تبليغاتX
یک استکان چای




















یک استکان چای

•* *•.ღیک استکان چای •* *•.ღ


می دانم درگیر هستی. ببخشید بی موقع مزاحم شدم.
کارها گره خورده ؟ آنطور که دلت می خواهد پیش نمی رود؟
نه . لطفا با شتاب نخوان. عجله ای برای باز کردن مطالب دیگر نداشته باش.یک نفس عمیق بکش و چند دقیقه ای با من همراه شو  شاید تو بدانی کجاست.
برای رسیدن به همه آنچه می خواهی تمام روزها وماهها کم است. هر چه سرعت به کارها بدهی باز زمان کم می آوری.
        باور کن گاهی باید به ایستی. زمانی برای خودت بگذار.
الان به آنچه امروز کرده ای فکر کن. می توانم حدس بزنم همه چیز با عجله برای فردا.
برای فردای کسی که قرار است متفاوت از " توی امروز " باشد.
این فردا کجاست ؟ این تو کیست ؟ چقدر می ارزد ؟
من در دوره نوجوانی جوانی را در فردایم می جستم تحصیل کرده موفق........  . در جوانی مردی را می جستم مدیر عاشق ..........
و اکنون میان سالی با شخصیت متعهد .......................
سالهاست می دوم اما گاهی بی آنکه بخواهم زندگی مرا متوقف کرده است . یکبار با مرگ عزیزانم  . یکبار با بیماری . یکبار با سفر....
و هر بار که ایستاده ام به باور تلخی رسیدم
      " چقدر تکاپوی خجالت آوری "

هر بار تصمیم به تمرین گرفتم و خواستم " خودم " باشم . خواستم بدانم که هستم ؟ کجایم ؟ و به کجا می خواهم بروم؟ خواسته ها دست وبال دلم را بسته اند.
استادی می گفت : "مغز آدمی از معده او هم ضعیف تر است . معده اگر ذره ای غذای بد و مسموم به آن برسد سریع به تکاپو می افتد تا آن را پس بزند اما مغز آدمی نه تفاوت سالم و مسموم را می داند نه توان پس زدن دارد."
می ایستم . می خواهم تصمیم بگیرم . می خواهم بدانم کجایم؟ همه چیز از جلوی چشمانم رژه می رود.
چه کنم ؟ راه کجاست ؟
من تنهایم .یاد گرفتم که بیندیشم اما .....راه کجاست؟
وضو می گیرم . دو رکعت نماز می خوانم............
نه ..........خیلی مانده...........
خسته ام.............
حالا باورم شده مانده ام.
کاشکی کسی دست دلم را بگیرد........

تفعلی زدم  دلم جان گرفت
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
                                  کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
                                   راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:22 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

مرغ حسی باز از بام دلی پر می زند
آشنایی خسته محتاجانه بر در می زند
ازدحام شبهه ها را عشق سامان می دهد
دشت لوت سینه بوی خوب باران می دهد
باز امشب حرفهایی دارم از جنس نیاز
وعده گاه ما سر سجاده هنگام نماز
گر چه در پرواز نفسم سد معبر می کند
قصه ی پرواز ما را عشق از سر می کند

سر به خاکت دارم و دل بر افلاکت بیا
جان به قربان حریم و حرمت پاکت بیا
هستی اما من نیم آکنده سازم از حضور
خلوتی خوش دارم امشب چشم نامحرم به دور
نا شکیبا شب نشینی مست و عاشق پیشه ام
رنگ سرخ شرم دارد صورت اندیشه ام
باز در پس کوچه های زندگی جا مانده ام
بال من بشکسته از پروانه ها جا مانده ام

                    
روزگاری عشق را می شد میان جمع برد
ظلمت شب را به یمن اعتلای شمع برد
روزگاری گفتگو ها بی تکلف سایه بود
گوش دلها هم برای گفتگو آماده بود
پرده ی شرمی به چشم مردها آویز بود
از گلستان حیا دامان زن گلریز بود
می شد از باران نیکی سینه ها را آب داد
گیسوان عشق را با دست وصلت تاب..................................



ای دریغ احساس های هم دلی در گور شد
با لب تیغ گنه جام جهان بین کور شد
ای دریغا بار غم باید به تنهایی کشید
دست از احساس واهی هم آوایی کشید
من چه می گویم زبانم لال گویی عشق مرد
یا که طوفانی شبی آلاله را از باغ برد
زندگی کابوس وهم انگیز خورد و خواب شد
زندگی ساحل نشینی از غم گرداب شد
زورق امید را امواج تنهایی شکست
شیشه خمار راوقتی.کسی.جایی شکست
جامه ای خیاط عقلم بر تن احساس کرد
کز وجودش عشق را آلوده ی وسواس کرد..........


آری آری عاقبت من نیز دنیایی شدم
در بیابان خطا راهی بی راهی شدم
بال پرواز مرا صیاد دنیا بند کرد
در حساب زندگی در بند چون و چند کرد............

وای بر من گر در این ویرانه خود را وا نهم
اصل خود را در میان نفس و دنیا جا دهم
وای بر من گر ترازو لنگ دارد اندکی
یا سر بی شام بر بستر نهاده کودکی
وای بر چشمان من گر برق ناپاکی زند
یا لبم لبخند بر احساس غمناکی زند............

خوب من از آتش عشق است این دیوانگی
می کشم در شوق وصلت سختی آوارگی.......
     
        شب گذشت و دیده ام در حسرت دیدار ماند
        خاکی از شوق حضورت تا سحر بیدار ماند

خلاصه اش کردم. از این کار متنفرم اما خلاصه در سایت آمد.
شاید چون قرار بر تکرار خوبی گذاشتیم . شاید چون عهد کردیم گلایه ها رنگ
محبت بزنیم تادر بازار زندگی خریداری داشته باشد . شاید......
اما تا کی می شود ............
باز تمرین می کنیم
و قلبی به حبک متیما

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:17 بعد از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

تو کدوم واژه ی نابی که تموم غزلا
یه  جورایی  واسه ی گفتن تو وامیمونن

میخوای امشب روی ساحل تو رو نقاشی کنم
تا دیگه ماهیگیری حسرت دریا نکشه

میخوای اسمت رو توی پس کوچه ها داد بزنم
یا روی دیوارای کاهگلی حکاکی کنم

میخوای امشب زیر بارون چترمو باز نکنم
که تموم عطشم پر بشه از باور آب
تا کسی گریه ی ناگفتنی ها مو نبینه

                             چی بگم
                             وقتی کسی باور و باور نداره
                             بهتره حرفارو تو دفترا زندونی کنم................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

زندگی نگاه غریبانه خاک است به آسمان داده ای بهشت رانده.
زندگی تکرار متنوع درد است در لفافه ای از رنگهای هوس.
زندگی شروعی ناچار و پایانی لابد است.
زندگی تنها فصل زردی است که گاه گاه میوه می دهد . تنها فصل گرمی است
که گاه گاه به خویش می لرزاندت.
زندگی ..............................


" و همه اینها دست نوشته های مردی است که برای توجیه اشتباهش  بهانه می کند. اینها دست نوشته مردی است که پشت پنجره باورهایش فقط تماشاچی زندگی بوده است. به هر صدایی شکسته و به هر نسیمی خمیده "

اینها بهانه برای فرار از خلقت زیبایی است که دیدنش چشم می خواهد آسمانی . لمسش دست می خواهد بهشتی.
باید باور کرد زندگی همین است. همین لحظه که احساس می کنی بین تو و آرزوهایت یک زندگی فاصله است.
زندگی گذشت همین لحظه هایی است که به جان خلقت نق می زنی.همین زمانی که چشم را بسته ای و دهان را باز. می گویی و می گویی.......
شاید یک لحظه سکوت یک لحظه باور – قد یک استکان چای – برای قبول این حقیقت کافی باشد که :
           زشتیهای زندگی را هم خدا زیبا آفریده .


                                                                 درود و سلام
                                                                     خاکی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

یک کوچه انتظار                                               
یک باغ آرزو
یک لحظه دلهره
یک بیت گفتگو

یک گل که غنچه کرد
چشمی پر از امید
یک نقش خاطره
باید نشست و دید

هرلحظه اش نگاه
در جستجوی ماه
شبها گذشتنی ست
ما ابتدای راه

هر لحظه اش  عبور
از لحظه های ناب
ما جنس رازقی
او جنس ناب آب

یک باغ خار و گل
با صد خزان و عید
یک نقش خاطره
باید نشست و دید

  اینجا حکایتی صد باره گفتنی ست
از من شنیده دار
این باغ دیدنی ست
این باغ دیدنی ست

 

مجید خاکی زاده ( خاکی )

                                                     

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |


          مرگ آغاز بهار است


زندگی یعنی برگ
اولش سبزی سبز
آخرش حسرت سرد
اولش گرمی شوق
آخرش حسرت سرد

زندگی یعنی برگ
زیر باران بهاران جوانی – بی چتر
پی یک تجربه
آویختن از شاخه ی سبز

مست از ساغر تقدیر –
که از جام فلک می ریزد.

گه به پایین نظری افکندن
چهره در آینه ی آبی  آ بی دیدن
حظ رنگ رخ خویش
آرزوها در پیش.

گاه هم جانب بالا دیدن
وز خودت پرسیدن:

        " بین من با خود خورشید چقدر فاصله است
          دست اگر پیش برم
          چنگ در زلف فلک خواهم زد....."

سر خوش از شور جوانی اما........

دست خورشید کمی سوزان است
چه توان کرد که تابستان است




دست یاقوت به دستت دادند
به هم آمیخته شد سبزی و سرخ

طعنه بر رنگ بهشت است
و یا
خواب رویایی یک دخترک بازیگوش.

همه جا رنگ خداست
غم از این باغ جد است

آسمان بخشنده
آب لغزان پایین
-    زندگی یعنی این –

گرم حسن رخ خویش
آرزوها در پیش.

صبح یک روز خدا
بر رخ سبز درخت
دانه برگی -  که گمانم  بی جا ست –
رنگ از چهره خورشیدی داشت.

باد آمد و گذشت
رنگ از چهره زیبا بر داشت .
روز دیگر اما
برگ از شاخه جدا ست.

سبز از باغ گذشت

زرد از راه رسید

کمرش خم شده از باد – درخت .

قصه می گوید باد
در گذر از دل باغ
-    نرم نرمک به درخت - : 

 " حاضری پیر ز پا افتاده

           چند روزی به زمستان مانده "


               مرگ می آید از آن سوی افق

               در دل ابر سیه پیچیده

               مرگ می آید از آن سوی زمین

               مرگ . مرگی که سپیدی به زمین بخشیده  



کودک سبزت رفت
دور یاقوت جوانی طی شد
پیر زردت هم نیز

             حاضری پیر ز پا افتاده.

کفن ات می کند از برف فلک

    بعد از این مرگ سپید
    باز یک قصه ی دیگر آغاز
    باز یک فرصت خوب پرواز

   قصه ی مرگ مگو آخر برگ است
   مگو آخر باغ

مرگ آغاز بهار است بهار
            
خاکی – اسفند 1386



از کنار کوچه باغ با لبخندی می گذری . پنجره اتاقم باز است مثل همیشه تا

به بهانه ای – حتی یک صدای پا – به کوچه نگاهی بیندازم.

عبور اگر چه همیشه زیبا نیست اما برای لحظه های فراموشی و غفلت تلنگری است.

نه آنکه فکر کنی زیبا پسندی حرفه ی من است – خوبها کم شده اند آنقدر که

حتی با نگاه عامیانه من – یکی از هزاران جا مانده – نیز می شود

خوبها را نشانه کرد.

برای دنیای بدون " خوب " نگرانم . برای فردای بدون " با و ر " دلواپسم

برای  " من ها "  - آواره های تنهایی . برای " کاشکی ها " -  آرزوهای خاک گرفته.

برای انسان بدون مقصد . برای بودن منهای اندیشه .

برای حرفهای محکوم به سکوت .

برای..............

بگذار تو را برای گریه بهانه کنم.



نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

شب تنهایی بود
یادم آمد بنویسم  " هستم ".
حرفی از جنس دلم بر لب ماند.

           قلمم بود شکست
           یا بغضم .
           شعری از جنس دلم بر دل کاغذ جا ماند


مثل یک خاطره ی  سرگردان
مثل دیروز که رفت
        ( و به مقصد نرسید )
مثل امروز که از جنس " تر " باید ها ست
مثل فردا که نمی دانم چیست.


قصه ی پنجره ها خواب مرا می دزدد
از پس شیشه گمانم باران
هوس بوسه به چشمان ترم را دارد.

                   یادم آمد بنویسم هستم
                        شعر بی تابی کرد

                               باید از عشق سخن گفت

                                
                          قلم می خندد:


                   نوبت شاعری دلقک ها ست
                   نوبت دلقکی شاعر ها ست.
وقت دلگیری بود

          یادم آمد بنویسم هستم
 
                          قلمم می گرید.
 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |

میخواستم با شعری بهاری آغاز کنم اما حیفم آمد از زمستان نگویم.
می خواهیم باور کنیم " همه چیز زیباست " و این اولین تمرین است.

فرصت خوبی بود

حیف شد
سرما رفت
حیف شد
کرسی ما گوشه ی انباری خفت
حیف شد
برف نماند
حیف شد
یخ کوچید
حیف شد
فرصت "در بستن" رفت
حیف شد
خواب زمستانی گلدان طی شد
فرصت خوبی بود
تا کمی هم به هم عادت بکنیم.



مجید خاکی زاده(خاکی)

1/1/1387

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:33 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |


" من هستم "

می خواهم شعار بدهم . چه کسی گفته شعار بد است . شعار مثل دعا تکرار باورهاست و من به تکرار باورها باور دارم ( شاید چون به حافظه دراز مدتم اعتماد زیادی نیست).
می خواهم شعار بدهم : "درود بر من ".
مقابل آینه می ایستم. حالا من هستم و خودم. خودم را برانداز می کنم.
تمام عقاید و اندیشه هایم را . تمام خوبها و بدها را در ذهنم منظم می کنم.
ممکن است بعضی جاها به خودم نمره مثبتی ندهم اما آنها را مثل خاکروبه زیر فرش پنهان نمی کنم. آنها با من هستند با من نفس می کشند با من بیدار می شوند و می خوابند.
" من هستم " با همه خطاها و اشتباهاتم و هستم چون می خواهم فرصت برای انتخاب داشته باشم. نمی خواهم تمام وقتم را صرف آنچه از من می خواهند بکنمو

می خواهم بنشینم و " یک استکان چای " جلویم بگذارم و فرصتی برای اندیشیدن به خودم بدهم.

" یک استکان چای " یعنی توقفی کوتاه برای مرور گذشته حال و آینده.

هر روز لحظه های بی شماری رفتار های چندش آور انسانها باورمان را می خراشد و " یک استکان چای " با ما فرصتی می دهد ببینیم ما با لحظه های خود و دیگران چه کردیم .

اما فقط یک استکان چای . نمی خواهم فرصت زیستن در این دنیای زیبا را در کنج اتاق هدر دهم.
از گوشه پستو ها انسان بیرون نمی آید.

تولد " یک استکان چای " که حاصل تلاش مهدی عزیز است شاد باش می گویم.
و همه شما عزیزان را به یک استکان چای دعوت می کنم .
بیایید برای هم بنویسیم . بیایید مثل جردمه های دوران خوب مدرسه بنویسیم

" زندگی با شکوه تر از آن است که در لابه لای گلایه ها و تردیدها بپوسد.
"



مجید خاکی زاده ( خاکی )
1387/1/20

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:7 قبل از ظهر توسط مجید (خاکی )| |


Design By : Night Skin