یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
ترانه چه بهتر از تو گفتگو که بانی ترانه ای برای بی نشانیم تو بهترین نشانه ای نگاه کن غزل منم که واژه واژه گفتنم تو حاصل تمام این کتاب عاشقانه ای بموج موج چشم تو قسم که مقصدم تویی اگر که غرقه می کنی وگر توام کرانه ای کویر خاطرات من کشیده بار صد خزان به دشت آرزوی من تو اولین جوانه ای به خنده گفته ام تویی به بغض خفته ام تویی برای لحظه های من بهانه بهانه ای شبی که با تو خاکی از حصار کوچه ها گذشت فضای کوچه پر شد از ترانه شبانه ای خاکی درد اگر از مدد جور تو باشد که دواست مرغ دل در قفس زلف تو باشد که رهاست ابر و باد و مه و خورشید به سویت نگران یعنی عالم همه در حسرت دیدار شما ست به گلم چون ز می عشق نمودند عجین تا قیامت صنما شوق تو در سینه ماست آفرین بر نفس عشق که سر منزل دوست پنج نوبت همه جا قبله گه شاه و گداست چه غم ار امر کنی سختی هجران بکشم دل ما در همه احوال به میل تو رضاست مردمان عاشق و دیوانه و مستم گویند هر نفس آگه از اسرار دل تنگ خداست بوی زلفی سحرم از سر سجاده گذشت ای صبا صاحب این عطر دل انگیز کجاست اسمانی بکن ای دوست دل خاکی را که زمین دامگه ظلم و بد عهدی و بلاست شهر نیرنگستان کوچه هایش همه حول دخمه هایش همه مرگ در حضور همه شب زده ها پشت یک پنجره در حسرت روز چشم در راه شما از خودم می پرسم: چه گناهی بکند خاک که رخصت بدهند آسمان باز شود و چه جرمی باید عشق آغاز شود؟ در خم زلف شما شانه شب کور منم شاهد و شعر شمایید وشب و شور منم روی ساقی اگرم جلوه کند بس باشد دگر از باده مگو یید که مخمور منم حلقه زلف شما و سر عشاق غریب بگشایید ز سر پرده که منصور منم هرگدایی که بدر زد سرسلطانی یافت بخت بد از همه الطاف شما دور منم دوش هر جا پی سوسوی چراغی بودم بانگ بر زد که کجایی به خطا نور منم گفتمش جلوه جنت چه بود روز جزا پرده افکنده زرخ گفت که منظور منم گفت آنی که دهد جان به طلب خاکی کیست نا گهان ناله بر آمد ز دل گور منم بال پروازم و عمریست که اندرقفسم کو نسیمی ز بر دوست گشاید نفسم
سستی گام من و سختی این راه دراز ترسم ای خوب به میعاد تو آخر نرسم باز این غروب به بغضم تلنگری دنبال خلوتی که نباشد غریبه ای شاید که گریه کمی راحتم کند
در پشت پنجره باز رو به باغ هر عصر جمعه دلم را شکسته ای
با قطره های اشک گوشه چشمم نوشته ام:
این جمعه هم گذشت دریغا نیامدی
کدام گوشه به امید روز دیدارت نشسته در غم تنهاییم قلم گیرم کدام پنجره را رو به سمت زیبایت گشوده در هوس دیدن تو بنشینم.....
خدا کند که بیا یی وگرنه باورمن زبسکه رنگ به دین می زنند می پوسد واعتقاد راسخ دلها به عشق یا امید زبسکه وصله به دین می زنند می پاشد.
خدا کند که بیایی وگرنه شب بی ماه سر حکومت هفت آسمان ما دارد خزان که جان درختان به خاک می ریزد سر حکومت هر روزه زمان دارد.
خدا کتد که بیایی وگرنه روی نماز زبسکه شکل ریا دیده رنگ می بازد گذشت هزارو چهارصد ساله وجود تازهای از دین دوباره می سازد. مترسک من مترسک هستم سر یک مزرعه سبز نگهبان زمین آی مرغی ننشیند نپرد آی هوشدار که دانی نبرد من هم هستم اینجا دستهایم باز است در دلم بغض هزاران راز است من پریشانی خوابی پاکم من نگهبان زمینم خاکم . اول قصه ی من آخر یک پرواز است : مرغی از جنس پر و عشق و خدا جامه ی سبز زمین دیدم و بی تابم کرد حسرت بوسه به لبهای چمن خوابم کرد. چه کسی می دانست سبزی خاک زمین محبس مرغان هواست چه کسی می دانست که زمین دامگه ظلم و بد عهدی و بلاست. ماندم و خوابم برد فصل پرواز گذشت همدلان رفته و من در غم پاییز اسیر و زمستان در پیش. رنگ می بازد بال خاک می گیرد پر گم شدم در دل این دشت چه کسی با خبر از نسل من است چه کسی اسم مرا می داند پر چه از جنس پرم یک عمر است مانده در حسرت پروازم من آخر قصه ی آغازم من دانه تنها هوسم نیست که در خاک شدم آمدم در دل این سبز بدنبال خدا آمدم در دل این دشت بدنبال بهشت گم شدم در همه اعصار بدنبال شعور سر زدم در پس هر شعر بدنبال شرف پای بی حوصله ام ریشه ای خشکیده خاک بر دامن من چنگی زد دشت بر مرغ دلم رنگی زد بندی دست زمین مانده در معنی خویش آفتاب آمد و روشن نشدم ماهتاب آمد و رازی نگشود به خودم آمدم افسوس افسوس من مترسک هستم سریک مزرعه ی سبز نگهبان زمین سایه ی گنگ شعور شبه مبهم عشق طرحی از بودن منهای خیال شکل یک عادت خالی زامید گم شدم در دل دشت بی خبر مانده ام از وسعت باغ " مانده ام عبرت یک قوم پریشان باشم " رنگ بر چهره خود پاشیدم جامه کهنه به تن پوشیدم شاید این چهره ی من عبرت مرغی باشد که هوس کرده به لبهای چمن بوسه زند من چه کردم با باز من چه گفتم با کبک دست اگر بگشودم چشم ها را بستم. هر کسی خواست بیاید ببرد لیک بر جا ننشیند بپرد که زمین جای تن اسایی نیست در دل خاک برای من و تو جایی نیست. نکند کودک فرداهامان باز از جنس مترسک باشد نکند ریشه کند در دل خاک نکند خانه کند در دل دشت نکند بر تن او جامه ی ما را بکنند آسمان حسرت دیدار کبوتر دارد. کاشکی سمت زمین سبز نبود کاشکی خاک زمین دانه نداشت در دل مرغ هوس باز چمن این همه افسانه نداشت کاشکی پای من از بند زمین باز شود کاشکی فرصت پرواز شود. جانب خاک کجاست ؟ نسترن اسم مرا می داند تاک با تکیه به دستان من از خاک پرید مرغ با زمزمه ی نام من از باغ برید من هم از جنس پرم باید رفت خاکی قسمت من تنهایم . بزرگترین وتلخ ترین درس زندگی که باورش سالهای جوانی را به حراج می گذارد این جمله است. " من تنهایم " همه هستند. همه آنانی که بارها تکرار کردم باید دوستشان داشت. همه کسانی که حتی وقتهای نا مهربانی باید آزار شان را فرصتی خداداد دانست برای گرفتن دست دلشان. همه هستند با لحظه های خوبی که برایمان می آفرینند اما " من تنهایم " این با ور غم انگیز نیست بلکه قبولش زندگی بخش است . من تنهایم یعنی در برابر آنچه به عنوان زندگی برای خویش می سازم " تنها من " مسيو لم و همه انها که در زمانی از زندگیم در کنار من هستند حضورشان زندگی نیست بلکه میهمانانی اند که در صحنه هایی از زندگی هم بازی من شده اند . در جرم شکستم در افتخار پیروزیم ........... نه آنها هستند اما کارگردان این زندگی منم . این حقیقت تلخی است ولی با باور آن یاد می گیرم تمرین کنم کارگردان خوبی باشم نه بازیگری سیاهی لشکر. به این فکر نکنیم که گناه را در اخر شکستها بر گردن که بیندازیم حالا همین حالا استین ها را برای ساختن زندگی انگونه که می پسندیم بالا بزنیم وبا خود تکرار کنیم " من پای همه ی آن می ایستم چون این زندگی من است " و بعد از ظهر یک آدینه دانستم که باید رفت . بدون هیچ شعری گفتگویی یا هیاهویی سکوت کوچه یعنی یک سفر بی هیچ همراهی و یا حتی بدون کاسه ی آبی که می پاشاند او را اشنا دستی چرا دلواپس راهم چرا می ترسم از فردا که فردا روز با ایینه خواهم گفت گمانم قسمتم این بود گمانم قسمتم این بود خاکی قسم بر مرغ شب کز هجر دلدار به گلشن تا سحر بنشسته بیدار به خونی کز سر انگشتان مطرب ز بسکه زخمه زد افتاده بر تار به مجنون بر مزار سرد لیلی که سر بنهاد و مرد اندر بر یار به شمعی کز سر شب سوخت تا صبح پر پروانه ای کو سوخت یکبار به تنهایی که در غربت فنا شد کسی آگه نشد از شوق دیدار به فرهادی که دستش کوه را کند به منصوری که سر را داد بر دار به دلهای ز غم پر خون پر خون به تنهای ز تب بیمار بیمار که بلبل دل نمی دارد از این ره گرش گل قسمتی باشد وگر خار ندارد طاقت هجر تو خاکی بیا از بی وفایی دست بر دار خاکی چه بهانه ای بهتر از تو برای زندگی. واژه می بخشی به شعرم ترانه هدیه می کنی به سکوت نگاهم....... تو را باید سرود . تو را باید نقاشی کرد . تو را باید ستود با هر وسیله ای به هر بهانه ای. به ترسهایم گفته ام تا اطلاع ثانوی دستم به عشق بند است .به شک هایم نهیب زدم با اویم و او با من است . پنجره دلم را به شوق تو رو به باغ زندگی گشودم . تو با منی .... و من به تو ایمان دارم . بمانی یا بروی . بگویی یا سکوت کنی ...... از تمام دنیا خاطره ات برایم کافی است . دریچه ای به سمت کوچه باغ عشق صدای پای زندگی و شاعری که دامنش پر از نسیم نرگس و شقایق است . تمام قصه ام تویی. شبی که می سرودمت هوای دفترم پر از ستاره بود . نگاه کن هنوز هم به وسعت خیال تو پر از حدیث ساده ی نوازشم و لحظه لحظه مملو از سکوت پاک خواهشم . خاکی و نپرسید کسی قصه ی ساده ی خوشبختی چیست. زندگی مثل همه عادت کرد. زندگی مثل همه " عادت " بود....... . واگر گریه کمی صبر کند و اگر بغض مرا بگذارد غنچه های غزلم می شکفد...... شکوه ای نیست اگر دردی هست در پس چهره ی این شاعر شهر کمر تا شده ی مردی هست. خاکی جعبه کوچک من خالی نیست دلهای کوچکی هر روز در اطراف ما می شکند. نگاههای معصومی در گذر بی خیال ما از کوجه ها پر از هزاران هزار پرسش به راه می خشکد. دستهایی یاد می گیرد برای نیاز دراز شود و فردا............. از این کودکان زیبای معروف چه خواهیم ساخت ؟ نپرسیم چه کسی مقصر است . چه فرقی می کند او را حاصل یک لحظه هوس در بیغوله های جنوب شهر بدانیم یا زاییده بی عدالتی دستانی که او را مثل هزار سوال دیگر از تخته سیاه ذهنشان پاک کرده اند. او هست و تو مثل من مثل همه هر بار از خودت می پرسی از جعبه او چیزی بخرم یا ......... او بزرگ خواهد شد با ما در کنار ما ولی با هزاران هزار عقده هایی که با عبور یک یک ما از کنارش ریشه در جانش تنیده و روزی................. چه درو خواهیم کرد از این کاشته . می ترسم بین این آدم ها شهر با این همه رنگ چلچراغی سر هر کوچه تنگ شهر با این همه زیبایی شب وپر از خاطره..... افسوس تماشایی نیست و گمانم دیشب با نگاهی که پر از وحشت تنهایی بود تو ز من پرسیدی : بین این آدم ها شهر با این همه رنگ چلچراغی سر هر کوچه تنگ شهر با این همه زیبایی شب قد یک کودک شش ساله چرا جایی نیست ؟ وگمانم یک شب مانده از حاصل یک لحظه هم آغوشی ها مانده از رنگ هوسها و فراموشی ها کودکی بود که شاید یک شب من از می پرسم : بین این آدم ها شهر با این همه رنگ چلچراغی سر هر کوچه تنگ شهر با این همه زیبایی شب قد یک کودک شش ساله مگر جایی نیست ؟ دست را پیش آورد سر بلند کرد به آرامی گفت : جعبه ی کوچک من خالی نیست خاکی از که بخواهم ؟ دست نیاز به سوی که دراز کنم که مشت ابرویم را نگشاید . نیاز امتحان الهی است ولی سخت امتحانی ست. چه کسی می تواند ادعا کند محتاج غیر نیست ؟ مگر می شود در این سیاه بازار زندگی لحظه هایی نرسد که چشم به راه دستی نباشیم . گاهی تشنه یک قطره محبت . زمانی محتاج یک آن توجه .......و زبانم لال وقتی نیازمند سکه ای انفاق ......... هر که باشی تضمینی برایت نیست . چه کسی تعهد داده است تو با تمام مکنتت با همه آنچه هستی روزی محتاج دیگری نباشی. و این دیگری کیست ؟: من فامیل ؟ توی دوست ؟ اوی همسایه ؟ خودمان را برای دقایق سخت آماده کنیم . روحمان را برای لحظه های نیاز تمرین دهیم . یاد بگیریم بدهیم . یاد بگیریم ببخشیم . تمرین عشق ورزی کنیم........ در صحیفه سجادیه آمده است : " و به سویم به چشم مرحمت نظر فرما و در همه امور ناظر احوالم باش زیرا اگر کارم را به خودم واگذاری محققا عاجز و درمانده شوم و ابدا قیام به مصالح خود نتوانم کرد و اگر کارم را به خلق واگذاری با ترش رویی مرا بی قدر و خوار کنند و اگر کارم را به خویشانم واگذاری مرا محروم سازند و اگر عطایی دهند اندک و ناچیز با منتی طولانی و مذمت و سرزنش بسیار خواهد بود........... " به او پناه ببریم از لحظه های سخت تنهایی وقتی غربت انسانیت فرا می رسد تا ما را از یکدیگر بی خبر سازد. هر جا هستیم مشق عشق کنیم . که مگر تسکین دلمان باشد اگر داروی دردمان نیست گفت مشق نام لیلی می کنم خاطر خود را تسلی می کنم هر روز به تعداد آدم ها یی که سر راهمان قرار می گیرند بر صفحه دلمان بنویسیم " دوستت دارم " . حتی آنهایی که عبور از کنارشان نیز سخت است . اما باور کنیم محبت از دلها بر می خیزد و بر دلها می نشیند هر چه قدر هم خاک گرفته باشد . خاکی دل بندی زلف یار شد چشمش کور مفتون رخ نگار شد چشمش کور زاندم گه اسیر عشق مهرویان گشت افتان و حقیر و خار شد چشمش کور دل چشم ز شرم بسته را بازی داد او هم به بلا دچار شد چشمش کور پاییز نشین درد هجرانش کرد در حسرت یک بهار شد چشمش کور هر جا که قدم کشید بی تابی کرد رسوایی هر دیار شد چشمش کور دیوانه منم منم که مفتون تو ام هر کس که چو من فکار شد چشمش کور خاکی ز کسی مکن شکایت که دلت با دست خودش به دار شد چشمش کور خاکی عشق تو آموخت مرا بال شکسته پر زدن با سبدی ز آرزو بر در بسته در زدن گر چه ره وصال تو هر قدمش هزار غم نیست توان عاشقان گام ره دگر زدن روز بهانه کرده ای طعنه تلخ مردمان شب چه شود به مرحمت کلبه بنده سر زدن پند نگیرد آنکه شد بندی زلف دلکشش بهره ندارد عاشقان نعره به گوش کر زدن گر نروی که خاموشی ور بروی بر آتشی جوهر اصل عشق را از گل خیر و شر زدن شعله شمع روی او می کشدم به سوی او عادت بی دلان بود چرخ بر شرر زدن شبرو عقل را به می کرده خراب حسن وی رسم کجاست این چنین قافله بی خبر زدن هر که به قد همتش زایر کوی یار شد خاصیت شرر نشد شعله به خشک و تر زدن گر چه شب فراق را هیچ دوا نمی کند باز کمی اثر کند جام میی سحر زدن حاصل کار خاکی از حسن تو غیر این نشد در پی بی نشانه ای بر ره پر خطر زدن خاکی سبز بودم با تو اما بی تو پژمردم بیا در فراقت خویش را از خاطرم بردم بیا تا نگوید با تو لب از هجر جانکاهت سخن صبر کن آرام جان وقتی که من مردم بیا .................................................................................................. در مان غم عشق مپرسید که چیست وز عاشق دیوانه مپرسید که کیست دنبال وفا نیز نگردید خطاست گشتیم نجستیم نگردید که نیست .................................................................................................. به خدا قصه ی عشقی از این بدتر نمی شه میشکنه بال من و باز میگه بپر نمی شه دفتر شعرامو هر شب که براش پر می کنم صبح میاد خط میزنه باز میگه از سر نمی شه .................................................................................................. در کوچه ی دل صدای پا می آید هنگامه ی وصلت و لقا می آید با سوز دعا بخواه کز بهر عطا امشب به خدا خود خدا می آید .................................................................................................... آن شب که نشستم به تماشای قد یار از شوق پرم سوخت به شمع رخ دلدار امشب که شدی روشنی محفل اغیار من مانده ام و غربتم و حسرت دیدار روزی شعرهایم را چشم تو می داد انفاقی کن از غرور نگاهت ترانه ای . هر چه دیدم سیاه هر چه گفتم سپید رنگی بزن این پنجره ی رو به دیوار را. نه عطر خوش هم آغوشی نه غرور سپید خاموشی. ناله ای در دل این شبستان . گوش کن منم بغض نارس باید ها امید آخر شاید ها. چشمانم باز ندیدم. پایم به راه نرفتم . شب بود و من بی چراغ . عطش شدم در یازده ام کردند . غرقه شدم ساحلم کشیدند . کجاست دوزخ معشوق تا بسوزم ؟ تا جنون راهی نمانده.......یا تا رسیدن....... نمی دانم . پرسیدم نمی دانستند . اسمانی شدن بهانه بود . پرنده لایق قفس نیست. به کجای این شب چشم دوخته ای . شب زده چه می جویی ؟ سحر مرد.ستاره رفت . کوچه کوچه بی رهگذر خانه خانه تنهایی ست . در خویش مانده پرواز بهانه نیست حسرت نیست باور است . عشق سراب عقده های نشکفته.....هزار هزار شعر نسروده . با من بیا تا راهی نا کجا آباد شویم. در به در جاده های خیال . بیا که مانده ام از عبور . عابر کوچه های بی رهگذر نشا نی نیست که نشانی نیست . خاکی مرد بر لبه پرتگاهي راه ميرفت. پايش لغزيد و داشت سقوط ميكرد. ناگهان با دستانش شاخه کوچك گياهي را گرفت. اما خيلي زود فهميد که آن شاخه آنقدر کوچك است که نميتواند او را نگهدارد. پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد: "کسي آن بالا نيست؟" کسي گفت: "من! من هستم." مرد گفت: "تو کيستی؟" او گفت: "من خدای تو هستم. خدای تو!" مرد گفت: "خدايا نجاتم بده! من دارم سقوط ميكنم." خدا گفت: "آيا به من اعتماد داري؟" مرد گفت: "بله" خدا گفت: "پس دل به آن شاخه ضعيف نبند! شاخه را رهايش کن." مرد کمي سكوت کرد و اندکی بعد فرياد زد: "کس ديگري آنجا نيست؟!" وقتی که دستان سخاوت برای یاری دستی دراز می گردد او انجاست و لبخند می زند. وقتی قلمی به بهانه دردی بر ورق فریاد می کشد او انجاست و لبخند می زند. وقتی نگاهی محبت را ارزان فروشی می کند . زبانی عشق را به رایگان عرضه میکند. سلامی بهانه آشنایی می شود . سکوتی دلیل باوری و........ او انجاست و لبخند می زند. خوش به حال آنان که در هر لحظه اشان او انجاست و لبخند می زند. او ما را با هم می خواهد و برای هم حتی وقت خوب د عا . او ما را برای ما می خواهد . حیف است محبت را از در دیگری گدایی کنیم . حیف است جای دیگری دنبال خودمان بگردیم . چراغ می گیرم که راه تاریک است شتاب باید کرد سپیده نزدیک است به خواب شب نروم سحر به بیداری دریغ خواهم خورد نبوده دیداری چراغ می گیرم اگر چه شب زیباست چراغ می گیرم که پر زشاید هاست نلغزی اما پای نیفکنی ای دست ونشکنی ای دل همیشه راهی هست. چراغ می گیرم که لاجرم راهی ست وگر کسی پرسد نشانیم باقی ست : به سمت هیچستان کمی به غم مانده کنار یک اما کسی مرا خوانده. خاکی سحر آرام می آید ولی من خودت را جای من بگذار یک دم تو هم باشی دلت می گیرد امشب جنون گل کن که از آلاله دل جنون امشب سراپا غرق دردم ز ابر اسمان و چشم یک زن به چندین وعده امشب هم چنان دوش ز خجلت ای زمین در شب فرو رو عجب جای علی خالی ست امشب دریغا شب رویی در شهر ما نیست بمان در انتظار ای چشم امشب خاکی عشق واژه ای گمنام نیست اما مهجور است . در ذهن ما باوری نا محدود است که همیشه در هاله ای از مه نا دیده ها پیچیده است . این عشق هست . با همه و همیشه . باید آن را دردرون خود کشف کرد و از هر راه ممکن مانند فکر کردن به آن تکرار آن و تزریق آن در اعمال بروزش داد. باید باور داشت : " همه ی انسانها محل تجلی عشق خدا هستند پس من در برخورد با انسانها با هیچ چیزی بجز تجلی عشق الهی روبرو نخواهم شد ." اما یک نکته مهم تر: " عشق در بند کشیدن دیگران برای خاطر خویش نیست . عشق دلبستگی نیست زیرا دلبستگی یعنی اسارت اما عشق یعنی آزاد کردن دیگران برای ازاد سازی خویش ". عشق دلبستگی قربانی شدن است در عشق باید قادر بود نه قربانی .
ودر اخر نبردم راه جایی
فرو افتاده در گل توسن عقل
جنون گل کن زخویشم ده رهایی
چو هر شب در درونم جنگ بر پاست
گمانم قبله را گم کرده ام من
درونم مملو از اما اگر هاست
ته این کوچه پیری بود رنجور
تمام عمر چشمانش به در بود
کنون خوابیده آن بیچاره در گور
که نعش پیر زن هم سایه برداشت
همان پیری که بر خاکش کسی نیست
خدا می داند او چندین پسر داشت
نشسته مردم چشمم به خوناب
من آن قایق نشین دست موجم
رهایی ده مرا امشب زگرداب
تمام فکر هایم رنگ آه است
تو را هر چند می خوانم من عمری
ولی بی درد بودن هم گناه است
فرو می ریزد امشب اشک و باران
که این شو مرده چندین طفل دارد
چه کس آرد برای کودکش نان
به بستر برده مادر کودکان را
کنون در فکر فردا را چه سازد
نگهدار ای خدا چرخ زمان را
ز دردش باد شهری را خبر کن
بلرز ای کوه زین بیداد هستی
تو هم ای ابر امشب گریه سر کن
که از آیین مردی پاس دارد
اگر چه از صفایش کوچه هامان
هنوزم عطر پاک یاس دارد
به دستش کوله باری از سخاوت
هنوزم گوییا چشمی به در هست
نبودش را نکرده هیچ عادت
مشو نومید از دیدار مادر
علی را گر چه در محراب کشتند
ولی مهدی شبی می آید آخر
کمتر به صراحت ان را دیده ایم .شاید چون باور داریم همانگونه که در فرهنگ شرق وادبیات آن آمده یک حس درونی است که چون جنبه آسمانی دارد آن را همانگونه ملکوتی تنها حس می کنیم نه بررسی.
عشق را می توان به دو دسته فردی و غیر فردی یا به گفته ای شخصی و غیر شخصی دانست .
عشق به خانواده و عزیزان که ما را به محبت . تایید . و در عالی ترین مرحله ایثار مکشاند فردی است اما نکته اصلی زندگی در عشق غیر شخصی گنجیده است
در کتاب " از دولت عشق " به قلم " کاترین پاندر " آمده است :
این عشق یعنی قدرت کنار آمدن با مردم با همه بدون دلبستگی و وابستگی شخصی و عاطفی .
با باور وجود عشق الهی در همه انسانها به این باور خواهی رسید که اگر دیگری تو را رنجاند با خود می گویی از او شکست و یاسیبه من نمی رسد. او مانند من است که ممکن است در مسیر عبورش از کنار من لغزیده باشد . برای لحظه ای راهش را گم کرده باشد .خدا خواسته در آن لحظه من باشم تا با رفتار و دعایم او را برگردانم.
هر جا دیدید که از عشق به اسارت یا اسیری اشاره کرده اند به این فکر کنید که روح الهی درون من اسارت پذیر نیست و اسارت کننده هم نمی تواند باشد.
هر که را دوست دارید به خدا بسپارید .......پس خدا نگهدار
خاکی
| Design By : Night Skin |



