یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
مثل پرواز مثل رفتن مثل دیروز مثل هر چی که سیاهه همه چی وقتی تو هستی •* *•.ღ ِیک ماه باز هم امشب ماهي ها در قطرات به هم پيوسته و آرام آب بي تابند… در انتظار رقاصي نوراني ماه... در حوضچه ي رنگ پريده غربت مست و بي قرار مي چرخند. ماهي هاي كوچك هم رنگ شمع داني هاي پژمرده گلدان هاي پر از لبخند پوسيده... ديگر هيچ نمي فهمند‘ حتي صداي آشناي چنگالهاي هميشگي روزگار زخم تنشان را.. پولك هاي براق نداشته شان را… از ياد برده اند. در انتظار… . . و اما… و اما انگار امشب هم‘ مثل شب هاي بي قرار ديگر… هوا ابريست… •* *•.ღ ِیک شب را گریزی نیست همه مي پرسند: به خونی کز سر انگشتان مطرب به مجنون بر مزار سرد لیلی به شمعی کز سر شب سوخت تا صبح به تنهایی که در غربت فنا شد به فرهادی که دستش کوه را کند به دلهای ز غم پر خون پر خون که بلبل دل نمی دارد از این ره ندارد طاقت هجر تو خاکی خاکی با مه بگو در پرده شو از کعبه خورشید آمده شب گو برو غم گو میا عید آمده عید آمده شاهی که حسن جلوه اش در کعبه نور افشان شده یاسی که عطر جنتش در مکه پیچید آمده مجنون زعشقش شیعه شد دلها به نامش بیمه شد آن کس که سر بر در گهش افلاک سایید آمده زلف یتیمان شانه شد عالم پر از پروانه شد مردی که خوابش را زمین در ظلم شب دید آمده دیوار کعبه باز شد تاریخ عشق آغاز شد آری گواهی خدا با مهر تایید آمده دیگر سری بر بستری نومید و بی روزی کجا مرد غریب کوچه ها با نان و امید آمده آرام مشتاقان برش امید محتاجان درش هرگز ندیدم طالبی زین خانه نومید آمده خاکی بنازم زادنش وان شیوه جان دادنش در مکتب دلدادگی استاد توحید آمده خاکی - بیاد حاجی حیف است به بهانه ی نبودت لحظه های مرور خاطرات خوب با تو بودن را به مسلخ غم ببرم اما این بهترین بهانه برای مردی است که در فرهنگش گریستن نشانه ی ضعف است....... دوستت دارم این را به خودت بار ها گفته بودم . تو همه ی آن بودی که بودی . و من ترسم از آن است که این همه بیهوده گردیها مرا از من بودن باز دارد . دعا کن در گل " خود " نمانم...... در سالگرد سفر سپیدت روزت مبارک.... هر دم که یادت می کنم گویی عبادت می کنم هر آنچه دارم نازنین قربان نامت می کنم عکست مقابل می نهم یک لحظه بی خود می شوم گویی نگاهم می کنی گویی نگاهت می کنم انگه به رسم هر شبم می بوسم این تصویر را دستی به رویت می کشم پرسش ز حالت می کنم وصف رخ زیبای تو با مه نمودم بعد از این از شوق رویت ماه را هر شب زیارت می کنم در شرح حسنت مانده ام گر روی تو مه خوانده ام با حسن خلقت عفو کن گاهی جسارت می کنم زین پس بجای روی تو بر مرقدت سر می نهم هر روز می بوسیدمت کی ترک عادت می کنم خاکی تو و توصیف او کمتر سیه کن دفترت دروصف او درمانده ام کوته عبارت می کنم خاکی کویر قفلی به لب دارم دریغا از جنس بغضم جاودانی افسوس حتی چشم هایم درد مرا باور نکردند در انزوایم اشکها هم تنهاییم را تر نکردند. دیگر نمی گنجد به شعرم هر آنچه رنگ عشق دارد. هم وزن شبنم واژه ای نیست. اینجا کویر آرزوهاست . باید تیمم کرد بر خاک فرصت برای جستجو نیست در این خراب آباد حتی خشکیده لبها ی اقاقی ست. اینجا غزل هم داغ دار است حتی شقایق هم غریب است. اینجا نگاه عاشقانه رایج ترین نوع فریب است. پرواز باید کرد هر چند وقتی پرت را بسته تردید یا بال احساست شکسته دشت و قفس معنی ندارد باید به ماندن خویگیری باید بمانی تا بمیری هان ! با توام شبگرد تنها ای اشنا با غربت من اینجا در این مرداب تردید هم رنگ مریم باوری هست ؟ دستی به سود کس براری دستی برای یاوری هست ؟ اینجا صنوبرها به خاکند آلاله هایش چاک چاکند. راهی نشانم ده به هر سو حتی اگر بی راهه باشد. در هر محبت خانه بودیم هر جا که عشقی غنچه می کرد ما اولین پروانه بودیم . نوعی بیان ارزو بود دستی اگر بر ساز بردیم از جنس بغضم آتشین بود گاهی اگر شعری سرودیم با من بیا شبگرد تنها باید به شهری تازه کوچید جایی که حتی کودکانش با راز مریم آشنایند جایی که با اوای سازم پیر و جوان در رقص آیند. " آنجا بهشت آرزوهاست " آنجا هوای عشق سبز است آنجا بهار عشق زیباست در فصل فصلش نسترن هست " آنجا بساط عشق بر پاست " خاکی •* *•.ღ ِیک ... شبي شبيه ربشه نهالي خواهم رسيد به آب... شايدم به گلوگاه آسمان!!! مگر چه كرده ام به تو كه راه بر من ميبندي ! به خدا گر بباري خواهم بوييد شبنم باورت را... اما نه... صبر كن! مثل اينكه چير هايي يادم آمد... گله اي از تو ندارم... فراموش كرده بودم خانه ي ابري تو سالهاست كه در دورترين نقطه آسمان متروك است!! •* *•.ღ ِیک مولا نا حکایتی دارد در مثنوی معنوی خود از منازعات چهار کس جهت انگور به علت آنکه زبان یکدیگر را نمی دانستند : چار کس را داد مردی یک درم هر یکی از شهری افتاده به هم فارسی و ترک و رومی وعرب جمله با هم در نزاع و در غضب فارسی گفتا از این چون وارهیم هم بیا کاین را به انگوری دهیم آن عرب گفتا معاذ الاه لا من عنب خواهم نه انگور ای دغا آن یکی کز ترک بد گفت ای کزم من نمی خواهم عنب خواهم ازم آنکه رومی بود گفت این قیل را ترک کن خواهم من استافیل را حکایت انگور حکایت تفسیر ما آدمها از زندگی است . اگر از یک یک آدمها بپرسید از این همه تلاش . این همه رفت وآمد و این همه مجادله چه می خواهند به یک نکته مشترک می رسیم : خوب زندگی کردن. خوب زیستن هدفی است که ماراوامی دارد از زوایای مختلف زندگی را بنگریم . نگاهها و به پیروی از آن مسیر ها یکی نیست و اگر درک متقابل نباشد یا فرصت به یکدیگر برای بیان نظرات ندهیم خود خواهی جای هم زیستی را می گیرد. فرزند با پدر . کارمند با ارباب رجوع. راننده با مسافر فروشنده با خریدار در برابر قرار می گیرند . باور کنیم ما همه مسافر یک مقصدیم . همراهی شیرین تر است به هم به نظرات هم به برداشتهای هم احترام بگذاریم . دست یکدیگر را بفشاریم. می دانم می گویید با ذهن های بیماری که جمع را بر نمی تابد چه کنیم. باور کنید فرصت های ناب هم زیستی حتی بد ها را به چالش می کشاند به هم لبخند بزنیم . به همه سلام کنید. از خودمان شروع کنیم . از همین الان............ بدرود – سلام خاکی •* *•.ღ ِیک آرام ميشوم … آرام… وقتي گونه هايم سرسره اي مي شود براي بچه اشك هاي بي قرار… ................................................... بي فايده به دنبال پنجره اي باز … به دنبال خانه اي بي ديوار! … بي فايده است… سال هاست پنجره ای نديدم.. دنيا ديگر جاي پرنده ها نيست… پرواز را به اسارت برده اند… بال و پر هاي قاصدكان خشكيده است… در ميان خواهش ها زمزمه اي نيست از آشيان بي پروا… همان به كه در ميان ميله هاي بي آذين در ميان خار هاي گل نما تيغ حسرت در دلت فرو كنند تااينكه به ديده ي خارت نگرند… روزگار ي است چيزي از پرواز به غير از دانه ای پر باقي نمانده… بي فايده است به آسماني خيره شدن كه هيچ نيست ! حتي تكه ابري براي پر كردن دل تنهاي كوير… دشت ها بي مهابا كوك چمنزارانشان را در ميان نت هاي گمگشته ي تاريكي از ياد بر ده اند… بي فايده است بي فايده است...حتی باريدن!… ترانه چه بهتر از تو گفتگو که بانی ترانه ای برای بی نشانیم تو بهترین نشانه ای نگاه کن غزل منم که واژه واژه گفتنم تو حاصل تمام این کتاب عاشقانه ای به موج موج چشم تو قسم که مقصدم تویی اگر که غرقه ام کنی وگر توام کرانه ای کویر خاطرات من نهاده پشت سر خزان به دشت آرزوی من تو اولین جوانه ای به خنده گفته ام : تویی به بغض خفته ام تویی برای لحظه لحظه ام بها نه ی بهانه ای ................................................. ................................................. شبی که با تو خاکی از حصار کوچه ها گذشت فضای کوچه پر شد از ترانه ی شبانه ای خاکی – کجای این دفتر کوچک می توان حضور با شکوه تو را ترسیم کرد. از کدام واژه شروع کنم. وقتی تمام " حضور " حتی تمام "آرزو " رنگ دنیا گرفته است. وقتی ذهن های خاک گرفته در حساب روزمرگی وامانده اند بگذار در نگاه سبز تو زیباترین شعر هستی را بخوانم . وقتی نا امید از رسیدن بر دیوارهای کاهگلی کوچه ی خاطرات نوشتم : " زندگی حیف که هم قافیه ی عشق نبود " باور نمی کردم امروزی ذهن بی حوصله ام شرمنده مهربانی تو باشد. گلایه نکن از قلمی که روزهای دوری تورا غزل غزل سرود تو بزرگتر از محدوده ی باور بد گمان من بودی . تو در شعر ناامیدی من نمی گنجی . تو در چهار چوب پنجره بسته ی تردیدم جا نمی گیری. بگذار سکوت کنم. بگذار نگاه های عاشقانه ی ما گرم گفتگو باشند . بگذار با همه ی " اما و اگر ها " باز باور کنم " حقیقت حضور بی بهانه ی تو را " مهربانم این غریب ترین شاعر شهر مانده در وصف " تو " . با نگاه همیشه آسمانی ات واژه ها را هدیه اش کن. بگذار با " سکوت تو " قسمت کند فریاد های سر نداده اش را . ترانه هارا بهانه ها را . خوب من به این آخرین باز مانده ی سپاه عشق نگاه های تازه را بیاموز.بگذار باور کند هنوز هم مهربانی هست. بگذار ذهن دیر باورش باور کند هنوز جایی کسی منتظر آمدن خوشبختی پا به پای زندگی نشسته است با تمام خوبیها و بدیها با تمام سختی ها و راحتی ها با تمام شاید ها و باید هایش. بیا برای " جشن فرداها یمان "لباسی از جنس امید به تن کنیم . دست در دست هم گم کنیم راه خانه ی دنیا را و به هر طرف که بویی از خوشبختی است سر بکشیم. بازی کودکی ات یادت هست رو به دیوار کنیم چشم ها هم بسته یک صدا بشماریم و سپس بر گردیم در پی خوشبختی همه جا سر بکشیم آنقدر تا کف پاهای خیال پر تاول گردد خستگی بی معنی است زندگی یعنی این " زندگی هم بازی ست " " زندگی هم بازی ست " خاکی بی تابم کن...... چه بگویم که خودت می دانی من به اندازه ی چشم تو لبالب غزلم باز کن چشم که بگشایم باز دفتر سوخته ی شعرم را ای پر از واژه ی زیبای " امید " ای سراپا غزل ناب " سحر " من دریازده را خوابم کن بکشان در پی امید مرا هر طرفی پای هر پنجره بی تابم کن . شعله شو تا که بسوزم همه روز شعر شو تا بسرایم همه شب راه شو تا که بیایم همه جا عشق شو عشق وجودم همه تب من به امید بهار و تو به باران زده ام ای شکوه غزل و زمزمه ام - "جاری خاطره" - سیرابم کن بکشان در پی امید مرا هر طرفی پای هر پنجره بی تابم کن خاکی زاده – تیر 87 چشم می بندم و از خاطر من می گذرد لحظه هر لحظه جوانی که گذشت می گشایم گره از چشم در ایینه کسی است – همچو من – لیک کمی پیر ترک دو سه چین بین دو ابرو چند تا موی سپید _ کیستی ؟ - فردایم . - گفته بودی که شبی می آیم - کی رسیدی ؟ - اکنون - چند سالی ست که من منتظرت اینجایم . چند وقتی است دلم می خواهد که ببینم به چه حالی لیکن صبح زود اول وقت نیم صورت شسته نیم چایی خورده راهی کوچه وبازار پی لقمه نان صبح تا شب رفتن پای در خاک زمین کوباندن از هوا عشق خدا جا ماندن شب نه شب مثل همه خلوتیان نوبت عشق شب نه شب مثل همه سوته دلان نوبت راز دو سه خطی اخبار دو سه تایی تلفن یک کمی دیدن دنیا ز پس شیشه جادو و سپس " خواب در چشم ترم می شکند " چشم می بندم و باز می گشایم تو کماکان هستی مثل من لیک کمی پیر ترک دو سه پین بین دو ابرو چند تا موی سپید ساعت از یازده ونیم گذشته ست ولی شب نه هر شب که نمی تابد دست شب نه هر شب که نمی پاید دست می نویسم : - زندگی حیف که هم قافیه ی عشق نبود اخم کردی: - اینکه بی انصافی ست - زندگی ......عشق......... - فقط قافیه ها......... روبرویم هستی ساده مثل دیروز ساده مثل هر روز ( که بی حوصله بر می گشتیم) من و یک ایده نو چند بیتی در هم.................... ( هیچ کس هیچ کجا مثل من از من ننوشت ) .................................................................. مجید ادامه این قصه را همه می دانیم چه فرقی می کند از کجا شروع شد و براستی چه فرقی میکند کجا و کی تمام می شود. بین این اول و آخر قهرمان کدام قصه بوده ایم........... بین این اول و آخر نقش کدام شخصیت این کتاب قصه را بازی کرده ایم ..... برنده ایم؟.........بازنده ایم ؟............ بیایید خودمان داور این بازی نا خواسته باشیم تو را سرودم و دیدم ز نو جوان شده ام همانکه در نظرت بوده ام همان شده ام بلند قامت غمگین پسند ه عاشق کش به شادی عشق تو چون کمان شده ام درون سراچه ی آشوب و رخ کشیده نقاب به پشت چهره ی مردی خود نهان شده ام شب و خیال تو وعکس و آیینه ببین به جای تو با که هم زبان شده ام ز بی کسی ام بعد ازاین نخواهم گفت که نقل محفل رندان و ناکسان شده ام قد خمیده و موی سپید خاکی باز تو را سرودم و دیدم ز نو جوان شده ام مجید سادگی اول اول که قرار بود بگم حرفامو تو قاب غزل جا زدم پیش شما بغض و سکوت بود و حالا تنهایی اونجا نشد حرفامو اینجا زدم پنجره باز نیمه ی شب من بودم و تنهایی نوشتمش رو کاغذ و تا زدم نوشته بودم به خط عاشقی دوست دارم من ................. به همین سادگی.......................... ........................... مجید
مثل یک فاصله بود
مثل عکسات
مثل یک خاطره بود
مثل چشمات مثل شب
مثل هر چی که غریبه
مثل اشکام مثل تب
یه جوری جون میگیره
همه چی وقتی تو نیستی
حتی شعرام میمیره
خاکی
با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ
با دوستان (حسن ) •* *•.ღ
خواهد آمد
جهان را به اشارتی در تسخیر
در چنگال تاریکی اش
شب را گریزی نیست
شب
اگر چه اهریمن است
سراپا خشم
اگر چه خورشید در اسارتش
سراسر نیستی است
من شب را مشتاقم
دیدارش
تمنای روزانه ام
روزهایم ارزانیت ای شب
گر دو چشم مرا به دیدارت روشن کنی
من شب را مشتاقم
مهتابش را
سکوتش را
خلوت شاعرانه اش
من شب را مشتاقم
اسیر خرامیدنش
و سیاهیش
که سایه ی چشمان توست.
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه دلکش برگ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،
نه به اين آبي آرام بلند،
نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم.
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاک شقايق را در سينه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را مي شنوم؛ مي بينم.
من به اين جمله نمي انديشم.
به تو مي انديشم.
اي سرپا همه خوبي!
تک و تنها به تو مي انديشم.
همه وقت، همه جا،
من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.
تو بدان اين را، تنها تو بدان.
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان.
تو بمان با من، تنها تو بمان.
در دل ساغر هستي تو بجوش.
من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.
به گلشن تا سحر بنشسته بیدار
ز بسکه زخمه زد افتاده بر تار
که سر بنهاد و مرد اندر بر یار
پر پروانه ای کو سوخت یکبار
کسی آگه نشد از شوق دیدار
به منصوری که سر را داد بر دار
به تنهای ز تب بیمار بیمار
گرش گل قسمتی باشد وگر خار
بیا از بی وفایی دست بر دار
با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ
با دوستان (عرفان ) •* *•.ღ
با دوستان (گلسا ) •* *•.ღ
| Design By : Night Skin |



