تبليغاتX
یک استکان چای




















یک استکان چای

•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ

غم پرستی پیشه ما نیست که به پیش باز پاییز برویم اما دنیای پر بلای ما

 همه فصلش زیباست.

رنگ زرد پاییز بر چهره دفتر شعرم نشسته است بی آنکه بخواهم .

دلداده ی تنهایی لبریز از حرفهای مگو یک گوشه از کتاب دلم را گشودم

طرح تو بود در لباس حریر سپید لبخندی بر لب آرام از کنارم می گذشتی

لب گشودم از روزهای بی تو گلایه کنم زبان در التهاب زیبا پرستی دل

به لکنت افتاد. لحظه لحظه سکوت بود و تماشا .

نفس نفس عطر وجودت را برای روزهای بی تویی در سینه پنهان کردم

که می دانم فردا همان روز مباداست اما گلایه ای نیست . خاطرت برای

پاییز شاعر کفایت می کند گل همیشه بهار من.

به انتظارت عادت نه عشق می ورزم که چه بهتر از لحظه لحظه التهاب

دیدار در روزهای دور دور در شبهای تنهای تنها.

زمین تنهاست آسمان تنهاست من و خیال تو .شپاسگذارم که در خلوتم

من از تنهایی از بی تویی از رها شدن بی هیچ می ترسم........

 

ایام بهار از پس هم رفت و خزان شد

گویی که طبیعت زپی مرگ روان شد

در ماتم هر برگ که بر خاک فتادست

اشکم به رخ از دیده ی غمدیده روان شد

بلبل به فغان آمده زین گردش ایام

کز خاک بر آمد گل و در خاک نهان شد

تا مرغ مهاجر به سفر رفته از این باغ

دیدی که گلستان زغمش جامه دران شد؟

ابروی کمان تو چو عشاق بدیدند

بس قامت سرو از غم تو همچو کمان شد

خاکی چو گذارش به سر کوی تو افتاد

در سینه ی او هر چه نهان بود عیان شد

                                              خاکی

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

فرق سر خورشید

لاله از فرق سر خورشید دامن گیر شد

وز غم هجران مولا روز وشب دلگیر شد

تا فلک قد بر کشیده آبی فیروزه ای

اسمان هم از نگه کردن به دنیا سیر شد

از پریشانی زمغرب می کشد سر آفتاب

همچو عشاق دگر از قصه بی تدبیر شد

از زمان غسل مسجد با سر خون علی

قصه ی هنگام وصلت مردن عالم گیر شد

گر چه فرزند بشر ما را زداغ عشق کشت

ریسمان این گنه بر گردن تقدیر شد

دیده ی بی سوی دلها روی ایمان را ندید

وقت فهم پایه ی هستی دریغا دیر شد

امشب از اوراق دفتر تا سحر خون می چکد

زانکه با مژگان خاکی این غزل تحریر شد

 

در کوچه ها صدای پایی آرام سکوت شبها را می شکند. کسی پا ورچین
کوچه پس کوچه ها به دنبال غریب آشنایش می گردد .

دلتنگی می کند . از او خبری نیست .شبها گذشته است . از او خبری نیست .

نمی خواهد باور کند .

- یعنی او دیگر نخواهد آمد .
- نه
- یعنی شب شهر بی شب نواز
- اری
- دنیا نمی ماند . بی او. نه دنیا نمی ماند

و سالهاست دنیا شبهای بدون او را به انتظار گذرانده است .

در انتطار مردی برای نجات انسان وانسانیت .

                                                                        خاکی
                                                                   

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:32 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

در امتداد روشن راه

در امتداد روشن این راه می روم

گاه از سر تلاطم بیگاه می روم

گرگ وجود برادر همه جا سایه می کند

مصرم. امید من .ازچاه می روم

اینجا بمانم آینه فردا به سر زنش

رویم نگاه کرده کشد آه می روم

فردا قرا رمن و افتاب خواهد بود

دیگر کفایتم نکند ماه می روم

از اخر حکایت این راه بی خبر

از حاصل نرفتنم اگاه می روم

دنبال خویش در این قیل و قالها

سوزن فتاده در انبار کاه می روم

نا خواه آمدم چه کنم دست من نبود

دست من است رفتنم و خواه می روم

ماندن به خواری و با ناکسان دریغ

کیشی پیاده دهد شاه ؟ می روم

گاهی توقفی به بازی شیطانکان اگر

لیکن به اشتیاق خدا گاه می روم

راهی به سوی توبه گشودست یار من

در امتداد روشن این راه می روم


آن جعبه ی جادو خالی است . روبروی دلهای پر باید نشست .

فرصت کم است و حرفهای نگفته. کارهای نکرده راههای نرفته

راز های نگشوده و جاهای ندیده بسیار.

دست دلم را بگیر . با هم راهی می شویم .

تو برای من کفایت می کنی . توشه راهم .هم کلامم . همراهم.

با من بمان که این احتیاج نیست . عادت هم نیست .

این باور من است ......

                                                     خاکی


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:3 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

فردا با بابات میای مدرسه فهمیدی ؟

اشک توی چشماش جمع شد . آقآ اجازه ما بابا نداریم .

نمی دونم توی این شبهای قشنگ عشق و راز یاد بچه های یتیم می افتید .

با خودم میگم چقدر تنهایی به جنگ این دنیا رفتن سخته . شاید آخر ادعای یک

بچه وقتی کم میاره این باشه که بابام رو میارم سرت .

نمی دونم یه بچه بدون پدر راه های سخت زندگیش رو چطوری طی می کنه ؟

برای بی مادری که دیگه نمی شه دوایی پیدا کرد .

بیایید دعا کنیم خدا سایه پدر و مادرا رو از سر هیچ بچه ای کم نکنه . فرقی نمی

کنه اون بچه یک ساله باشه یا پنجاه ساله.

واسه پدر مادرای سفر کرده مون هم یک فاتحه هدیه ارزشمندی است .

 

یه شب یواشکی میرم

ماه ر و میدزدم از خدا

ستاره ها رو می چینم

یکی یکی و بی صدا .

هر جایی از زمین اگه

یه تیکه از بهشت باشه

وجب وجب جمع می کنم

تا دیگه جایی نباشه
کی گفته که هر چی که هست

فقط ماله بی در دامون

پس یتیما مون چی میشن

بچه های بی فردامون

ماه مال شبهای شما

که رنگ و بویی نداره

ستاره ها مهمونتون

که شادی مهمون بیاره

بهشت اگه بهشت با شه

لایق حضرت شماست

آخه حساب یتیما

از همه آدمها جداست.

                                                                    خاکی

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

میگه...میگم......

میگه دراز به دراز افتادی جلوی تلویزیون که چی ؟
میگم چکار به کار من داری .
میگه بابا پاشو یه چیزی بنویس شعری متنی
میگم چی بنویسم . نوشتن حس میخواد فضا می خواد .
میگه این همه درد واسه چند خط شکوه نامه بس نیست .
میگم بسه مرثیه مردم خودشون دل دارن دار العزا.
میگه این همه نعمت الهی واسه چند بیت مناجاتنامه بس نیست.
میگم بعضی خونه ها در زدنش با دست خالی زشته.
میگه این همه رنگ . پا شو نقاشی کن
میگم دوره عینک دودی .تو ادم های عشق سیاه و سپید ....نقاشی .
میگه این همه راه و بی راه پاشو ......جلو بیفت.
میگم من خودم گمم راه کدومه...بی راه کدومه.
میگه بمونی باختی .
میگم برم سوختم.
میگه سوختن بهتر از باختنه
میگم....... نه حق با اون بود سکوت کردک.


ببخشید . می دونم جای این شعر اینجا و الان نیست اما یه جوری باید بگم دل ما هم دله. دندون گیر شیطان نیست اما هوا یی............................


شاعری هم حال و دماغی می خواد     ساز و شراب گوشه ی باغی می خواد

همراهی چه چه بلبل نبود                حد اقل صوت کلاغی می خواد

بی هیچ دلیلی نمی شه شاعری        مصیبتی غصه ای داغی می خواد

یاری که کور و کچله شعر داره       زلف کمند چشمای زاغی می خواد

شاعری تو دوره ی هاگیر واگیر     زهره ی شیر مغز الاغی می خواد

خاکی رو ول کردی تو غربت . بده     شاعرم آدمه سراغی می خواد

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:57 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |


خوشم امشب بیایی یا نیایی

سرا پا غرق دردم بی دوایی

به عهد خوبرویان بی وفایی

شب است و من غریب و راه دشوار

عجب نی گر نبردم راه جایی

تنم بند است و دل صیاد و من صید

چسان از خویشتن یابم رهایی

مرا حالیست با هجرت به از وصل

خوشم امشب بیایی یا نیایی

ز کویم ناله و از محفلت چنگ

ز هر منزل برون اید نوایی

به اشک دیده ام بر صفحه ی رخ

سرودم شعری از هجرت کجایی ؟

خموشی پیشه کن خاکی که امشب

ز کوی دوست می آید صدایی

                                                       خاکی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:41 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

صفحه کاغذ


قلم در دست آنها بود و ما را

بجای صفحه ای کاغذ گزیدند

هر از گاهی مثال طفلکی خرد

خطی بر روی کاغذ می کشیدند .

قلم در رنگ قرمز

صفحه خون شد .

خطی از خشمشان بر صفحه بر جاست

وگر طرحی به رنگ نیلگون شد

حدیث چشم ما وآب دریاست.

و درد اور همین بس  طرح بازان

سیاهی را فرا تر دوست دارند

هر از گاهی مورب گوشه ی طرح

نواری تیره بر جا می گذارند.

نوشتند مرگ و بر چوبی کشیدند

هر از گاهی به پا شد هوی و هایی

به هر اسمی که شد مقصد یکی بود

رسد از این نمد شاید کلاهی .

گهی قرآن شدیم و نیزه کردند

که تا چشم شعوری را بپوشیم
و گاهی صفحه ای تاریخ گشتیم

که فردا در رگ غیرت بجوشیم .


نمی دانند ما بودیم و هستیم

نمی دانند ما از جنس خاکیم

هزاران رنگ هم بر ما بپاشند

همیشه تا ابد ما پاک پاکیم.


          و هر طرحی که باشد ما صبوریم

          و هر خطی که باشد ما بپاییم

         شما و رنگهاتان در افول ید

         ولی ما صفحه ای دایم به جاییم

                                                           خاکی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

تو گذشتی و گذشت......


دل اگر بندی زلف تو نبود

پس چرا صبح دم پنجره بی تابی کرد

یا که شب

وقت عبور تو از آن کوچه ی تنگ

از صدای تپشش

خواب مهتاب پرید .

شاپرک غنچه به غنچه خبر ما را برد

قبل از آنی که بفهمیم به هم دل دادیم

همه ی باغ خبر دار شدند .


تو گذشتی و گذشت

من نگفتم و سکوت

مثل دیوار که هایل شده بین من و باغ

یا که شب هایل بین تو و چشمان پر از خواهش من

مثل هر چیز که از جنس بد فاصله است

بین ما فاصله شد.

من نشستم به تما شای دو تا عقربه

آویز به دیوار اتاق

دور تا دور غزل

در دلم طعم گس خاطره ها


- کاشکی اول این قصه پریزاد نداشت

     زندگی حیف که هم قافیه ی عشق نبود

  _ هیچ تقصیر دل خسته نبود

      باز دلتنگی کرد

 _ هیچ تقصیر لب بسته نبود

     باز بی تابی کرد

چه بگویم که تو باور بکنی ؟

تو چه باشی چه نباشی دوستت خواهم داشت

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط مژده| |

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط مژده| |

راز و نیاز

 

بار خدایا من انسانم به آنگونه ای که تو آفریدی .

نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم .

گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم .

گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد .

اما همیشه همیشه همیشه پشیمان می شوم

و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است .

پروردگارا می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد.

پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تو دراز می کنم

و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد .

آرزوهایم را به تو می گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه

سر بر آستان ملکوتیت می گذارم و در دل دعا می کنم

و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی.

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط مهدی| |

از کنار آدمک ها با احتیاط می گذرم تا گرد آشفتگی اشان بر تنم ننشیند .
د.ر سکوت باور هایم را زیر لب مرور می کنم :

" من از همه زخم های زمین به مرهم عشق شما می گذرم تا هر کجا بخواهید . بگذار در هیاهوی زندگی نشنوند صدای شاپرک های دعایی
را که هر روز سقف  آسمان را نگاه می دارد "

از تمام لحظه های ملال آور زندگی برایم ثانیه های با تو بودن بس است.
نمی دانم اگر عشق نبود حاصل جمع اضطراب ها و تنهایی ها  غربت ها و نا آشنایی ها چه می کرد با دلم .

امشب تو دلیل خوب پرواز منی     مستی و نشاط و شور وآواز منی
در کوجه خلوت دلت راهم ده       ای آنکه به سر عشق هم راز منی

عشق انزوای عقل درمحتا طا نه ترین لحظه های اندیشیدن نیست.
عشق شروع تسلسل گونه احسا سا ت نیست .
عشق اغازی نیست که برای پا یا نش د لواپس لحظه ها باشیم .
عشق چکا مه ی حسرت های عقده شده و عقده های حسرت بار نیست.

عشق حضور سبز یک نیاز است که برای لمس ان باید پرده عقل را کنار بزنی . عشق مقدس ترین راه رسیدن به اصالت است .
عشق بیراه ه گردی نا کجا آباد مقصدی نیست
  عشق عین رسیدن است.

پشت این خنده شیرین به خدا غم دارم
به تو سوگند تو را در دو جهان کم دارم

جنتی کردم اگر از شکر خنده جهان
دوزخی در دل پر غصه و ماتم دارم

گر من آموختمت همچو شرر خنده کنی
خویش برشعله تودیده ی پر نم دارم

هر شب ای دوست اگر تا به سحر بیدارم
هوس دیدن روی تو به یک دم دارم

شکر کز نعمت عشقت من مسکین غریب
درد و بیخوابی وتب را همه با هم دارم

می عشقی به گل خلقت آدم زده اند
من هم این ارثیه از حضرت آدم دارم

فاش کن سر درون خاکی و در پرده مگو
به تو سو گند تو را دردو جهان کم دارم

                                            خاکی
 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

حکم آنچه تو فرمایی

بخواهید
هر چه دوست دارید بخواهید . چه چیز شیرین تر از سختی است که برای آنکه دوستش داری بکشی .
بخواهید. چرا من در این شتاب جماعت عاشق جا بمانم . مگر عشق چیزی بجز این کششی است که رنجش شیرین سختیش نشاط آور و غمش روح نواز است.

امتحانم کنید . بگویید از چه بگذرم تا به شما برسم.؟ بگویید از چه چشم ببندم تا شما را ببینم؟
بگویید از چه لب بدوزم تا شما را تکرار کنم؟

من عاشقم و کارم این است تا برای آنچه شما می خواهید به تکاپو بیفتم .
وشما معشوقید باید به خواستن امتحانم کنید.
شیرینی من لحظه خواستن شماست و شیرینی شما تماشای لحظه ها ی تلاش من است . بگذارید هر روز هزلر بار هر دو طعم شیرین عشق را بچشیم.
بگو کدام لحظه را دوست دارید از خودم بگیرم هدیه اتان کنم؟
سحر خوب است ؟ شیرین ترین لحظه خواب ؟
ظهر چطور ؟ در داغ ترین زمان دنبا برای کار و زندگی؟
شب ؟ در خسته ترین لحظه ها ی زندگی وقتی تمام وجود را رخوت فرا می گیرد ؟    
راستی بگویید چگونه دوست دارید خدمت برسم ؟
دست وروی شسته با زیباترین لباس ؟ عطرپاشیده ؟
با سری به نشانه احترام فرو افتاده ؟ به نشانه ادب ایستاده ؟

به من بگویید. من عاشق آمدنم . به من بگویید کی کجا چگونه ؟
هیچ چیز نمی خواهم فقط بگذارید در خیالم عاشقتان باشم . بی هیچ هیاهویی.
قول می دهم هیچ نشان راست یا دروغی از عشقتان را بر پیشانی نزنم.
قسم می خرم فخر این عشق را هیچ کجا نفروشم.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

دیوانه دلا نوبت شبگردی ما شد
ماه رمضان آمد و هنگام لقا شد

هر راه بپویی هم اندر خم اویی
عشقی است که معشوقه خدا شد
                         باد سحر از دوست مرا کرده خبر دار


برخیز میاسا که نه هنگام درنگ است
جام می و زلف وی و مقصود بچنگ است

دانی که شباویز چه می گفت به حق حق
ای خفته ی دیرینه به پا خیز که تنگ است
                        حیف است که از کف برود فرصت دیدار


آیینه صفت پاک تر از آب وضو باش
از جنس هم اویی بیا و هم از او باش

تا کی به یکی جرعه ناچیز شوی مست
در میکده اندر طلب خم و سبو باش
                       گر خوش طلبی یار نبینی دگر اغیار


ای تشنه دیدار تو را گر عطشی هست
لب بند و شکیب آر که ساقی کندت مست

بر درگه دلبر سخن از چون و چرا نیست
باید که گذشت از خود و دل بست
                     عشاق نبینند به جز مرحمت یار


بانگی که بر آمد سر افطار ز کویش
یعنی ز پس پرده برون امده رویش

ای گم شده در وادی حیرانی و تشویش
مقصود همان جاست خم طره مویش
               اورده صبا پیک وصال از بر دلدار


افسوس به یک چشم زدن وصل سر آمد
و آوای فراق تو ز هر سینه بر آمد

در مدرسه عشق کسی گشته سر افراز
کو مست تر از پیش ز میخانه در آمد
                                    سر را چه بها گر نکشد زلف تو بر دار


خاکی سخن عشق نشاید به زبان برد
وین گوهر مقصود بر بی خبران برد

دوش ار چه سلامت ره میخانه گرفتم
صبح سحری شحنه مرا جامه دران برد
                               بگذاشته ام جان خود اندر سر این کار


                                                                 خاکی     

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط مژده| |

چقدر غریبه اند آدمک های این شهر با حرفهایم .سر تکان میدهند ولی در چشم های منگ شان می خوانم هیچ چیز از حرفهای من دستگیر شان نشده است.
لبخند های زورکی فروشندگان سلام های از روی عادت همکاران . عبور بدون
احساس عابران از کنارم......
چگونه می شود این همه انسان در کنار هم زیر یک چتر زندگی کنند ولی از یکدیگر هیچ ندانند.
دنیای کوچکی است اما در همین دهکده جهانی امروزی ها  کودکان گرسنه می میرند . آدمک ها بروی آدمک ها تفنگ می کشند . باور ها را روی سر نیزه می زنند.
تاوان کدام گناهمان است این غربت نشینی .
از بهشت رانده شدیم . این را اکنون با تمام وجود حس می کنم.
و در این غربت و دوری خواهیم ماند تا روزی که باور نکنیم همسایه امان به اندازه خودمان اهمیت دارد.
تا روزی که یاد بگیریم ببخشیم بیاموزیم محبت کنیم و.....
           برای درد کسی غیر از خودمان گریه کنیم.

قصه می گوید دست
در دل خسته ی ساز
از تهی سر شارم
پرده در پرده غروری که شکست
نشنیدم که کسی بشنود احساسم را

غربت ساز مرا باور کن
که تو را می خواند
و سکوتم را نیز
که بجز نارس فریاد نبود

بغض در بغض
دریغ
نشنیدم که کسی بشنود احساسم را
                                                                          خاکی

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

دلم می گیرد از بن بست
از این طرحی که اکنون هست
دروغ چشم ها در چشم
جدایی دستها در دست .

از این از خویشتن ها دور
از این تفکیک بی پیوست
از این نا رفته ها افتان
از این ناخورده ها سر مست .

دلم می گیرد از بن بست

من از ماندن هراسانم
ز هر چیزی که پا بندست
و رفتن .......
فرصتی شاید
نمی دانم گریزی هست ؟

من از " من " می گریزم
های
رهایی نیست تا "من " هست .

هجوم شعر می آید
قلم کاغذ و رقص دست


                                        بگو من دوستت دارم
                                         به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ)
                                         لب از گفتار نباید بست

سکوت نخواهم کرد . یک جا نخواهم ماند . هنوز نفسی برای رفتن هست .
و هنوز زبان سرخی ........
می گویم دوستت دارم بگذار به باور هایم بخندند.
می گویم دوستت دارم . این حق من از زندگی ست . عشق.
میگویم . نه نه می گوییم ما هستیم برای عشق ورزیدن .
می پرسی به چه ؟
ببین تمام جنگ های دنیا هدیه آینه هاست . باور کن. آدم هایی بودند که خود را در آینه دیدند.
آینه حقیقت گو نیست . در میهمانی او فقط " تو " هستی و " بس ".
نمی بینی .
تکرار من تکرار خود بینی است و آغاز فراموشی پیرامون. " من " نمی گذارد طعم عشق ورزیدن را بچشی ( وای من . تجسم کن دلی با شعر زیبا نلرزد . تجسم کن سزای سازی روحت را پرواز ندهد......کسی بدون سلام زندگی کند.......).

دلم می گیرد از بن بست.
خدا نکند کسی پشت بن بست با خاطرات خاک گرفته پشت دیوار تردید و تنهایی
از دیدن نگاههای باران خورده . سلام های نو رسیده  و گونه های سرخ شرم آگین محروم شود.

بگو من دوستت دارم
به هر قیمت ( سر سبز و زبان سرخ )


از هیچ چیز نمی هراسم وقتی بهای زیستن با دیگران ایثار محبت به بهای هر زخمی که شب زده ها می زنند

                                                                   خاکی

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

و گذر کردم باز....


وگذر کردم باز

من از آن کوچه ی بی رونق عشق

نه صدای کف کفش زنکی بر دل سنگ

و نه بر دیوارش

اول اسم من و دخترکی .

ای که از کوچه ی معشوقه ما می گذری "

برسانش ز من غمزده پیغام و بگو

عشق یخ نیست که در عوج عطش آب شود .

عشق پر نیست که با باد هوس کوچ کند .

عشق شب نیست که با خواب خوشی سر گردد .
     
عشق یعنی من و تو بی نیرنگ

عشق یعنی من و تو با امید

عشق آغاز عبور است به سمتی روشن

باور وسوسه آمیز امید

در زمینی پر از احساس دروغ

سادگی در دل رنگ

...................
و گذر کردم باز                                                     مجید


 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

کودک کوچک نیامده ام........

نمی خواهم و نمی توانم تو را با حرف های سردم از راهی که نا خواسته باید بروی باز دارم.
تو مسافر این راه نه چندان درازی و تنها سفر خواهی کرد . من تو را دوست دارم حتی اگر حرفهای سردم گاهی دلت را بفشرد یا گلایه های طعنه آمیزم دلتنگت کند.
از من  از حرفهای من خسته نشو . گوش کن ولی اجباری نیست باور کنی .
گفتم تو مسافر تنهای این راهی تو شه ات را خودت انتخاب کن.

کودک کوچک نیامده ام
زندگی واقعا تماشایی ست
کاشکی می آمدی و می دیدی
آسمان شهر ما آبی ست

گوشه گوشه همه پر از شادی ست
کوچه کوچه صدای خندیدن
بغض یعنی تنوع شادی
غصه ها را ز جان پرستیدن

از تفنن برای سرگرمی
اگر از هر قدم گدایی هست
هیچ کس را ملال و دردی نیست
بهر بیچارگان خدایی هست .

چهره های هزار رنگ زنان
گر چه بلوایی از هوس دارد
عینک تیره چشم مردان را
احتیاطا پسه قفس دارد .

اشکهای مردم این شهر
واکنش به گرده ی گل هاست
اعتیاد و فساد و بد بختی
نمک زندگی آدم هاست

عشق اینجا کمی خطردارد
مثل آتش که شعله بر دارد
مهربانی زیاد رایج نیست
دوستی هم کمی ضرر دارد


آمدی یک کمی مراقب باش
پای هر گل همیشه خاری هست
سر مکش خمیده شو بگذر
تا سری هست همیشه داری هست


سهمت از زندگی اگر کم شد
از سر سستی پدر بودش
( با دلی مطمین خیالی تخت
 گر چه یک لحظه هم نیاسودست )

کودک کوچک نیامده ام
همه ی زندگی که دنیا نیست
مثل اجداد خود صبوری کن
آخرت موقع شکو فایی ست

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |


Design By : Night Skin