوایی به اشک دیده ام بر صفحه ی رخ سرودم شعری از هجرت کجایی ؟ خموشی پیشه کن خاکی که امشب ز کوی دوست می آید صدایی خاکی بجای صفحه ای کاغذ گزیدند هر از گاهی مثال طفلکی خرد خطی بر روی کاغذ می کشیدند . قلم در رنگ قرمز صفحه خون شد . خطی از خشمشان بر صفحه بر جاست وگر طرحی به رنگ نیلگون شد حدیث چشم ما وآب دریاست. و درد اور همین بس طرح بازان سیاهی را فرا تر دوست دارند هر از گاهی مورب گوشه ی طرح نواری تیره بر جا می گذارند. نوشتند مرگ و بر چوبی کشیدند هر از گاهی به پا شد هوی و هایی به هر اسمی که شد مقصد یکی بود رسد از این نمد شاید کلاهی . گهی قرآن شدیم و نیزه کردند که تا چشم شعوری را بپوشیم که فردا در رگ غیرت بجوشیم . نمی دانند ما از جنس خاکیم هزاران رنگ هم بر ما بپاشند همیشه تا ابد ما پاک پاکیم. و هر خطی که باشد ما بپاییم شما و رنگهاتان در افول ید ولی ما صفحه ای دایم به جاییم خاکی تو گذشتی و گذشت...... پس چرا صبح دم پنجره بی تابی کرد یا که شب وقت عبور تو از آن کوچه ی تنگ از صدای تپشش خواب مهتاب پرید . شاپرک غنچه به غنچه خبر ما را برد قبل از آنی که بفهمیم به هم دل دادیم همه ی باغ خبر دار شدند . من نگفتم و سکوت مثل دیوار که هایل شده بین من و باغ یا که شب هایل بین تو و چشمان پر از خواهش من مثل هر چیز که از جنس بد فاصله است بین ما فاصله شد. من نشستم به تما شای دو تا عقربه آویز به دیوار اتاق دور تا دور غزل در دلم طعم گس خاطره ها زندگی حیف که هم قافیه ی عشق نبود _ هیچ تقصیر دل خسته نبود باز دلتنگی کرد _ هیچ تقصیر لب بسته نبود باز بی تابی کرد چه بگویم که تو باور بکنی ؟ تو چه باشی چه نباشی دوستت خواهم داشت بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی . " من از همه زخم های زمین به مرهم عشق شما می گذرم تا هر کجا بخواهید . بگذار در هیاهوی زندگی نشنوند صدای شاپرک های دعایی از تمام لحظه های ملال آور زندگی برایم ثانیه های با تو بودن بس است. امشب تو دلیل خوب پرواز منی مستی و نشاط و شور وآواز منی عشق انزوای عقل درمحتا طا نه ترین لحظه های اندیشیدن نیست. عشق حضور سبز یک نیاز است که برای لمس ان باید پرده عقل را کنار بزنی . عشق مقدس ترین راه رسیدن به اصالت است . پشت این خنده شیرین به خدا غم دارم جنتی کردم اگر از شکر خنده جهان گر من آموختمت همچو شرر خنده کنی هر شب ای دوست اگر تا به سحر بیدارم شکر کز نعمت عشقت من مسکین غریب می عشقی به گل خلقت آدم زده اند فاش کن سر درون خاکی و در پرده مگو خاکی بخواهید امتحانم کنید . بگویید از چه بگذرم تا به شما برسم.؟ بگویید از چه چشم ببندم تا شما را ببینم؟ من عاشقم و کارم این است تا برای آنچه شما می خواهید به تکاپو بیفتم . به من بگویید. من عاشق آمدنم . به من بگویید کی کجا چگونه ؟ هر راه بپویی هم اندر خم اویی دانی که شباویز چه می گفت به حق حق تا کی به یکی جرعه ناچیز شوی مست بر درگه دلبر سخن از چون و چرا نیست ای گم شده در وادی حیرانی و تشویش در مدرسه عشق کسی گشته سر افراز دوش ار چه سلامت ره میخانه گرفتم قصه می گوید دست غربت ساز مرا باور کن بغض در بغض از این از خویشتن ها دور دلم می گیرد از بن بست من از ماندن هراسانم من از " من " می گریزم هجوم شعر می آید سکوت نخواهم کرد . یک جا نخواهم ماند . هنوز نفسی برای رفتن هست . دلم می گیرد از بن بست. بگو من دوستت دارم خاکی من از آن کوچه ی بی رونق عشق نه صدای کف کفش زنکی بر دل سنگ و نه بر دیوارش اول اسم من و دخترکی . ای که از کوچه ی معشوقه ما می گذری " برسانش ز من غمزده پیغام و بگو عشق یخ نیست که در عوج عطش آب شود . عشق پر نیست که با باد هوس کوچ کند . عشق شب نیست که با خواب خوشی سر گردد . عشق یعنی من و تو با امید عشق آغاز عبور است به سمتی روشن باور وسوسه آمیز امید در زمینی پر از احساس دروغ سادگی در دل رنگ ................... نمی خواهم و نمی توانم تو را با حرف های سردم از راهی که نا خواسته باید بروی باز دارم. کودک کوچک نیامده ام گوشه گوشه همه پر از شادی ست از تفنن برای سرگرمی چهره های هزار رنگ زنان اشکهای مردم این شهر عشق اینجا کمی خطردارد کودک کوچک نیامده ام
کوچه پس کوچه ها به دنبال غریب آشنایش می گردد .
- نه
- یعنی شب شهر بی شب نواز
- اری
- دنیا نمی ماند . بی او. نه دنیا نمی ماند
آن جعبه ی جادو خالی است . روبروی دلهای پر باید نشست .
کی گفته که هر چی که هست
میگم چکار به کار من داری .
میگه بابا پاشو یه چیزی بنویس شعری متنی
میگم چی بنویسم . نوشتن حس میخواد فضا می خواد .
میگه این همه درد واسه چند خط شکوه نامه بس نیست .
میگم بسه مرثیه مردم خودشون دل دارن دار العزا.
میگه این همه نعمت الهی واسه چند بیت مناجاتنامه بس نیست.
میگم بعضی خونه ها در زدنش با دست خالی زشته.
میگه این همه رنگ . پا شو نقاشی کن
میگم دوره عینک دودی .تو ادم های عشق سیاه و سپید ....نقاشی .
میگه این همه راه و بی راه پاشو ......جلو بیفت.
میگم من خودم گمم راه کدومه...بی راه کدومه.
میگه بمونی باختی .
میگم برم سوختم.
میگه سوختن بهتر از باختنه
میگم....... نه حق با اون بود سکوت کردک.
ببخشید . می دونم جای این شعر اینجا و الان نیست اما یه جوری باید بگم دل ما هم دله. دندون گیر شیطان نیست اما هوا یی............................
شاعری هم حال و دماغی می خواد ساز و شراب گوشه ی باغی می خواد
خوشم امشب بیایی یا نیایی
قلم در دست آنها بود و ما را
و گاهی صفحه ای تاریخ گشتیم
نمی دانند ما بودیم و هستیم
و هر طرحی که باشد ما صبوریم
دل اگر بندی زلف تو نبود
تو گذشتی و گذشت
- کاشکی اول این قصه پریزاد نداشت

نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم .
گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم .
گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد .
اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم
و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .
پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد.
پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم
و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد .
آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه
سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم
و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی.
د.ر سکوت باور هایم را زیر لب مرور می کنم :
را که هر روز سقف آسمان را نگاه می دارد "
نمی دانم اگر عشق نبود حاصل جمع اضطراب ها و تنهایی ها غربت ها و نا آشنایی ها چه می کرد با دلم .
در کوجه خلوت دلت راهم ده ای آنکه به سر عشق هم راز منی
عشق شروع تسلسل گونه احسا سا ت نیست .
عشق اغازی نیست که برای پا یا نش د لواپس لحظه ها باشیم .
عشق چکا مه ی حسرت های عقده شده و عقده های حسرت بار نیست.
عشق بیراه ه گردی نا کجا آباد مقصدی نیست
عشق عین رسیدن است.
به تو سوگند تو را در دو جهان کم دارم
دوزخی در دل پر غصه و ماتم دارم
خویش برشعله تودیده ی پر نم دارم
هوس دیدن روی تو به یک دم دارم
درد و بیخوابی وتب را همه با هم دارم
من هم این ارثیه از حضرت آدم دارم
به تو سو گند تو را دردو جهان کم دارم
هر چه دوست دارید بخواهید . چه چیز شیرین تر از سختی است که برای آنکه دوستش داری بکشی .
بخواهید. چرا من در این شتاب جماعت عاشق جا بمانم . مگر عشق چیزی بجز این کششی است که رنجش شیرین سختیش نشاط آور و غمش روح نواز است.
بگویید از چه لب بدوزم تا شما را تکرار کنم؟
وشما معشوقید باید به خواستن امتحانم کنید.
شیرینی من لحظه خواستن شماست و شیرینی شما تماشای لحظه ها ی تلاش من است . بگذارید هر روز هزلر بار هر دو طعم شیرین عشق را بچشیم.
بگو کدام لحظه را دوست دارید از خودم بگیرم هدیه اتان کنم؟
سحر خوب است ؟ شیرین ترین لحظه خواب ؟
ظهر چطور ؟ در داغ ترین زمان دنبا برای کار و زندگی؟
شب ؟ در خسته ترین لحظه ها ی زندگی وقتی تمام وجود را رخوت فرا می گیرد ؟
راستی بگویید چگونه دوست دارید خدمت برسم ؟
دست وروی شسته با زیباترین لباس ؟ عطرپاشیده ؟
با سری به نشانه احترام فرو افتاده ؟ به نشانه ادب ایستاده ؟
هیچ چیز نمی خواهم فقط بگذارید در خیالم عاشقتان باشم . بی هیچ هیاهویی.
قول می دهم هیچ نشان راست یا دروغی از عشقتان را بر پیشانی نزنم.
قسم می خرم فخر این عشق را هیچ کجا نفروشم.
ماه رمضان آمد و هنگام لقا شد
عشقی است که معشوقه خدا شد
باد سحر از دوست مرا کرده خبر دار
برخیز میاسا که نه هنگام درنگ است
جام می و زلف وی و مقصود بچنگ است
ای خفته ی دیرینه به پا خیز که تنگ است
حیف است که از کف برود فرصت دیدار
آیینه صفت پاک تر از آب وضو باش
از جنس هم اویی بیا و هم از او باش
در میکده اندر طلب خم و سبو باش
گر خوش طلبی یار نبینی دگر اغیار
ای تشنه دیدار تو را گر عطشی هست
لب بند و شکیب آر که ساقی کندت مست
باید که گذشت از خود و دل بست
عشاق نبینند به جز مرحمت یار
بانگی که بر آمد سر افطار ز کویش
یعنی ز پس پرده برون امده رویش
مقصود همان جاست خم طره مویش
اورده صبا پیک وصال از بر دلدار
افسوس به یک چشم زدن وصل سر آمد
و آوای فراق تو ز هر سینه بر آمد
کو مست تر از پیش ز میخانه در آمد
سر را چه بها گر نکشد زلف تو بر دار
خاکی سخن عشق نشاید به زبان برد
وین گوهر مقصود بر بی خبران برد
صبح سحری شحنه مرا جامه دران برد
بگذاشته ام جان خود اندر سر این کار
خاکی
لبخند های زورکی فروشندگان سلام های از روی عادت همکاران . عبور بدون
احساس عابران از کنارم......
چگونه می شود این همه انسان در کنار هم زیر یک چتر زندگی کنند ولی از یکدیگر هیچ ندانند.
دنیای کوچکی است اما در همین دهکده جهانی امروزی ها کودکان گرسنه می میرند . آدمک ها بروی آدمک ها تفنگ می کشند . باور ها را روی سر نیزه می زنند.
تاوان کدام گناهمان است این غربت نشینی .
از بهشت رانده شدیم . این را اکنون با تمام وجود حس می کنم.
و در این غربت و دوری خواهیم ماند تا روزی که باور نکنیم همسایه امان به اندازه خودمان اهمیت دارد.
تا روزی که یاد بگیریم ببخشیم بیاموزیم محبت کنیم و.....
برای درد کسی غیر از خودمان گریه کنیم.
در دل خسته ی ساز
از تهی سر شارم
پرده در پرده غروری که شکست
نشنیدم که کسی بشنود احساسم را
که تو را می خواند
و سکوتم را نیز
که بجز نارس فریاد نبود
دریغ
نشنیدم که کسی بشنود احساسم را
خاکی
از این طرحی که اکنون هست
دروغ چشم ها در چشم
جدایی دستها در دست .
از این تفکیک بی پیوست
از این نا رفته ها افتان
از این ناخورده ها سر مست .
ز هر چیزی که پا بندست
و رفتن .......
فرصتی شاید
نمی دانم گریزی هست ؟
های
رهایی نیست تا "من " هست .
قلم کاغذ و رقص دست
بگو من دوستت دارم
به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ)
لب از گفتار نباید بست
و هنوز زبان سرخی ........
می گویم دوستت دارم بگذار به باور هایم بخندند.
می گویم دوستت دارم . این حق من از زندگی ست . عشق.
میگویم . نه نه می گوییم ما هستیم برای عشق ورزیدن .
می پرسی به چه ؟
ببین تمام جنگ های دنیا هدیه آینه هاست . باور کن. آدم هایی بودند که خود را در آینه دیدند.
آینه حقیقت گو نیست . در میهمانی او فقط " تو " هستی و " بس ".
نمی بینی .
تکرار من تکرار خود بینی است و آغاز فراموشی پیرامون. " من " نمی گذارد طعم عشق ورزیدن را بچشی ( وای من . تجسم کن دلی با شعر زیبا نلرزد . تجسم کن سزای سازی روحت را پرواز ندهد......کسی بدون سلام زندگی کند.......).
خدا نکند کسی پشت بن بست با خاطرات خاک گرفته پشت دیوار تردید و تنهایی
از دیدن نگاههای باران خورده . سلام های نو رسیده و گونه های سرخ شرم آگین محروم شود.
به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ )
از هیچ چیز نمی هراسم وقتی بهای زیستن با دیگران ایثار محبت به بهای هر زخمی که شب زده ها می زنند
وگذر کردم باز
عشق یعنی من و تو بی نیرنگ
و گذر کردم باز مجید
تو مسافر این راه نه چندان درازی و تنها سفر خواهی کرد . من تو را دوست دارم حتی اگر حرفهای سردم گاهی دلت را بفشرد یا گلایه های طعنه آمیزم دلتنگت کند.
از من از حرفهای من خسته نشو . گوش کن ولی اجباری نیست باور کنی .
گفتم تو مسافر تنهای این راهی تو شه ات را خودت انتخاب کن.
زندگی واقعا تماشایی ست
کاشکی می آمدی و می دیدی
آسمان شهر ما آبی ست
کوچه کوچه صدای خندیدن
بغض یعنی تنوع شادی
غصه ها را ز جان پرستیدن
اگر از هر قدم گدایی هست
هیچ کس را ملال و دردی نیست
بهر بیچارگان خدایی هست .
گر چه بلوایی از هوس دارد
عینک تیره چشم مردان را
احتیاطا پسه قفس دارد .
واکنش به گرده ی گل هاست
اعتیاد و فساد و بد بختی
نمک زندگی آدم هاست
مثل آتش که شعله بر دارد
مهربانی زیاد رایج نیست
دوستی هم کمی ضرر دارد
آمدی یک کمی مراقب باش
پای هر گل همیشه خاری هست
سر مکش خمیده شو بگذر
تا سری هست همیشه داری هست
سهمت از زندگی اگر کم شد
از سر سستی پدر بودش
( با دلی مطمین خیالی تخت
گر چه یک لحظه هم نیاسودست )
همه ی زندگی که دنیا نیست
مثل اجداد خود صبوری کن
آخرت موقع شکو فایی ست
| Design By : Night Skin |


.jpg)
.jpg)


