یک استکان چای
•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ
گل شکسته فقط پروانه می داند گل بشکسته یعنی چه در و دیوار و پهلویی به هم پیوسته یعنی چه خزان آباد دنیا را چه جای صحبت از مریم مگو چون غنچه می گویی سخن سر بسته یعنی چه ز جمله عالم هستی فقط یک چاه می داند که در شرح پریشانی صدایی خسته یعنی چه رقم بنیان عالم را خدا با نام زهرا زد و بنیان جهان بی او ز هم نگسسته یعنی چه علی با چاه می گوید به وقت غسل گل دیدم که رنگ شب به پهلوی سحر آراسته یعنی چه بدون جلوه زهرا خدا را خانه زندان شد به روی فاتح خیبر فلک در بسته یعنی چه به صد غوغا برون آرد همه کس گنج را خاکی نهادن گنج عالم را به خاک آهسته یعنی چه فاطمه جان : در چاه سکوتم دلتنگ آدمها گلایه دارم ..............گلایه وقتی برای گوش دادن به دردها نیست.وای از این روزمرگی مردم. وای از این تکرارهای خسته کننده. فاطمه جان : اینجا مردم به عادت عادت کرده اند و به تکرار یکنواخت لحظه ها دل خوشند . وای از این تکرارهای خسته کننده. هیچ چیز تازه نیست حتی سلام. و من هم برای خودم نگرانم که باید دفتر شعرهایم را عمری از چشم های نا محرمشا ن پنهان کنم و ..آرزوهایم را......... فاطمه جان : هم صحبتی آنان آزارم می دهد. بگذار بیایند و بروند.بگذار تکرار ملال آور سلام هایشان ادامه پیدا کند. بگذار بمانند در این واماندگی ....در این تسلسل........در این مرداب زندگی. بگذار هر وقت سراغشان را گرفتم دلواپس فردای سفره هایشان باشند. بگذار دیوارهای تنهایی پا بگیرد . تنهایی نزدیکی به خویشتن خویش است. حیف است تقسیم زندگی با آدمهای بی هویت . فاطمه جان اینها کارشان عبادت نیست عادت است همه چیز حتی نمازشان و وقتی می پرسی از زندگی چه می خواهند نگاههای حریصشان به رنگین کمان دنیا منقلبت می کند. باور تلخی است ولی اینها همه چیز را برای اینجا می خواهند حتی اجابت دعا هایشان را.............. و محبت در این میان دستان گناه الودی است که سکه ای به گدایی می دهد تا گناهان بزرگشان را کوچک کند. اهل گلایه نیستم . گاهی می گویم : دلتنگشان نشو ..گرفتارند. اما فاطمه جان : من برای خودم نگرانم. برای شعر های خاک گرفته . حرفهای نگفته. برای لحظه هایی که به مسلخ سکوت و بغض با دست خویش بردم بی آنکه با گوش آشنایی یک لحظه عشق را نجوا کنم................ حالا درد سکوت علی را می فهم و راز خاک گم شده ات را. سلام چند روزی است ننوشته ام . یکی دو بار خواستم از کارهای قدیم روی سایت بگذارم دیدم با بهانه ام برای فرستادن مطالب در سایت سازگار نیست. هنوز بسیاری از دوستان را از وجود سایت خبردار نکرده ام چون راستتش با آنچه می خواهم باشد هنوز بسیار فاصله است. بزرگی گفته : ما بین آنچه هستیم و آنچه می خواهیم باشیم اشتباه میکنیم لذا گاهی فکر می کنیم آنچه باید باشیم هستیم . یعنی می مانیم . مشغول خودمان می شویم . یادمان می رود .......... چه فرقی می کند چرا مانده ایم....از خود باوری یا از در گل خود ماندن.... ما مانده ایم .همین وبس. باید از میان این همه هیاهوی زندگی نه چندان قشنگ انسان امروزی بگردیم صدای ناب انسانیت را بشنویم .بگردیم دهان به دهان دنبال یک واژه ناب . بگردیم چشم به چشم دنبال یک نگاه آشنا....... این سرگردانی شیدایی نیست اشتباه نکنید ...درماندگی است و حاصل آن اضطراب و درماندگی..... قفل از لبان بسته ی دل باز می کنم تا انتظار حضور سحر راز می کنم در غربت جداییم از حس زندگی شعری به یاد و نام تو آغاز می کنم با یاد روزگار هم آغوشی بهار تا عوج خوب خاطره پرواز می کنم نت های هق هق و آوای ناله را شب تا سحر به یاد تو آواز می کنم روزی اگر به وصال سحر رسم من هم برای شب زده ها ناز می کنم آری پرم شکسته زداغ غمت ولی با شوق وصل تو پر باز می کنم قرار بود از پرواز بگوییم و هم دلی .حیف است اما در غروب حقیقت انسانیت گاهی قلم می چرخد . کمک کنید باورهایمان را تکرار کنیم . بنویسید ...... مثل جریمه های دبستان...... بنویسیم ............................... تمام تخته سیاه آخر حکایت ما لباس حریر سپید می پوشید.............. مجید مجید

نشون به اون نشونی
که کوچمون خاکی بود
دیوارای خونمون
هم بغل " تاکی" بود
فاصله هامون فقط
با یک سلام کم می شد
نگاه های دزدکی
بی خطبه محرم می شد
نشون به اون نشونی
نشد که خوب بمونی
تو کوچه باغ آشتی
هوای مارو داشتی
حالا بزرگ تر شدی
جا واسه ما نذاشتی
زمین شاید سنگ شده
یا خوبی کم رنگ شده
اول و آخر حرف
حکایت جنگ شده
نشون به اون نشونی
نشد که خوب بمونی
یه جین نگاه بی روح
یه جعبه جادویی
تموم شب نشستن
بدون گفتگویی
دیدنامون زوری شد
دوستیا مجبوری شد
دنیا که اونجوری بود
چی شد که این جوری شد
نشون به اون نشونی
نشد که خوب بمونی
یادته جمعه ها........آه
عاشقی های توی راه
اول قصه هامون
زنگ های گاه وبی گاه
یادته جمعه ها کوه
قرار بی قراری
یادته کوچه باغ و
صفای اون حوالی
نشون به اون نشونی
نشد که خوب بمونی
بابام که مدرک نداشت
یه خورده پول جا گذاشت
در عوضش یادم داد :
"بچه برو آدم باش"
مادرم رو جا نماز
با دو تا دستای باز
رو شو به سمتم می کرد:
" بچه خودت رو نباز"
مدرک روی دیوار
حساب دار و دینار
نه آدمم نه بردم
چی به سرم آوردم
تنها توی اتاقم
آینه روبه رومه
یکی باید می گفتش:
کارت دیگه تمومه
نشستم و نوشتم :
نشون به اون نشونی
می شد که اهل دل شد..............
نشد که خوب بمونی
چه بهتر از تو گفتگو که بانی ترانه ای
صدای پای زندگی
و شاعری که دامنش
پر از نسیم نرگس و شقایق است
تمام قصه ام تویی. ..
شبی که می سرودمت
هوای دفترم پر از ستاره بود
نگاه کن
هنوز هم
به وسعت خیال تو
پر از حدیث ساده ی نوازشم
و لحظه لحظه مملو از
سکوت پاک خواهشم...................................
بیا فضای حنجره ها را پر از ترانه کنیم
بیا چو مرغ مهاجر دوباره بر گردیم
میان دشت پر از لاله آشیانه کنیم
بیا برای شادی دلهای کودکان یتیم
کنار سفره ی خالی زنان جوانه کنیم
بیا نگاه و غزل را به هم بیامیزیم
به سمت کوچه ی هم صحبتی روانه کنیم
بیا سراغ خدا را اگر گرفت از ما
به سمت آینه و اب و گل نشانه کنیم ..............................
بهار شاعرانه ترین تولد دوباره ی زمین است معنی بخش میعاد و معاد خفتگان هستی در ذهن های خاک گرفته اندیشه و شروع دوباره ی بودن است در وادی فنا.
بهار عشق به آغاز است و آغاز عشق. جان دوباره آرزوها که تغییر را بهانه می کنند تا بودنشان را به رخ چشم های خواب گرفته بکشند.
بهار حاصل جمع بوی کاهگل و محبت است. مجموعه ی جدایی ناپذیر تولد و باران.......
و برای باور این آغاز و برای لمس این تولد باید لحظه های سرشار از انتظار را از پستو ی خاطرهها بیرون کشید. باید دستی به سر و گوش دختر باغچه کشید و
بی بهانه – مثل لبخند کودک رویا – به همه چیز نگاهی شفاف داشت.
گرمای خورشید . نفوذ نسیم بهار در دل طبیعت و رطوبت خوش عطر کوچه ها ی
قدیمی با دلهایی که پل عبورشان به سمت فردای آرزو هنوز فرو نریخته حرفها دارد.
گویی خدا زیباترین شعر هستی را بگوش دخترانباغ زمزمه می کند که آرام آرام با آوای عاشقانه ی شاخه های باد خورده به رقص در می آیند.
برای احساس بهار کافی است ذهن های خاک گرفته را از هر انچه غیر عشق است به لحظه های آسمانی بهار بسپاریم.
و برای هیچ چیز – حتی لبخند – و – حتی اشک – دنبال بهانه نگردیم.
عاطفه را رها کنیم تا هوایی بخورد.
| Design By : Night Skin |



